2007/01/19
هفتادونهم
سالهااست كه فكر ميكنم آيا هرگز در انتظارِ اين همه سال اشتباه نكردهام آيا كه حتا لحظهییش از شادیِ عظيم انبوه نبوده است. و باز به ياد ميآورم كه امروز روزِ تولدِ تواست. پس كتابِ كهنه را دوباره در آب باز ميكنم چرا كه هر روزی روزِ تولدِ تواست.
2007/01/07
هفتادوهشتم
نگاه ميكنم؛ ميبينم كه ايستادهای آن بالاها و هی اشاره میكنی كه با من باش تا ابد. نميبينی كنجِ هزار غار را گرفتهام به استيجار كه با تو بمانم تا ابد. بگذار ناشيانهترين بلاهتها را برایام خرج كنند. آخرش كه ميميريم. لااقل بدونِ تو تا قله نرفتهام.
2007/01/02
مشهد و جشنوارهیِ دهم
ديشب رسيدم مشهد و از امروز دوشنبه جشنوارهیِ منطقهیِ شمال و شمالِ شرقِ تهآترِ دانشگاهیِ كشور آغاز شده و يكی از كسانی كه داوری ميكنند اين نمايشها را من هستم به اتفاقِ افشينِ خورشيد باختریِ عزيز كه حضوراَش غنيمتی است و آفایِ اميری از دوستانِ مشهدی و حالا اينكه اصلا عنوانِ داوری چهقدر برایِ اين مقوله درست است كه نيست بماند اما به هرحال عباسِ اقسامی وظيفهیی تعيين كرده كه نميشود كاریش كرد. نكتهیِ جالب دسترسی من به ابنترنتِ وايرلس است كه در هتلِ محلِ اقامتام فراهم است. و الان هم دارم مستفيما از طريقِ اين امكان با لپتاپام كه تازه گرفتهام اين يادداشت را مينويسم. و البته در اين محفلِ انس از مصاحبتِ دكتر خاكی هم بهرهمند هستيم و به هرحال شبی خوش است و بدين قصهاش دراز بايد كرد. اميدوارم بتوانم چند عكس را هم بگذارم اينجا. شبهایِ سردی دارد و البته امروز كه روزِ متعادلی بود فردا را هم نميدانم اما برفها حداقل محيطِ بيرونیِ هتل را جذاب كرده است. بگذريم. غرض فقط اظهارِ زندهگی بود بعدِ اين همه مدت گرفتاری.
يا علی!
يا علی!
هفتادوهفتم
سالها پيش شنيده بودم اگر يك سویِ يك پيوند از انبوهِ اشتياق تهی باشد، به تداومِ دقيقهیی حتا اميدیش نيست. با اينهمه هی دلخوشی كه اين فرق ميكند غافل از آنكه يك ضربالمثل بيخودی سينه به سينه تا اطمينان نميرود. بگذريم. بگذار هنوز هم به ضربالمثلها بياعتنا باشم. حداقل دلام كه خوش ميماند. گورِ پدرِ وقايعِ اتفاقيه.
2006/12/28
هفتادوششم
سالهااست كه امتدادِ كوچهام به خاطرهیِ يك درختِ كهنه ختم ميشود كه روسریِ تو را اول بار نذرِ آمدنات از پیِ آن سفرِ دور و دراز كرديم. درخت حالا مشمولِ عريضیِ كوچه بر جرثقيل تشييع ميشود و روسریات در شكافهایِ هزارسالهاش رگبرگی از شاخههایِ خشكيده شده و كوچه هم ديگر آن كوچهیِ هميشه نيست. فقط يك چيز بر جای مانده است؛ هنوز هم تو نيستی!
Subscribe to:
Posts (Atom)