2005/09/20

منتظرِ منجي و شرايطِ اينك

اين‌روزها حضورِ رييسِ جمهورِ ايران در سازمانِ ملل و طرح‌هایی كه به زعمِ اطرافيانِ رياست‌جمهوری تازه و تاثيرگذار نيز هست، نقلِ محافل است و وردِ زبان‌ها. من البته خيلی در اين زمينه نمی‌توانم و نمی‌خواهم اظهارِ نظر كنم اما چند نكته است كه اين روزها برای‌ام جالب جلوه كرده و ازجمله بندی از طرحِ آقایِ احمدی‌نژاد مبنی بر پيش‌نهادِ هم‌كاریِ شركت‌هایِ خصوصی و دولتیِ جهان در پيش‌بردِ فن‌آوریِ صلح‌آميزِ هسته‌ییِ ايران است كه می تواند از يك‌سو تضمينِ به‌تری برایِ صلح‌آميز بودنِ فعاليت‌های ايران فراهم آورد و از سویی توسعه‌یِ اين فن‌آوری را برایِ خودِ جمهوریِ اسلامی سريع‌تر و فربه‌تر كند.
اين بند البته برایِ من خيلی مشكوك نيست و اساسا اگر بتواند در بازكردنِ گره‌ها كمكی بكند اتفاقاً برای‌ام شيرين هم خواهد بود اما نمی‌دانم چرا هرچه می خواهم اين وسوسه را از خودام دور كنم كه اين يك آغاز برایِ مذاكراتِ جدی با آمريكا نيست قادر نيستم و نمی‌توانم به خودام بقبولانم كه رویِ كار آمدنِ دستِ راستی‌ها در اكثرِ كشورهایِ جهان يك امرِ اتفاقی است و ربطی به هيچ ائتلافِ جهانی برایِ برقراریِ نظمی ديگرگونه در جهان ندارد. البته خيلی هم تقصيرِ خودام نيست؛ از يك طرف ريشه در ته‌آتر كرده‌ام و روايت‌نويسیِ دراماتيك و از سویی با فن‌آوریِ اطلاعات نسبت برقرار كرده‌ام كه دنيا را خيلی ديگر بزرگ و دور از هم محصور در مرزهایِ جغرافيایی و منحصر به عمل‌كردهایِ منطقه‌یی نمی بينم. كاری‌ش هم نمی‌شود كرد. ما كه قرار نيست به دنيا تضمين بدهيم، قرار است به آمريكا تضمين داده شود، چرا كه هر كودكی می داند امروز آمريكا قبول كند ايران حق دارد بمبِ اتمی هم بسازد شورای امنيت تبديل به يك شوخیِ لولوخرمنی شده است. پس چه به‌تر كه مستقيما با شركت‌هایِ خود عالی‌جناب سياه اين بنا را استوار كنيم به درك كه متخصصانِ خودامان پيرشان در آمده به اين‌جا رسانده‌اند مسايل را. چه اهميت دارد؛ مهم مصلحتِ نظام است، از همان مصالحی كه اجازه می‌دهد رييس‌جمهور احمدی‌نژاد بتواند با كريستين امان‌پورِ بدونِ روسری بنشيند اما رييس‌جمهور خاتمی (رييسِ جمهورِ هماره‌یِ قلب‌ها) با امان‌پورِ با روسری هم مشكل داشته باشد. از جنسِ همان مصالحی كه باعث می‌شود مردی كه در تبليغاتِ رياست‌جمهوری و آغازِ بر مسندِ به زعمِ خود خدمت نشستن‌اش هرگز از عنوانِ مردم‌سالاری آن هم حتا از نوعِ دينی كلمه‌یی بر زبان نياورده در مقرِ سازمانِ ملل جهان را به دموكراسی دعوت كند و از اصطلاحاتی استفاده كند كه توسعه‌دهنده‌یِ اصلی‌اش حضرتِ خاتمی، در به‌كار بردنِ آن‌ها به كفرِ اعتقادی و سياسی متهم بود.

چه می شود كرد مصلحت اين است كه از مصالح حرفی نزنيم.

پس در آستانه‌یِ تولدِ زيباترين اتفاقِ جهان دعا می‌كنم پيش‌بينی‌هایِ من غلط از آب درآيد و هيچ ريايی در كار نباشد و همه‌چيز دور از پرده‌یِ نفاق باشد و صداقت و حقيقت افضل بر مصلحت‌انديشي‌هایِ كوركورانه‌یِ ويران‌كننده‌یِ دين‌مداری باشد و همه‌چيز چنان شود كه در ظاهرِ كلمات بر زبان‌ها جاری است.
و دعا می كنم آن مرد، آن مردِ بزرگ از راه بی‌آيد كه پايان‌دهنده‌یِ دروغ‌هااست.
بر شما تولداَش سبز و پرشكوه و بركت‌آگين باد.يا علی!

2005/08/29

وضعيتِ جديد و نگرانیِ بزرگان

نه! حالا ديگر من به اين فكر نمی‌كنم كه كدام رييس بر كدام صندلی تكيه زده است. آقايان شمشير از رو بسته‌اند. سخت دعا می كردم كه پيش‌بينی‌های‌اَم غلط از آب در بی‌آيد و بر خلافِ شعارها دوستان بنشينند برایِ مردم كاری بكنند اما انگار، دغدغه‌یِ ريا و خودفروشی‌هایِ شبهِ مذهبی بيش از اين‌هااست كه فكراَش را می كردم. حالا ديگر حتا به آزادیِ بيان و اين مزخرفات هم فكر نمی‌كنم. حالا حتا فكر نمی‌كنم كه نمايش‌نامه‌هام اصلا فرصتِ اجرا خواهند داشت يا نه كه اساسا نه در دولتِ سازنده‌گی و نه در دولتِ اصلاحات هرگز اميدی نبسته بودم به به‌بودِ وضعِ ساختاریِ ته‌آتر كه حالا بخواهم غصه‌یِ دولتِ مهرورزی‌اَش را بخورم كه البته انگار آقايان تاكيد دارند بگويند دولتِ اسلامی.
حالا فقط به يك چيز فكر می‌كنم؛ آن‌چنان كه اينان كمر به قتل و جرح و قلبِ ارزش‌ها بسته‌اند، دل‌نگرنِ آن‌ام كه فردا هنگام كه با پسرام يا دخترام از خدا حرف می زنم به پرخاش –تو بگو محترمانه‌اش- يا به چماق –تو بخوان پرخاش‌جويانه‌اش- با پدر درافتد كه واويلا.
بی‌خود نيست كه به قولِ محمد‌علیِ ابطحی خاتمی و خوينی‌ها هم واردِ گود شده‌اند كه دغدغه ديگر سياسي نيست. مساله سرِ هويت است، سرِ يك كهن انديشه است كه ديگر نمی توان شوخی‌ش گرفت. داشتم همين يكی رو روزِ پيش با جمعِ ياران سخن می‌گفتم كه حضرات چنان از ساده‌زيستی سخن می‌گويند كه زبان‌ام لال فردایی اگر بگويند فلان ولیِ خدا هم ساده‌زيست بوده و مردمی، جماعت رم كنند كه معنایِ ساده‌زيستی اگر اين رياكاری است نمی‌خواهيم.
من البته نمی‌خواهم بگويم كه همه‌یِ دوستان در باطن به كارِ ديگر مشغول‌اند و يا حتا دروغ می‌گويند. می‌خواهم بگويم ادبيات چنان آلوده شده كه سوخته‌دلان هم از اين ميان به سلامت نمی‌گذرند و ترسِ آن می‌رود كه با اين ادبيات به جایِ ترويجِ مردم‌داری و خضوع در برابرِ مردم يك‌بارِ ديگر بساطِ ريا بگسترد و فغان از آن زمان كه اگر چنين پيش برود چندان دور هم نيست.
می‌خواهم بگويم گاهی ما وظايفِ مان را با تعارفات عوضی می‌گيريم. هيچ‌كس منكرِ آن نيست كه رييسِ جمهمور يا هر شخصِ ترازِ اولی بايد هم‌ترازِ مردمانِ ساده زنده‌گی كند اما در بوق و كرنای كردنِ اين وظيفه‌ها بيش‌تر به رماندن می‌انجامد تا جذب كردن. آخر كدام آدمی در اين مملكت پيدا می‌شود كه از عقلِ سليم بهره برده باشد و نپذيرد كه رييس جمهور برایِ تشريفات از پاويون مخصوص نمی گذرد، بل‌كه برایِ سريع‌تر انجام‌گرفتنِ امورِ همين مردم و عدمِ اختلال در صفِ مسافرانِ معمولی كه همين مردم هستند، موظف است و تاكيد می كنم موظف است از يك بخشِ مخصوص بگذرد. يا اين‌كه برایِ سفرهایِ عمومی در جهتِ تسريعِ امورِ همين مردمِ بي‌چاره، موظف است كه با هواپيمایِ ويژه سفر كند.
باور كنيد در هيچ‌جایِ دين سر و وضعِ نامرتب از خصايصِ پرهيزگاران و عادلان شمرده نشده است. كاری نكنيم كه سفارش‌هایِ مسلم و احاديثِ ترازِ اولِ دينی برایِ نسلِ بعدی ما بدعت به حساب بی‌آيد كه دور نيست آن بزرگ ظاهر شود كه دين‌داران بگويند دينِ تازه آورده.
باور كنيد روح‌ا...ِ خمينی را كه همه‌مان دوست‌اش داريم –مگر اين‌كه آقايان داعيه‌یِ دايه‌یِ مهربان‌تر را داشته باشند كه بعيد هم نيست و چه بسيار دايه‌گان كه از فرطِ مهرورزی به قتلِ كودكتن كمر بسته‌اند- اسلامی را صفتی برایِ جمهموری در نظر گرفته بود بدون كم و زياد. مگر نه اين‌كه در بوق و كرنا می‌كنيم از ولايتِ فقيه جلو نيفتيم. بگذاريد برایِ ابد اين دو واژه در كنارِ هم ساختارِ سياسیِ حكومت‌امان را تبيين و تعيين كنند. وقتی در سطحِ كلان مدام از حكومت و دولتِ اسلامی بدونِ عنوانِ جمهوري سخن رانده می‌شود حق داريم ترس برامان دارد، نه برایِ حكومت حتا كه برایِ همان واژه‌یِ اسلامی. قبول كنيم كه اسلامی منهایِ جمهوری همان‌قدر مدِ نظرِ بنيان‌گذارِ بزرگ نبوده كه جمهوریِ منهایِ اسلامی.
نگذاريم دركِ گرسنه‌گیِ مردم، كه دركی والا در اين شرايط است و هم‌چون دركِ بی‌عدالتی ها در سطحِ جامعه كه دركی دوست‌داشتنی است و به واسطه‌یِ آن بر مسندمان نهاده‌اند، محملی برایِ سوءاستفاده برایِ ويرانی ادبيات و انديشه‌یِ اصيلِ انقلاب‌امان پيدا كند.
كاش هميشه يادمان بود كه پروردگاراِمان هماره در كمين است.

يا علی!

2005/07/06

يك كاسه آب پشتِ نيامدن‌ات

ايستاده در آستانه
-نگاه‌ات بی آن‌كه به من-
تكيه بر ديوار
رو به دری كه برایِ رفتن‌اَت باز مانده... می‌گویی:
"چه‌گونه فراموش كنم"
اين گوشه‌یِ تاريكِ اتاق پوزخندی می‌رويد
"هميشه با اين جمله فراموش می‌شود هرآن‌چه نمی‌دانی چه‌گونه فراموش كنی"
نگاه می‌كنم
دنباله‌یِ چادراَت از آستانه محو می‌شود
ابرهایِ باران‌ريز از پنجره كوچ می‌كنند
و من می‌مانم تا چه‌گونه اين كوير...
و آفتاب كه بی‌رحمانه می‌سوزاند
و بهانه‌یِ سايه‌ساری كه خسته‌گی‌اَم را به بستر و چشمه می‌دوخت،
ناگهان با آن پرنده كه رفت...
و ويرانی واژه‌یِ آشنايی است.
با اين‌همه بر می‌گردی!
چيزی در آن پريدنِ بی‌خداحافظ‌ات می‌گويد بر می‌گردی!
تو بر می‌گردی
و من كنارِ همان كوچه ايستاده‌ام كه يك شب
دست‌هایِ منجمداَم را در بویِ پيراهن‌اَت از انبساطِ شعر و غوغایِ برف
تا احتمالِ آبی و رويایِ ساحلی غريب "ها" می‌كردی
می‌دانم كه می‌آیی
دير يا زود می‌فهمی؛ تنها من‌اَم كه خواهشِ خواب‌اَت را
به خش‌خشِ پلشتِ له‌شدنِ برگ‌هایِ معصوم نمی‌فروشم
و دست‌های‌ات را جز برایِ انتشارِ رود و ترانه نمی‌بوسم
و پيشانی‌ات را كنارِ پرده‌توریِ آسمان سجده می‌كنم
می‌دانم! اين همه تلالویِ رنگين كه در شيوعِ نيون، احساسِ ويترين‌ها را انباشته
خوابِ چشمان‌اَت را ربوده است
اما تا كی طاووس می‌تواند پایِ زشت‌اَش را پشتِ پرهای‌اَش پنهان كند؟
اَه!
چه دل‌خوشیِ كودكانه‌یی ميلاد!
هيچ‌كس مسيح را در بيداری نديده است.
آن پرنده تنها در مرگِ تو بر پنجره می‌كوبد
و خوش‌بختی... هه!

برو دختر!
من سال‌هااست به شاخه‌یِ شكسته‌یِ اين خيالِ خوش آويخته‌ام؛ كه بر می‌گردی!
فقط دو چيزِ كوچك:
- دير نيا!
تازه‌گی‌ها بی‌حوصله شده‌ام از فرطِ اين‌همه آينه كه هی شكسته‌ ديده‌ام.
- و سر به زير نيا!
من پرده‌یِ پاره بر پنجره‌ام نمی‌آويزم.

خداحافظ!

2005/06/27

پس از انتخابات

يكم؛ واقعا حوصله‌ی نوشتنِ يك تحليلِ جدی را در زمينه‌یِ انتخابات ندارم. يعنی اصلا دل و دماغِ درست حسابی ندارم. بعد هم به اندازه‌ی كافی همه تحليل نوشته‌اند. از سویِ ديگر همين چهارم تيرماه يعنی دي‌روز سی ساله شده‌ام و اين سی‌ساله‌گی يك جورهایی برای‌ام اذيت‌كننده است. احساسِ تنهاییِ غريبی می‌كنم و مخصوصا كه فكر می‌كنم هيچ غلطی در اين سی‌سال برایِ باقيات صلحات‌ام نكرده‌ام. می‌خواهم بگويم اگر مردم به راحتی يقه‌ام چسبيده خواهد شده كه چه غلطی كرده‌ای آن‌جا كه اين‌جا بخواهی طئری بشود يا نه. بگذريم. می‌گذارم برایِ همان نامه به محمدرضا خاتمی. فقط مثلِ يك مرغِ پركنده اين روزها دل‌ام می‌خواهد محمدِ خاتمیِ بزرگ را يك دلِ سير ببوسم.
دوم؛ به احتمالِ زياد در روزهایِ آينده شاهدِ به‌بودِ وضعِ معيشتِ مردم خواهيم بود. اين همان چيزی است كه از آغازِ مجلسِ هفتم برنامه‌های‌اش رديف شده و اين روزها هم به بركتِ فعاليت‌هایِ جدیِ اقتصادیِ دولتِ خاتمی و رویِ غلتك افتادنِ امور و البته دلارهایِ نفت و صندوقِ ذخيره به اندازه‌ی كافی شرايط فراهم شده، پس می‌نشينيم برایِ برنامه‌هایِ انقلابیِ آقایِ احمدی‌نژاد. اما چيزی كه مرا نگران كرده اين نيست. به گمان‌ام ما به شدت با آزادی‌هایِ برهنه‌محور يا همان پاچه‌هایِ كوتاه مواجه خواهيم شد. يعنی گمان می‌كنم كه ما در اين زمينه هرگونه آزادی را خواهيم توانست در روزمره‌هایِ خيابان به نظاره بنشينيم.
سوم؛ من به عنوانِ يك توسعه‌دهنده‌یِ روايت می توانم خودام را از بازی كنار بكشم و زانویِ غم بغل بگيرم اما اعتقاد دارم دو نكته می‌تواند هم‌پاله‌كی‌هایِ مرا به عنوان طلايه‌دارانِ اتفاقاتِ آينده در راسِ جرياناتِ تاثيرگذار بنشاند. يكی اين‌كه ما از پشت وانه‌یِ چهارميليون رایِ خالص برخورداريم. يعنی چهارميليون رای كه آزادی را در پاچه‌هایِ بالارفته نمی بيند، وظيفه‌یِ انقلاب را پركردنِ شكم‌ نمی‌پندارد كه به گمان‌ام در دوره‌یِ شاه چنين هم بود، نگاه‌اش به جهان مبنایِ ساده‌لوحانه ندارد، برایِ هر چيزِ زودگذری به خيايان نمی‌ريزد و برایِ اصول‌اش مبارزه می‌كند. به اعتقادِ من اين چهارميليون نفر پتانسيلِ كامل برایِ تبديل به جمعيتی با فرهنگِ درستِ اصلاح‌طلبانه را در خود دارد. نكته‌یِ ديگر عدمِ تمركزِ كانديداها بر مسايلِ بنيادينِ فرهنگی‌است به گمانِ من امروز مساله‌یِ اساسیِ ما فرهنگ است. فرهنگِ گفت‌وگو و مدارا، فرهنگِ مهربانی و فرهنگِ انسانی، اخلاقی و مردم‌سالارانه كه در طیِ هزاران سال استبداد نهادينه در وجودِ تك‌تكِ ما شده است و نادرمردانی چون محمدِ خاتمی را می‌طلبد كه خودسازی‌هایِ اش را در كنجِ كتاب‌خانه‌یِ ملی كرده است. و شما می‌دانيد طلايه‌دارِ فرهنگ‌سازی آن هم فرهنگِ حضورِ اجتماعی و زنده‌گیِ انسان‌مدارانه‌ی معنويت‌گستر در طولِ تاريخ، هم‌واره مقدس‌ترين و كامل‌ترين هنرِ جهان يعنی ته‌آتر بوده است.
چهارم؛ من فكر می‌كنم ما به اندازه‌یِ كافی حزب‌هایِ رنگارنگِ سياسی داريم. ما امرئزه بيش از هر زمانِ ديگر به تشكل‌هایِ جدیِ فرهنگی نياز داريم. به دور از هرگونه اداها و ادعاهایِ تمسخربرانگيزِ روشن‌فكریِ دمده‌شده‌یِ دهه‌یِ چهلی كه بویِ گنداش از هر كانون و مكتبی در اين حوالیِ دود و افيون برخاسته. يك تشكلِ اصلاح‌طلبِ فرهنگی. خدا را چه ديدی شايد از همين خانه‌یِ ته‌آترِ كولی شروع كرديم.
پنجم؛ اشكالی كه به نظرِ من بر مدعيانِ دومِ خرداد وارد است و امروز در رایِ مردم به وضوح ديده می‌شود، زدودنِ هرگونه نگره و آرايه‌یِ اعتقادی، اخلاقی و سنتی از مظاهرِ افعالِ سياسی‌شان است. چنان‌كه روشن‌فكرنماییِ ابلهانه‌یِ ما نيز سال‌هااست بدانم دچار است و برایِ همين هم مردم هيچ نسبتی با اين خمارآلودانِ متحجرِ ترسویِ به كنجِ فسيل شده‌گی پناه آورده، برقرار نمی‌كنند. من رویِ سخن‌ام با نسلِ تازه‌یی است كه در مقولاتِ فرهنگ و سياستِ جدی (نه چنان‌كه سياست زده‌گیِ آقايان تفسيراش می‌كند) با كسی شوخی ندارد و تنها به انديشه، هنر و فرهنگِ اين سرزمين می‌انديشد. می‌خواهم بگويم اگر آقايان دارند از ظواهرِ ديم سوءاستفاده می‌كنند و اقشارِ متدينِ جامعه را به خود می‌خوانند، اگر آنان می‌خواهند هنرِ دينی را ترويج دهند و برایِ همين مشتی محتوایِ دست‌مالی شده را در فرمی زشت و پلشت و تهوع‌آور می‌ريزند و به خوردِ جماعت می‌دهند كه بسياری از نسلِ تازه‌گان را از دين بری می‌كند به جایِ كشش و جذبه، ما بی‌‌آييم و اين تكنيك را درست در زمينِ حريف اجرا كنيم. اجراهایی كم‌نظير با محتواهایی تاثيرگذار و به‌روز در قالب‌هایی بديع و تكان‌دهنده چندان كه دوست و دشمن دندان بگزند كه می‌شود كرد كه حافظ را اقلا ما داريم وگرنه ببين آقايان چه بلایی سرمان می‌آوردند كه نه همين است كه ما می‌گوييم.
ششم؛ چنان‌كه گفتم تمامِ تلاش‌ام اين خواهد بود كه بيش از پيش به ته‌آتر بی‌انديشم و با توليداتِ خوب ذره‌یی از وظيفه‌ام را انجام دهم. من معتقدام امروز بيش از هر زمانِ ديگری مردم به ته‌آتر نياز دارند. امروز اگر توليداتِ خوب نداشته باشيم، اگر كارِ جدی نكنيم خيانت كرده‌ايم چنان‌كه هرگز جبران نشود. حضرات شما را به خدا پيامِ انتخابات را در همه‌یِ زمينه‌ها درك كنيد. اگر به فكرِ مخاطب نباشيم همين حداقل‌ها را هم از دست می‌دهيم. آن‌وقت حق نداريم بگوييم سالن‌ها برایِ روضه‌خوانی‌هایِ آقايان انبوه است كه البته روشه‌خوانی جایِ خوداش را دارد و ته‌آتر روضه‌یِ خوداش را. می‌خواهم بگويم روزی نرسد كه ميدان را به بی سوادانِ اين عرصه بسپاريم كه تنها غل‌غلِ كلماتِ عربی را آن‌هم نه به تجويدِ درست بلغور می‌كنند و عوام می‌فريبند و ادعا می‌كنند كه هنرِ دينی را پاس می‌دارند و فرهنگِ اسلامی می‌گسترانند. شما پيش‌تاز باشيد.
هفتم؛ اميدوارم بر خلافِ همه‌یِ پيش‌فرض‌هایِ من و دوستان آقایِ احمدی‌نژاد، همانی باشد كه مردم می‌خواهند. اميدوارام همه‌چيز در جهتِ بقایِ نظامی پيش برود كه برایِ خون‌هایِ بي‌شمار ريخته شده. من متاسفانه يا خوش‌بختانه اين نظام را دوست دارم. اگرچه تا همين لحظه در توسعه‌هایِ متعددِ روايت‌های‌ام در گستره‌یِ ته‌آتر بيش‌ترين ضربه‌ها را از كسانی خورده‌ام كه مدعیِ پاس‌داری از اين نظام هستند و البته دانش‌اشان تا بدان پايه است كه شما می‌دانيد.
هشتم؛ اميدوارام آقايانی كه از اين پس بر مسندِ فرهنگِ مملكت می‌نشينند، مانندِ گذشته‌گان فكر نكنند كه تنها آنان مسلمان هستند، تنها آنان به نظام علاقه دارند، تنها آنان به خونِ شهدا احترام می‌گذارند، تنها آنان از دين و مذهب و درنتيجه هنرِ معنوی سر در می‌آورند و در يك كلام تنها آنان انسان‌اند.
نهم؛ ديگر كافی است. وقت‌اش شده خيلی جدی به توليداتِ خوب، نه درجه‌یِ يك بپردازيم. وقت‌اش شده از هر امكانی برایِ حضورِ خردمندانه استفاده كنيم.
پس يا علی مدد!

2005/06/21

ايرانِ پساخاتمي

يكم؛ مثلِ روز برای‌ام روشن بود كه گفتارِ خاتمی در باره‌ی لزومِ حركتِ تدريجی به سمتِ مردم‌سالاریِ ناب درست است و ردخور ندارد. انگار حتما بايد به آقايان تذكر داده می‌شد كه شد. راست‌اش چه‌گونه می‌توانم قبول كنم وقتی عادت كرده‌ايم به استبدادِ درونی، وقتی نظامِ خانواده‌مان را بر پايه‌یِ استبدادِ ازلی‌مان بنا كرده‌ايم، به ناگهان بشود ظرفِ چند سال آن‌هم با حركت‌هایِ راديكالِ كه تنها در حوزه‌یِ دانش‌گاه‌ها و مباحثِ روشن‌فكریِ نصف‌ونيمه كاربرد پيدا می‌كند به دموكراسی رسيد. اصلا تعريفِ ما از دموكراسی چيست؟
بی‌شك آن‌چيزی نيست كه موردِ نظرِ كشورهایی با فرهنگ‌هایِ متفاوت و گاه متضاد است. پس نگاهِ ما به مردم‌سالاری چه می‌شود؟ و بدين‌سان ما فقط چهار ميليون رای داريم. البته خدا را شكر می‌كنم چرا كه من گمان می‌كنم اين چهارميليون رای ناب است. اين چهارميليون از آن آنانی نيست كه آزادی را در شلوارِ كوتاه می‌بينند يا روسری‌هایِ در هوا يا پارتی‌هایِ شبانه يا هزار مظهرِ قيدوبندیِ ديگر، اين رای‌ها حتا برایِ معيشت نيست حتا برایِ دل‌خوشیِ معين نيست يا برایِ جبهه‌یِ مشاركت. اين‌ها سربازانِ واقعیِ اصلاحاتِ پساخاتمی هستند و البته می‌دانند كه خاتمی با قلب‌هاشان چه كرده است.

دوم؛ من نمی‌فهمم اما مگر ما انقلاب كرديم كه سفره‌هامان رنگين شود. مگر نه اين‌كه وضعِ معيشتیِ مردم قبل از انقلاب خوب بود. راستی احتياج به تاويلِ دوباره نداريم؟ آقايانِ مستضعف پرورِ طرف‌دارِ فقرا توجه كنند. ما برایِ چه انقلاب كرديم برایِ شكم‌هامان؟ يا برایِ مغزهامان؟ ما خواستيم انديشه‌مان را به دنيا صادر كنيم يا تكنولوژیِ پول‌نگرفتن و مزدقطع كردن و صبحانه‌نخوردن در سركارمان را. آقايان رجایی برایِ چيزِ ديگری محبوب بود امر مشتبه نشود.

سوم؛ من بسيار به آقایِ رفسنجانی انتقاد دارم. اصلا از منظرِ يك توسعه‌دهنده‌یِ روايت با ايشان نمی‌توانم در يك لانگ‌شات هم قرار بگيرم اما الان مساله چيزِ ديگری است. تحريم‌ها وضعِ ما را به اين‌جا كشانده. نديدنِ واقعيت‌ها و آرمان‌گرایی‌هایِ بی‌ريشه ما را به اين‌جا كشانده. حضرات! عصرِ پساخاتمی را دوباره به خيالاتِ مسخره برنگردانيد. واقع‌بين باشيم. مردمِ ما فراموش كرده‌اند انقلاب برایِ چه بود از بس خودمان فراموش كرديم. حالا هم چاره‌یی نيست. اتفاقی است كه افتاده نگذاريم از اين بدتر شود. من به رفسنجانی رای می‌دهم و از خدا می‌خواهم آن‌چه برایِ اين مردم خير می‌آورد اتفاق بی‌افتد.
چهارم؛ به اندازه‌ی كافی در اين مملكت با رفتارهایِ غلط‌‌مان نسلِ نو را از دين و معنويت زده كرده‌ايم. گيرم كه نسلِ نو به‌تر از ما می‌داند با خدا چه‌طور حرف بزند و ما از ياد برده‌ايم. با اين‌همه كاری نكنيم در لباسِ رجایی‌ آمده‌ها بيش‌تر از اين فرزندان‌امان را از مذهبِ واقعی جدا كنند و به سمتِ اسلام‌هایِ آمريكایی بكشانند. من گمان می‌كنم در اردویِ رياكاران در هر دوره‌یی بویِ اسلامِ آمريكایی بيش‌تر به مشام می‌رسد تا حتا كسانی كه ضدِ دين هستند.
پنجم؛ من احساس می‌كنم آقایِ احمدی‌نژاد به شخصه آدمِ خوبی باشد. يعنی به عنوانِ يك مسلمان و اصلا يك انسان به فكرِ محرومان و آسيب‌ديده‌گانِ جامعه هستند. خدا به‌اشان خير بدهد. من منكرِ شخصيتِ فردیِ نيكوي‌اشان نيستم. اما با ارزيابیِ جهانِ امروز گمان می‌كنم پيچيده‌گی‌هایِ عصرِ پساخاتمی در ايران و موقعيتِ عجيب غريبِ ايران در دنيا نياز به كسی دارد كه بيش از ايشان دنيا را متناسب با شرايط درك كند. اين آن‌چيزی است كه من فكر می‌كنم. با كسی هم دعوا ندارم. از خدا می‌خواهم كه خيرِ مردمِ اين سرزمين را پيش بی‌آورد.
دست‌هاتان پرِ شب‌نم! يا علی!