2005/10/24

مولایِ شعر

نامِ تو نامِ باد
نامِ تو نامِ پرنده
نامِ تو نامِ سبز
نامِ تو آفتاب، نامِ تو آفتاب‌گردان، نامِ تو برگ، نامِ تو باران!
نامِ تو نامی شبيهِ آن لحظه كه چشمی كنارِ كوچه‌یِ روبه‌باغ خيس می‌شود
و از فرازِ سايه‌هایِ باغ، بویِ بهارنارنج و بابونه در گوشِ ثانيه‌ها می‌دود.
نامِ تو لحظه‌یی است كه من از رویِ سنگِ اين سوی، رودخانه را به دست‌هایِ پر از طراوت‌ات پل می‌زنم.
نامِ تو خوابِ قشنگی‌است كه پرده‌هایِ حرير و گلِ سرخ در دست‌هات ببوسی و چون از خواب بيدار می‌شوی در خالیِ دست‌ها و دل‌ات هردو بویِ ترانه و زمزم.
نامِ تو لحظه‌یی است كه انبانِ نان و نور در كوچه‌هایِ فقر و يتيمی راه می‌رود.
نامِ تو آن شبی است كه كاسه‌هایِ شير، لب‌ريزِ عاطفه بر لب‌هایِ كودكِ در ويرانه می‌خندد
و يك غروب از دست‌هایِ نااميدی ته‌مانده‌هایِ شير و آرزو در كوچه‌یی كه پر از غوغایِ كودكانه‌یِ تنهایی است كه انتظارِ معجزه را بر خاك می‌ريزد.
نامِ تو شكافتنِ ديواری است كه از لابه‌لایِ خشت‌هاش نور می‌رويد و خوابِ فريشته‌گانی كه آبرویِ تو را تبركِ چشم‌هاشان می‌رقصند.
نامِ تو آبرویِ جهان است
و بر پيشانیِ سپيده‌دمان طلوعِ چشم‌هایِ تو جاری‌است.
نامِ تو نزولِ ظهور، نزولِ باران، نزولِ بركت، نزولِ وحی، نامِ تو نزولِ فريشته است.
نامِ تو نامِ ديگرِ خدااست.
يا علی!

2005/10/17

چه‌گونه صاحبِ يك كامپيوتر شدم

دانش‌گاه كه بودم يعنی همان دروه‌یِ ليسانس، سينا دادرسِ نازنين باعث شد من اولين بار يك سيستم را از نزديك لمس كنم. تا پيش از آن من هم مثلِ خيلی‌هایِ ديگر فكر می‌كردم كامپيوتر همان‌چيزی است كه مثلا عكس‌امان را می‌دهيم از آن طرف سدسال پس از زنده‌گی‌مان را تحويل می دهد. سينا باعث شد بفهمم كه كامپيوتر كارهایِ ديگری هم می‌كند، مثلا می‌شود باهاش تايپ كرد، يا مثلا بروشور و پوسترِ نمايش‌هام را اجرا كرد و البته گيم بازی كرد. اين به معنایِ آن نيست كه خودِ او هم همين خروجی‌ها را از دست‌گاه‌اش می‌خواست.
سينا مدت‌ها بود با اين وسيله كارِ حرفه‌یی می‌كرد و از قضا سخت‌افزار را ول كرده بود آمده بود ته‌آتر بخواند كه می‌گفت چيزهایی كه سخت‌افزار به‌ام می‌دهد را همه‌اش می‌دانم و فقط يك مدرك است كه آن هم بعدها ثابت كرد اهميتی ندارد. حالا او يكی از شاخص‌هایِ گلدن‌سيستمز دبی است. اما من كه تصورام محدود به همان تايپ و بروشور بود كاربرداش را برایِ خودام نه ضروری می‌ئانستم نه مفيد. چرا كه متن‌هام را می‌دادم كسی تايپ می‌كرد و بروشورها و پوسترام را هم كه خود سينا زحمت‌اش را می‌كشيد كه از قضا گرافيستِ خوبی هم بود. پس اين دست‌گاه به چه كارِ من می‌آمد؟ طفلك سينا كه با تمامِ وجود سعي می‌كرد به من حالی كند كه اين فقط يك دست‌گاه مثلِ تله‌وی‌زيون نيست كه مثلا تو بشوی مصرف‌كننده‌یِ صرف و تمام. البته هيچ‌وقت لحظه‌یی كه برایِ اولين بار در خانه‌یِ سينا دست‌ام به موس خورد و اولين كليكِ زنده‌گی‌م را كردم فراموش نمی‌كنم و همين‌طور اولين لذتی كه از كامپيوتر بردم با اولين گيمِ كامپيوتریِ زنده‌گی‌م يعنی نوِرهود كه آن هم به مددِ سينا اتفاق افتاد و بی نظير هم بود و از قضایِ روزگار در كنارِ آنا هم اتفاق افتاد كه اتفاقا هنوز قرار نبود اتفاقی برای‌امان بی‌افتد. بماناد.
با اين همه هم‌چنان برایِ من كامپيوتر امری جدي نبود هرچند سينا می خواست يك كامپيوتر برای‌ام رديف كند كه موافقتِ اوليه‌اش را هم مرتكب شده بودم اما نشد كه نشد. حالا كه می‌خواهم برایِ بچه‌یِ خواهرام يك كامپيوتر جمع‌وجور كنم فكراش را می كنم كه من داشتم ليسانس می‌گرفتم و نمی‌دانستم چه‌جوری می‌شود يك پنجره را باز كرد يا بست. تا اين‌كه ابتدایِ سالِ هشتاد شد و من زن گرفتم سرنوشت و روزگار كشاندم به شهری كه دبيرستان را در آن درس خوانده بودم و يكی دوسال هم در اين اواخر نمايش كار كرده بودم؛ لار. اين بار اما برایِ آغازِ يك زنده‌گیِ مشترك. آنا را برداشتم و رفتم چون قرار بود در ارشادِ آن‌جا مشغول باشم. بماند كه نصف‌ونيمه ماند و بعدِ يك سال اسباب‌امان را باز جمع كرديم و آمديم شيراز كه اين قضايا خود داستانِ هفتادمن كاغذی خواهد شد از تلخي و شيرينی و انديشه و شادی و خسته‌گی و زنده‌گی در تمامتِ معنایِ خود كه بماناد اما منِ ساده كه سرام را زير می‌انداختم نمی دانستم ايميل را چه‌گونه تلفظ كنم ناگهان قضا را اتفاق گرفت كه برایِ اجرایِ نمايشی بروم هند و به گمان‌ام همه‌چيز از همين جا آغاز شد.
تصوراش رابكن! در شهری كه كثافت از سر تا پاش می ريزد و روزِ روشن ديدنِ آدمی نيمه‌لخت كه مشغولِ عرضه‌یِ اضافاتِ بدن به هيكلِ خيابان است، امری عادی به شمار می‌آيد، در ابلهانه‌ترين اجتماعِ كسب‌وكاری‌شان يك لپ‌تاپ كه از قضا سرعتِ اينترنت‌اشان هم چند برابرِ دايال‌آپ‌هایِ مسخره‌یِ مااست امری بديهی به شمار می‌رود و البته وقتی تو سر در نمی‌آری كه دارد چه اتفاقی می‌افتد، يا مثلا يك دوستِ ناشناس كه از رقص‌اش خوش‌ات آمده از تو می خواهد كه ايميل‌ات را به‌اش بدهی تا بتواند تكه تكه ويديویِ اين رقص را برات ميل كند، معلوم است كه وسوسه می‌شوی سر در بی‌آوری كه اين دست‌گاهِ عجيب و غريب واقعا چيست؟
آن وقت بر می‌گردی و دعوت‌ات می‌كنند برایِ يك داوری در شهرِ هم‌سايه‌ و آشنا می‌شوی با جعفرِ محسنی كه صدا و سيما خوانده و متبحر نرم‌افزار هست و يك كاربرِ حرفه‌یی مخصوصا در نرم‌افزارهایِ گرافيكی و ويرايشِ ويديویی و البته برایِ اولين بار می‌نشيني بغل دست‌اش و با تايپِ واژه‌یِ ته‌آتر در باكسِ جست‌وجویِ ياهو (دروغ چرا با ياهو اولين جست‌وجوی‌ام را انجام داده‌ام اما حالا زيرِ گوگل برای‌ام غيرِ قابلِ تصور است) با انبوهی از اطلاعات كه البته حالا می‌فهمم نصف‌اش درِپيت است اما به هرحال ذوق‌زده‌گی می‌آورد، واردِ دنيایی می‌شوی كه ديگر رها كردن‌اش ناممكن و ناگهان به ذهن‌ات می‌رسد كه می‌توانی كامپيوتر داشته باشي اما پول‌اش را نداری و باز جعفرِ محسنی كه می‌تواند برایِ‌ات قسطی جور كند و دفعه‌یِ بعد كه از لامرد بر می‌گردی يك كامپيوتر هم‌راه داری كه می‌گويند پنتيوم‌ثری هشت‌سد است و باقیِ قضايا و از قضایِ روزگار تنها كه می‌شوی می‌بينی به هيچ وجه كارات را راه نمی‌اندازد چرا كه هيچ برنامه‌یی نمی‌پذيرد و هزار گرفتاری و تو از راهِ دور با پرسش از اين و آن و حتا سينایِ نازنين به مددِ همين مشكلِ سخت‌افزاری كه بعدها می‌فهمی و باعث می‌شود كامپيوتر را پس بدهی و اعتراض هم بكنی و فروشنده‌اش هم شرمنده بشود، كلی چيز ياد گرفته‌ای كه اگر سيستم سالم بود ماه‌ها بايد وقت صرفِ يادگيری‌اش می‌كردی و البته بماناد درگيری‌هایِ هرشب‌ات با آنا كه چرا دير می‌خوابی و اين كامپيوترِ لعنتی را دور بنداز.
درست است. هنوز چند روزی نگذشته كه تصميم می‌گيری از همان شهرِ كذایی يعنی لار كامپيوتر تهيه كنی و حالا بهمنِ هشتاد است و تو تيمِ ته‌آتری‌ات را آماده می‌كنی برایِ جشن‌واره‌یِ فجر و آقایِ مشكوری قول می‌دهد كامپيوترات را آماده كند تا تو از تهران بر می‌گردی. بخشی از پول را می‌دهی و بقيه را كه البته زياد هم هست طیِ دو چكِ دوماهه و حتا نمی‌دانی از كجا بايد بی‌آوری ولی توكل می‌كنی كه در خيلی امور همين توكل راه‌گشای‌ات بوده. از تهران بر می‌گردی و آنا برایِ طراحیِ صحنه‌یِ نمايش‌ات شش سكه گرفته و كامپيوتر به خانه می‌آيد. يك ای‌ام‌دیِ هزاروهفت‌سد كه هنوز هم دارم‌اش و فقط هارداش را عوض كرده‌ام كه يك بار سوخت و به عزای‌ام نشاند و يك رايتر كه اضافه كرده‌ام به‌اش. يادام هست كه كارتِ گرافيكِ شانزده مگیِ آن كه تی‌وی تيونر هم داشت و ورودِ ويديو و همين ذوق زده‌ام كرده بود كه می‌توانستم تصاوير را از دوربين فيلم‌بردارِ عاريتی‌ام به راحتی در مونيتور اگرچه نه باكيفيتِ فوق‌العاده اما نصف‌ونيمه ببينم.
و البته وقتی موعدِ چك‌ها رسيد سكه‌هایِ آنا خرج‌اش شد و به همين دليلِ ساده دل‌ام نمی‌آيد هرگز بفروشم‌اش. يا دست‌اش بزنم.
و بدين ترتيب مثلِ تراكتور كار كدن‌هایِ من پشتِ كامپيوتر تا ساعت‌ها بعد از نيمه‌شب شروع شد و يادگرفتنِ كوچك‌ترين چيزها مثلِ هميشه با فرياد به هوا پرت‌ام كرد انگار بچه‌یی كه تازه اسباب‌بازیِ جديداش را گرفته و هنوز هم مثلا وقتی يك كدِ ساده را جابه‌جا می‌كنم به همان ذوق دچارام می‌كند كه مثلا اولين بار موبايل تویِ دست گرفتم و تا نيمه‌شب هرچه امكانات رویِ دست‌گاه بود به خوردِ مغزام دادم.
البته وقتِ زيادی هم از خودام هدر دادم اما ببين چه شده كه تنها اتفاقِ دنيااست كه می‌تواند هم‌پایِ ته‌آتر برای‌ام مقدس باشد. زنده‌ باد پديد آورنده‌گانِ آغزين راهِ حل‌هایِ آی‌تی.
حالا البته كمی وضعيت جدی‌تر شده. مثلا سخت دارم رویِ يك پژوهش برایِ ارتباطِ آی‌تی با ته‌اتر و اصولا هنرهایِ نمايشی و تصويری كار می‌كنم و هم‌چنين مدت‌هااست مطالعات‌ام در زمينه‌ی مديريت و كسب‌وكار در حوزه‌یِ فن‌آوریِ اطلاعات جدی‌شده و به خصوص از وقتی در اصفهان مشغول به كار شده‌ام دارم يك مطالعه را هم در زمينه‌یِ استفاده از راه حل‌هایِ آی‌تی برایِ مشاغلی چون مديريتِ موزه و اصولا ميراثِ فرهنگی و آثارِ بازمانده از پيشينيان و انطباق موضوعيتِ آن با شرايطِ اكنونیِ‌مان آغاز می‌كنم.
يك طرح‌هایی هم برایِ آموزش‌هایِ الكترونيكیِ ته‌آتر دارم كه البته پر خرج است اما تقريبا راهِ حلی بنيادين برایِ حلِ معضلِ آموزش در ته‌آترِ مملكت به شمار می‌آيد و اميدوارم بتوانم از جایی حمايت‌هایِ لازم را برایِ اجرایی شدنِ به دست بی‌آورم.
بگذريم كه مسوولان و دست‌اندركارانِ ته‌آترِ اين مملكت علاوه بر آن‌كه خود در اين زمينه آگاهی‌هایِ بسيار كمی دارند، حاضر هم نيستند به خودی‌ها اعتماد كنند. نمونه‌اش را.. رها كن آقا آمديم يك يادداشتِ شخصیِ غيرِ سياسیِ غيرِ همه‌چيز را بنويسيم. نمی‌توانی خفه‌خون بگيری بچه!
يا علی مدد!

2005/09/20

منتظرِ منجي و شرايطِ اينك

اين‌روزها حضورِ رييسِ جمهورِ ايران در سازمانِ ملل و طرح‌هایی كه به زعمِ اطرافيانِ رياست‌جمهوری تازه و تاثيرگذار نيز هست، نقلِ محافل است و وردِ زبان‌ها. من البته خيلی در اين زمينه نمی‌توانم و نمی‌خواهم اظهارِ نظر كنم اما چند نكته است كه اين روزها برای‌ام جالب جلوه كرده و ازجمله بندی از طرحِ آقایِ احمدی‌نژاد مبنی بر پيش‌نهادِ هم‌كاریِ شركت‌هایِ خصوصی و دولتیِ جهان در پيش‌بردِ فن‌آوریِ صلح‌آميزِ هسته‌ییِ ايران است كه می تواند از يك‌سو تضمينِ به‌تری برایِ صلح‌آميز بودنِ فعاليت‌های ايران فراهم آورد و از سویی توسعه‌یِ اين فن‌آوری را برایِ خودِ جمهوریِ اسلامی سريع‌تر و فربه‌تر كند.
اين بند البته برایِ من خيلی مشكوك نيست و اساسا اگر بتواند در بازكردنِ گره‌ها كمكی بكند اتفاقاً برای‌ام شيرين هم خواهد بود اما نمی‌دانم چرا هرچه می خواهم اين وسوسه را از خودام دور كنم كه اين يك آغاز برایِ مذاكراتِ جدی با آمريكا نيست قادر نيستم و نمی‌توانم به خودام بقبولانم كه رویِ كار آمدنِ دستِ راستی‌ها در اكثرِ كشورهایِ جهان يك امرِ اتفاقی است و ربطی به هيچ ائتلافِ جهانی برایِ برقراریِ نظمی ديگرگونه در جهان ندارد. البته خيلی هم تقصيرِ خودام نيست؛ از يك طرف ريشه در ته‌آتر كرده‌ام و روايت‌نويسیِ دراماتيك و از سویی با فن‌آوریِ اطلاعات نسبت برقرار كرده‌ام كه دنيا را خيلی ديگر بزرگ و دور از هم محصور در مرزهایِ جغرافيایی و منحصر به عمل‌كردهایِ منطقه‌یی نمی بينم. كاری‌ش هم نمی‌شود كرد. ما كه قرار نيست به دنيا تضمين بدهيم، قرار است به آمريكا تضمين داده شود، چرا كه هر كودكی می داند امروز آمريكا قبول كند ايران حق دارد بمبِ اتمی هم بسازد شورای امنيت تبديل به يك شوخیِ لولوخرمنی شده است. پس چه به‌تر كه مستقيما با شركت‌هایِ خود عالی‌جناب سياه اين بنا را استوار كنيم به درك كه متخصصانِ خودامان پيرشان در آمده به اين‌جا رسانده‌اند مسايل را. چه اهميت دارد؛ مهم مصلحتِ نظام است، از همان مصالحی كه اجازه می‌دهد رييس‌جمهور احمدی‌نژاد بتواند با كريستين امان‌پورِ بدونِ روسری بنشيند اما رييس‌جمهور خاتمی (رييسِ جمهورِ هماره‌یِ قلب‌ها) با امان‌پورِ با روسری هم مشكل داشته باشد. از جنسِ همان مصالحی كه باعث می‌شود مردی كه در تبليغاتِ رياست‌جمهوری و آغازِ بر مسندِ به زعمِ خود خدمت نشستن‌اش هرگز از عنوانِ مردم‌سالاری آن هم حتا از نوعِ دينی كلمه‌یی بر زبان نياورده در مقرِ سازمانِ ملل جهان را به دموكراسی دعوت كند و از اصطلاحاتی استفاده كند كه توسعه‌دهنده‌یِ اصلی‌اش حضرتِ خاتمی، در به‌كار بردنِ آن‌ها به كفرِ اعتقادی و سياسی متهم بود.

چه می شود كرد مصلحت اين است كه از مصالح حرفی نزنيم.

پس در آستانه‌یِ تولدِ زيباترين اتفاقِ جهان دعا می‌كنم پيش‌بينی‌هایِ من غلط از آب درآيد و هيچ ريايی در كار نباشد و همه‌چيز دور از پرده‌یِ نفاق باشد و صداقت و حقيقت افضل بر مصلحت‌انديشي‌هایِ كوركورانه‌یِ ويران‌كننده‌یِ دين‌مداری باشد و همه‌چيز چنان شود كه در ظاهرِ كلمات بر زبان‌ها جاری است.
و دعا می كنم آن مرد، آن مردِ بزرگ از راه بی‌آيد كه پايان‌دهنده‌یِ دروغ‌هااست.
بر شما تولداَش سبز و پرشكوه و بركت‌آگين باد.يا علی!

2005/08/29

وضعيتِ جديد و نگرانیِ بزرگان

نه! حالا ديگر من به اين فكر نمی‌كنم كه كدام رييس بر كدام صندلی تكيه زده است. آقايان شمشير از رو بسته‌اند. سخت دعا می كردم كه پيش‌بينی‌های‌اَم غلط از آب در بی‌آيد و بر خلافِ شعارها دوستان بنشينند برایِ مردم كاری بكنند اما انگار، دغدغه‌یِ ريا و خودفروشی‌هایِ شبهِ مذهبی بيش از اين‌هااست كه فكراَش را می كردم. حالا ديگر حتا به آزادیِ بيان و اين مزخرفات هم فكر نمی‌كنم. حالا حتا فكر نمی‌كنم كه نمايش‌نامه‌هام اصلا فرصتِ اجرا خواهند داشت يا نه كه اساسا نه در دولتِ سازنده‌گی و نه در دولتِ اصلاحات هرگز اميدی نبسته بودم به به‌بودِ وضعِ ساختاریِ ته‌آتر كه حالا بخواهم غصه‌یِ دولتِ مهرورزی‌اَش را بخورم كه البته انگار آقايان تاكيد دارند بگويند دولتِ اسلامی.
حالا فقط به يك چيز فكر می‌كنم؛ آن‌چنان كه اينان كمر به قتل و جرح و قلبِ ارزش‌ها بسته‌اند، دل‌نگرنِ آن‌ام كه فردا هنگام كه با پسرام يا دخترام از خدا حرف می زنم به پرخاش –تو بگو محترمانه‌اش- يا به چماق –تو بخوان پرخاش‌جويانه‌اش- با پدر درافتد كه واويلا.
بی‌خود نيست كه به قولِ محمد‌علیِ ابطحی خاتمی و خوينی‌ها هم واردِ گود شده‌اند كه دغدغه ديگر سياسي نيست. مساله سرِ هويت است، سرِ يك كهن انديشه است كه ديگر نمی توان شوخی‌ش گرفت. داشتم همين يكی رو روزِ پيش با جمعِ ياران سخن می‌گفتم كه حضرات چنان از ساده‌زيستی سخن می‌گويند كه زبان‌ام لال فردایی اگر بگويند فلان ولیِ خدا هم ساده‌زيست بوده و مردمی، جماعت رم كنند كه معنایِ ساده‌زيستی اگر اين رياكاری است نمی‌خواهيم.
من البته نمی‌خواهم بگويم كه همه‌یِ دوستان در باطن به كارِ ديگر مشغول‌اند و يا حتا دروغ می‌گويند. می‌خواهم بگويم ادبيات چنان آلوده شده كه سوخته‌دلان هم از اين ميان به سلامت نمی‌گذرند و ترسِ آن می‌رود كه با اين ادبيات به جایِ ترويجِ مردم‌داری و خضوع در برابرِ مردم يك‌بارِ ديگر بساطِ ريا بگسترد و فغان از آن زمان كه اگر چنين پيش برود چندان دور هم نيست.
می‌خواهم بگويم گاهی ما وظايفِ مان را با تعارفات عوضی می‌گيريم. هيچ‌كس منكرِ آن نيست كه رييسِ جمهمور يا هر شخصِ ترازِ اولی بايد هم‌ترازِ مردمانِ ساده زنده‌گی كند اما در بوق و كرنای كردنِ اين وظيفه‌ها بيش‌تر به رماندن می‌انجامد تا جذب كردن. آخر كدام آدمی در اين مملكت پيدا می‌شود كه از عقلِ سليم بهره برده باشد و نپذيرد كه رييس جمهور برایِ تشريفات از پاويون مخصوص نمی گذرد، بل‌كه برایِ سريع‌تر انجام‌گرفتنِ امورِ همين مردم و عدمِ اختلال در صفِ مسافرانِ معمولی كه همين مردم هستند، موظف است و تاكيد می كنم موظف است از يك بخشِ مخصوص بگذرد. يا اين‌كه برایِ سفرهایِ عمومی در جهتِ تسريعِ امورِ همين مردمِ بي‌چاره، موظف است كه با هواپيمایِ ويژه سفر كند.
باور كنيد در هيچ‌جایِ دين سر و وضعِ نامرتب از خصايصِ پرهيزگاران و عادلان شمرده نشده است. كاری نكنيم كه سفارش‌هایِ مسلم و احاديثِ ترازِ اولِ دينی برایِ نسلِ بعدی ما بدعت به حساب بی‌آيد كه دور نيست آن بزرگ ظاهر شود كه دين‌داران بگويند دينِ تازه آورده.
باور كنيد روح‌ا...ِ خمينی را كه همه‌مان دوست‌اش داريم –مگر اين‌كه آقايان داعيه‌یِ دايه‌یِ مهربان‌تر را داشته باشند كه بعيد هم نيست و چه بسيار دايه‌گان كه از فرطِ مهرورزی به قتلِ كودكتن كمر بسته‌اند- اسلامی را صفتی برایِ جمهموری در نظر گرفته بود بدون كم و زياد. مگر نه اين‌كه در بوق و كرنا می‌كنيم از ولايتِ فقيه جلو نيفتيم. بگذاريد برایِ ابد اين دو واژه در كنارِ هم ساختارِ سياسیِ حكومت‌امان را تبيين و تعيين كنند. وقتی در سطحِ كلان مدام از حكومت و دولتِ اسلامی بدونِ عنوانِ جمهوري سخن رانده می‌شود حق داريم ترس برامان دارد، نه برایِ حكومت حتا كه برایِ همان واژه‌یِ اسلامی. قبول كنيم كه اسلامی منهایِ جمهوری همان‌قدر مدِ نظرِ بنيان‌گذارِ بزرگ نبوده كه جمهوریِ منهایِ اسلامی.
نگذاريم دركِ گرسنه‌گیِ مردم، كه دركی والا در اين شرايط است و هم‌چون دركِ بی‌عدالتی ها در سطحِ جامعه كه دركی دوست‌داشتنی است و به واسطه‌یِ آن بر مسندمان نهاده‌اند، محملی برایِ سوءاستفاده برایِ ويرانی ادبيات و انديشه‌یِ اصيلِ انقلاب‌امان پيدا كند.
كاش هميشه يادمان بود كه پروردگاراِمان هماره در كمين است.

يا علی!

2005/07/06

يك كاسه آب پشتِ نيامدن‌ات

ايستاده در آستانه
-نگاه‌ات بی آن‌كه به من-
تكيه بر ديوار
رو به دری كه برایِ رفتن‌اَت باز مانده... می‌گویی:
"چه‌گونه فراموش كنم"
اين گوشه‌یِ تاريكِ اتاق پوزخندی می‌رويد
"هميشه با اين جمله فراموش می‌شود هرآن‌چه نمی‌دانی چه‌گونه فراموش كنی"
نگاه می‌كنم
دنباله‌یِ چادراَت از آستانه محو می‌شود
ابرهایِ باران‌ريز از پنجره كوچ می‌كنند
و من می‌مانم تا چه‌گونه اين كوير...
و آفتاب كه بی‌رحمانه می‌سوزاند
و بهانه‌یِ سايه‌ساری كه خسته‌گی‌اَم را به بستر و چشمه می‌دوخت،
ناگهان با آن پرنده كه رفت...
و ويرانی واژه‌یِ آشنايی است.
با اين‌همه بر می‌گردی!
چيزی در آن پريدنِ بی‌خداحافظ‌ات می‌گويد بر می‌گردی!
تو بر می‌گردی
و من كنارِ همان كوچه ايستاده‌ام كه يك شب
دست‌هایِ منجمداَم را در بویِ پيراهن‌اَت از انبساطِ شعر و غوغایِ برف
تا احتمالِ آبی و رويایِ ساحلی غريب "ها" می‌كردی
می‌دانم كه می‌آیی
دير يا زود می‌فهمی؛ تنها من‌اَم كه خواهشِ خواب‌اَت را
به خش‌خشِ پلشتِ له‌شدنِ برگ‌هایِ معصوم نمی‌فروشم
و دست‌های‌ات را جز برایِ انتشارِ رود و ترانه نمی‌بوسم
و پيشانی‌ات را كنارِ پرده‌توریِ آسمان سجده می‌كنم
می‌دانم! اين همه تلالویِ رنگين كه در شيوعِ نيون، احساسِ ويترين‌ها را انباشته
خوابِ چشمان‌اَت را ربوده است
اما تا كی طاووس می‌تواند پایِ زشت‌اَش را پشتِ پرهای‌اَش پنهان كند؟
اَه!
چه دل‌خوشیِ كودكانه‌یی ميلاد!
هيچ‌كس مسيح را در بيداری نديده است.
آن پرنده تنها در مرگِ تو بر پنجره می‌كوبد
و خوش‌بختی... هه!

برو دختر!
من سال‌هااست به شاخه‌یِ شكسته‌یِ اين خيالِ خوش آويخته‌ام؛ كه بر می‌گردی!
فقط دو چيزِ كوچك:
- دير نيا!
تازه‌گی‌ها بی‌حوصله شده‌ام از فرطِ اين‌همه آينه كه هی شكسته‌ ديده‌ام.
- و سر به زير نيا!
من پرده‌یِ پاره بر پنجره‌ام نمی‌آويزم.

خداحافظ!