من تا الان به كسي حسودیم نشده، يعنی راستاش آن قدر برایِ خوداَم پپسي باز ميكنم كه وقتِ حسادت و اينچيزها را نداشته باشم اما حقيقتاش را بخواهيد مدتی است به حالِ يك عدهیی غبطه ميخورم. مدتهااست در دنيایِ آيتی با كسانی روبهرو ميشويم كه از تخصص و مهارتاشان به صورتِ يك آدمِ دوره گرد استفاده ميكنند. يعنی شغلِ ثابت به مفهومِ مرسوم ندارند. آنها به هر شهری سفر ميكنند و هر شركت، سارمان يا نهادی كه به مشكلی در امورِ فنآوریِ خود برخورده باشند به آنها مراجعه ميكنند؛ مديرانِ فنآوریِ اطلاعات، برنامه نويسان، توسعه دهندهگان و مهندسانِ شبكه كه هرگز وابسته به هيچ شركت يا نهادی نيستند و پايبند هيچ شهر و دياری هم نيستند، هكرهایی (به مفهومِ متخصص نه دزد) كه تمامِ كولهبارشان دانشی در ذهن و اميد به انتشارِ اين دانش بدونِ محدوديت بدونِ هراس، بدون مانع برایِ همهیِ بشريت است و طرفداران جنبشهایِ نرمافزارِ آزاد، جوامعِ اپنسورس كه محدوديت بر نميتابند (و بگذريم كه عدهیِ قليلی واقعا چنيناند كه ميگويم ورنه همين جريانات هم بد و خوب دارد) اينها موجباتِ غبطهیِ من را فراهم ميآورند. مدتهااست دارم فكر ميكنم به جنبشی در متنهایِ بازِ تهآتری و ارايهیِ پلتفرمی برایِ امكانِ مشاركتِ جمعی در نگارشِ نمايش و داستان و اين روزها هم هوایِ كولیها به سراَم زده؛ تصوراَش را بكنيد يك كارگردانِ دورهگرد كه چون كوليان پايبيندِ جایی نيست و خانهآش را بر كولهپشتیاش حمل ميكند و همهیِ دارایياش در يك كيفِ لپتاپ حلاصه ميشود و به هرجایی كه ميرسد با همان جمع و تشكل نمايشي برپاي ميكند و روزیاش را خدا اينگونه ميرساند. كاش ميشد گاهي خودخواه نبود.
يا علی!
2007/06/06
2007/06/05
چرا نبايد خسته بود؟
از ابتدایِ سالِ 86 تا اكنون خيلی تلاش كردهام از هر امكانی برایِ شور و نشاط و انرژی بهره بگيرم و نه خود را كه حتا اطرافيانام را برایِ امكانِ زيستنِ بهتر به تلاش وادارم اما.. هرچه سعی ميكنم كمتر موفق ميشوم؛ از حوادثی كه هرگز از آن گريزی نيست چون مرگِ عزيزان تا اتفاقاتی كه فقط و فقط در اين مملكت ميتواند بيافتد، از تهديد و ارعابِ بيگانهگان در ارتباطِ با وطنام تا دستي دستي به سمتِ ناكجا كشاندنِ همين وطنام از سویِ دوستانِ وطنام!! از گرانی و تنهایی و حبس و تهديد و دروغ و ريا و فريب و عوامفريبی و بيخردی تا حذف و سانسور و زشت جلوه دادنِ زيباترين مفاهيمِ بشری. ديشب داشتم مصاحبهیِ سيد حسنِ خمينی را با برنامهیِ فوقالعاده كه اين بار به جایِ حسنی، جمشيدی اجرایاش ميكرد، گوش ميدادم تا رسيد به جملهیِ امام خمينی دربارهیِ لزومِ وجودِ تنوعِ سلايق كه حسنِ خمينی دوبار تكراراَش كرد كه؛ انتقاد، بلكه تخطئه از الطافِ خفيهیِ الاهی است. و بعد ديدم كه چهقدر به اين نظرِ امام الان نزديك هستيم واقعا و همين امروز داشتم نامهیِ زهرا مصطفوی را به امام در شرق ميخواندم كه اشاره كرده بود وقتی همسراش بچهیِ كوچكاش را به رسمِ خانواده برایِ نمازِ صبح از خوابِ شيرين صبحگاهي بيدار ميكرده امام به او پيغام ميدهد كه چهرهیِ شيرينِ اسلام را به مذاقِ بچه تلح نكن و گريهام در ميآيد وقتی قرار است به زور روسریهایِ دخترانامان را در خيابان و در برابرِ چشمِ هزار بيگانه مطابق كنيم با اسلام به روايتِ جنابان و گريهام در ميآيد وقتی همهیِ اينها را به اسمِ دين مينويسند و فحشاش را اسلام ميخورد و استفادهاش را مشوقانِ 300 و پرسپوليس ميبرند. البته آقايان وقت ندارند به مخدوش شدن و گريزِ روز به روزِ نسلِ پادرهوایِ امروز از دين و دينمداری فكر كنند، آخر هزار كارِ نكرده دارند و سفرهایِ نرفته. خب هرچه باشد بايد مردمانِ آرژانتين و پرو و روسيه و هزار مملكتِ كوفتیِ ديگر را به نورِ معنويت پيوند داد چه اهميت دارد در كشورِ امالقرایِ جهانِ اسلام عدهیی دلزده ميشوند و متاسفانه رفتارِ حضرات را به نامِ دين مينويسند. راستی نكند كساني دارند همچنان از استعمارِ پير پول ميگيرند كه نامِ اسلام را اصلا از زمين محو كنند. هرچند هنوز بعضی چيزها در جهان صاحبي دارد. پس هنوز ميتوان خسته نبود. شايد چشمِ صاحبِ اصلیِ اين مظلوم هنوز به دستهايِ ما دوخته است؟
يا علی!
يا علی!
هشتادوششم
یک روز از خواب بيدار شدم، گفتم ديگر فايده ندارد، چاره جز تمام كردنِ همهچيز نيست. سلاحام را برایِ شليك آماده ميكردم كه ياداَم افتاد تو نيستی كه غروبها اينهمه تلخ است. سلاح را كنار گذاشتم و روبه پنجره ايستادم. منتظرم.
2007/04/12
هشتادوپنجم
تنهایی واژهیِ درستی نيست وقتی سرسامآورترين خيابانهایِ اين شهرِ بي سرانجام جایی برایِ حجمِ تو ندارد. تنها ميشود گفت آن قديمها به اين لحظهها ميگفتهاند تو تنهایی!
2007/03/27
روزِ جهانیِ تهآتر
امروز روزِ جهانیِ تهآتر هست و به نظر ميآيد كه ميشود به همين مناسبت يك بيانيهیِ بلندبالا صادر كرد. كاش ميتوانستم اما... نه! اشتباه نكنيد! مساله اين نيست كه من كارهیی نيستم يا مثلا پيامام به جایی نميرسد. مساله در اصلِ پيام نهفته؛ راستی شما چند سال است تهآتر ميبينيد يا نميبينيد؟ چند سال است كه يادتان دادهاند كه تهآتر درمانِ دردهایِ فلان است و بهمان است؟ چند سال است كه در گوشاتان خواندهاند تهآترِ مقدساتان ميتواند لحظههایِ درخشانی برایِ بشريت پديد آورد؟ راستی يادتان هست مجموعهیِ تماشاكنانِ تهآترِ سالِ هشتادوپنجِ مملكتِ گل و بلبلامان آن هم به ضربِ ديمبلَ ديمبو چند نفر بوده است كه تازه چند نفراَش هم به زورِ بليتِ مهمان؟ راستی يادتان هست كه چند نمايشنامه توقيف شده يا چند ميزانسن اجازهیِ ديده شدن پيدا نكردهاند؟ راستی اصلا كدام تهآتر؟ يك روز محمدِ چرمشير به من گفت كه تهآتر هست يك عدهیی به رنج و مكافات اين چراغ را روشن نگاه داشتهاند اما چه كسي ميتواند به من بگويد همين چراغِ نيمه روشن حالا به دردِ تاريكیِ كدام انسانِ ايرانیِ معاصر ميخورد يا مثلا افزايشِ آمارِ يك مشت دلقك در كاروانسراهایِ شبهِ فرهنگی؟ درست است من عصبانی هستم اما منطقام هنوز سرِ جاش مانده. لطفا برایِ من شعارهایِ تهآترِ جهانی و انديشه و روزِ جهانیِ زهرِ مار و پيامِ فلان فلانشده را تحويل ندهيد؟ اصلا زعمایِ قوم در اين سالِ85 خوداِشان چند نمايش ديدهآند؟ رها كن برادر كدام جهان، كدام روز كدام تهآتر؟ بگذريم كه گذشتنی است.
يا علي!
يا علي!
Subscribe to:
Posts (Atom)