2005/11/26

توسعه‌یِ روايت، توسعه‌یِ اطلاعات

ته‌آتر، سينما، ويديو، نقاشی، موسيقی، گرافيك، داستان، عكس و حتا وب و طراحی‌هایِ پويا و چندرسانه‌یی‌ها، همه و همه وظيفه‌شان در يك چيز خلاصه می‌شود؛ انتقالِ پيام به مخاطب. و البته شما می‌دانيد كه منظور از پيام همان message يا داده يا اطلاعات است و نه آموزه‌هایِ اخلاقی كه البته اين نيز می‌تواند پيوستاری از اطلاعات باشد. در حقيقت كارِ صاحبانِ اين رسانه‌ها كه نام برده شد، توليد و انتقالِ اطلاعات است چنان‌كه از علومِ ارتباطیِ امروز برداشت می‌شود.
تنها تفاوت در شيوه‌یِ انتقالِ پيام و چه‌گونه‌گیِ تربيتِ اجراكن و مخاطبِ آن رسانه‌‌یِ ويژه است. آن‌گونه كه مثلا در نقاشی ابزار و شيوه‌یِ انتقال با موسيقی تفاوت می‌كند اما ساختمانِ ارتباطی دقيقا يك‌سان است. پس اجازه بدهيد همه‌یِ اين‌ها را تحتِ نامِ واحدِ روايت بگنجانم و بانيانِ هريك را توسعه دهنده‌یِ روايت بنامم چرا كه ساختارِ ارايه‌یِ اطلاعات و پيام در همه‌یِ اين‌ها از يك الگویِ مشخص پيروی می‌كند.
بر اين اساس روايت تعريفی فراگير پيدا می‌كند؛ انتقالِ محتوا شاملِ اطلاعات، پيام و مجموعه‌یِ داده‌هایِ پردازش‌شده از منظرِ رسانه‌‌یی ويژه هم‌چون سينما، ته‌آتر، ويديو و غيره و با استفاده از ابزارهایِ متناسب با آن رسانه‌‌ هم‌چون رنگ، نور، صدا، كلمه، خط، شكل، طرح، فرم، بافت، تصوير، كد، داده‌هایِ ديجيتالی و هرآن‌چه شكل و شمايلِ يك رسانه‌‌ را متمايز می‌كند. به عبارتِ به‌تر وقتی از طريقِ نقاشی و يا گرافيك می‌خواهيم پيامی را انتقال دهيم به قواعدِ ساختاریِ نقاشی و طراحی كه بر اساسِ آن معناهایِ ديداری نمود می‌يابد، رجوع می‌كنيم و از ابزارهايی هم‌چون رنگ و خط و كمپوزيسيون و توازن و نشانه‌شناسیِ رنگ و خط ياری جسته، لحظه و چه‌گونه‌گیِ انتقالِ داده‌هایِ اطلاعاتی را سرعت، دوام و ويژه‌گی‌هایِ خاص می‌بخشيم. در عوض وقتی می‌خواهيم پيامی را با رسانه‌‌یِ ته‌آتر منتقل كنيم ابزارمان كمی تفاوت می‌كند اما شكل و شمايل و چه‌گونه‌گیِ مناسباتِ حاكم بر اين انتقال و الگویِ رواییِ آن، چنان‌كه شكل‌شناسان روسی سال‌ها قبل برجسته كرده بودند، تفاوتِ خاصی نمی‌كند. اگر يك بارِ ديگر به الگویِ ثابتِ روايت‌هایِ دنيا اعم از سينما، داستان، يا نمايش رجوع كنيم آن‌گونه كه پوپ و ديگر شكل‌گرايانِ روسی اشاره كرده بودند؛ می‌بينيم كه هم‌چنان ساختارِ مشخصی را تداعی می‌كنند؛ تعادلِ اوليه، تجاوز به تعادل و تعادلِ ثانويه.
بنابراين با توجه به تنوعِ شيوه‌هایِ روايت در عصرِ اطلاعات و تجمعِ فرهنگی و نزديكیِ انديشه‌گی و هم‌چنين افزايشِ كانال‌ها و امكان‌هایِ ارتباطی تنها به ميزان و تعدادِ رسانه‌ها افزوده شده است وگرنه نوعِ روايت‌گری از آن‌جایی كه منشاِ انسانی دارد و در هرحال توليدكننده‌اش از امكاناتِ ازلی ابدیِ روايت‌گری بهره می‌گيرد و از سویی مخاطب‌اَش نيز از جنسِ همين انديشه‌گی و عواطف و گيرنده‌هایِ احساسی برخوردار است، تفاوتِ چندانی نكرده كما اين‌كه دغدغه‌یِ يك طراحِ گرافيك يا برنامه‌نويسِ چندرسانه‌یی همانی است كه يك نويسنده‌یِ سينمایی يا توليدكننده‌یِ ويديویی دارد. البته انكارِ اين نكته كه از شيوه‌ها و ابزارهایِ هنری در راهِ اين رسالت استفاده می‌شود غير ممكن است اما به اعتقادِ من شناختِ مخاطب و راه‌هایِ انتقالِ منطقی و علمیِ پيام‌هایِ موردِ نظر بخشی از خلاقيتِ هنری است كه در اين مسير صرف می‌شود. كه البته خيلی هم با مكاشفاتِ الهام برانگيز و احساساتِ منحصربه‌فردِ هنرمندانه نسبتی ندارد و بسيار به دانش‌پژوهی و كاربردِ تكنيك در علومِ ديگرِ انسانی و تجربی و حتا رياضی هم‌سانی دارد. می‌خواهم بگويم خلق، ارايه و انتقالِ يك داده يا پيام، همان كاری است كه روزی سوفكل و اوری‌پيد هم انجام می‌داده‌اند و امروزه ابزارهایِ انتقالِ آن متنوع‌تر و ساده‌فهم‌تر شده و به همان اندازه كه تسلط بر تكنيك‌هایِ روايت‌گری در نزدِ آن روايت‌گرانِ صحنه‌يیِ كلاسيك اهميت داشته امروزه نيز تسلط بر هريك از اين ابزارها در توسعه‌یِ هريك از گونه‌هایِ روايتی هم‌چون موسيقی، گرافيك، معماری، نمايش و يا كدنويسی‌هایِ الكترونيكی حايزِ اهميت و بل‌كه حياتی است.
روايتی كه بدين ترتيب توسعه داده می‌شود، البته در نزدِ هريك از دست‌اندركارانِ شاخه‌هایِ مختلف نمودی ديگرگونه می‌يابد و البته برایِ ما در حوزه‌یِ ته‌آتر در اين زمانِ مشخص الزامی برایِ تخالفِ ميانِ گونه‌هایِ روايتی در سطحِ دسته بندی‌هایِ درون‌رسانه‌‌يی وجود ندارد. چنان‌كه بالذاته ته‌آتر از تنوعِ روايت در سطوحِ نوشتار تا طراحی و بازی‌گری و كارگردانی برخوردار است و امروزه تلاشِ من اين است كه آن را با دست‌آوردهایِ عصرِ اطلاعات و جامعه‌یِ اطلاعاتی چه در سطحِ نرم‌افزار و چه در حدودِ سخت‌افزاری آميزشِ بيش‌تر و ملموس‌تری بخشم.
بدين سان روايتی كه به دستِ يك نويسنده و با ابزارِ ويژه‌یِ خودِ او يعنی دايره‌یِ واژه‌گان و البته دانشِ ساختار و نوعِ روايت‌گریِ كلامی گسترش داده شده، هم‌چون كدهایی در اختيارِ يك توسعه‌دهنده‌یِ ميزان‌سن قرار می‌گيرد، تا او با استفاده از ابزارهایی كه در اختيار دارد ويرايشِ تازه‌یی را از آن روايت ارايه كند و البته در اين ميان بازی گران، طراحان و سايرِ عوامل نيز در راستایِ اين ويرايشِ تازه، روايت‌هایِ مخصوص به خود را توسعه می‌دهند، آن‌گونه كه مثلا در نگارشِ يك نرم‌افزار علاوه بر كدنويس‌ها، گرافيست‌ها، مديرانِ پروژه و حتا مديرانِ فروش و بازاريابی نيز جزیی از مجموعه‌یِ توسعه‌یِ آن نرم‌افزار به شمار می‌آيند كه هر كدام تكاليفِ مستقل و تخصصیِ خود را عرضه می‌دارند. ترديدی نيست كه همه‌یِ اين عوامل كدهایِ در اختيار داشته را برایِ كمالِ روايت با ابزارِ انحصاریِ خود ويرايش می‌كنند و بر همين منوال قواعدِ صفر و يك به همان اندازه كه در توسعه‌یِ يك نرم‌افزار مرجعی پايه‌یی به حساب می‌آيد، چندان‌كه عدول از آن‌ها منجر به خطاهایِ پيش‌بينی شده يا نشده می‌شود، در حيطه‌یِ توسعه‌یِ روايت نيز قواعدِ صفر و يك مدونِ البته منعطف‌تری وجود دارد كه عدول از آن‌ها نيز رابطه‌یِ ايجاد شده ميانِ توليدكننده و مخاطب و سيرِ منطقیِ انتقالِ پيام را دچارِ خدشه و گاهی متلاشی می‌كند. بديهی است كه هرچه اين قواعد توسعه‌یِ به‌تر و علمی‌تر و دقيق‌تری داده شود، رابطه‌یِ حاصله ميانِ اجراكن و مخاطب نيز به همان اندازه، دقيق‌تر و بسته‌هایِ اطلاعاتیِ موردِ انتقال با ريزشِ كم‌تر و به شكلِ موثرتر و ماندگارتری جابه‌جا می‌شود. البته در عالمِ هنر گاهی عناصرِ ديگر يا روايت‌گرانِ ديگری هم در انتقالِ بسته‌هایِ پيام به مخاطب ياری‌گری می‌كنند كه از جمله‌یِ آن‌ها منتقدين هستند كه روايتِ انحصاریِ خود را ارايه می‌كنند كه دارایِ شاخصه‌ها و الگوهایِ ويژه‌یِ اين توسعه‌یِ خاص است.
با اين تفاصيل؛ كارِ ما در هر لحظه‌یی از توسعه‌یِ يك روايت، دقت در پردازشِ داده‌ها، بسته‌بندیِ زيباشناسانه و منطقی و به دنبالِ آن انتقالِ بسته‌هایِ اطلاعاتی در به‌ترين، ساده‌ترين، قابلِ وصول‌ترين، كوتاه‌ترين و ماناترين صورتِ ممكن و در يك كلام طراحی و توسعه‌یِ هوشمندانه، منطقیِ و دقيق و موثرِ روايت است؛ حالا می‌خواهد در هر ساحتی از اشكال و در هر رسانه‌‌ و منظری بروز كند.
اگر در جامعه‌یِ صنعتی و اصولا عصرِ صنعت مخترعين و دانش‌مندانِ علومِ تجربی تعيين‌كننده‌یِ ساختار و مناسباتِ اجتماعی بودند، امروز در جامعه‌یِ اطلاعاتی صاحبانِ اطلاعات و توليدكننده‌گانِ فن‌آوریِ اطلاعات و البته بهره‌ورانِ اين عرصه، شاخص‌هایِ جامعه و نمودهایِ اجتماعی را سامان‌دهی و تبيين و تعيين می‌كنند. در جوامعِ صنعتی و اقتصادی اگر كالایی فروخته می‌شود فروشنده‌یِ اوليه ديگر صاحبِ آن كالا نيست. يعنی در مراوداتِ اقتصادی از عده‌یی كم و بر عده‌یی افزوده می‌شود اما در جامعه‌یِ اطلاعاتی در عرصه‌یِ كسب‌وكار، فروشِ اطلاعات چيزی را از فروشنده كم نمی‌كند چرا كه هم‌چنان او صاحبِ آن اطلاعات است. يعنی مراودات هم‌واره به افزايشِ اطلاعات كمك می‌كند؛ به افزايشِ دانایی و توانایی؛ به افزايشِ ثروت كه همان دارابودنِ سرمايه‌یی به نامِ اطلاعات است. چيزی كه مرا مشتاقِ اين مباحث كرده اين است كه تعيين كننده‌گانِ روابط و مناسباتِ جوامعِ اطلاعاتی تنها مديران، اهالیِ روابطِ عمومی، توليدكننده‌گانِ فن‌آوریِ اطلاعات و دانش‌مندانِ علومِ ارتباطی نيستند، بل‌كه روايت‌گرانِ عرصه‌هایِ هنر نيز از جمله‌یِ توليد كننده‌گانِ اطلاعات و بنابراين شاخصه‌هایِ تعيينِ مناسباتِ اجتماعی به شمار می‌آيند. يعنی با اين تعاريف قصه‌ها، نشانه‌هایِ صحنه‌یی، خطوطِ معماری، طرح‌هایِ گرافيكی و عناصرِ ويديویی همه و همه بخشی از بسته‌هایِ اطلاعاتی برایِ انتقالِ به مخاطبان در يك فرآيندِ ارتباطیِ سه‌گانه و يا چهارگانه هستند كه شاملِ فرستنده، گيرنده، پيام و بعضا ابزارِ انتقالِ پيام می‌شوند و بنابراين به ميزانِ كميت و كيفيتِ اطلاعات در فضایِ جامعه‌یِ اطلاعاتی می‌افزايند و خود نيز در كسب‌وكارِ تبادلِ اطلاعات نقش‌آفرينی می‌كنند. چيزی كه به نظر می‌رسد صاحبانِ قدرت كم‌تر در اعصارِ گذشته توجهی بدان كرده‌اند و البته چندان انتظاری هم نيست كه هم‌اكنون نيز محلی از اعراب بی‌آبد.
بدين‌سان روايت‌گران هم‌پایِ ديگر توليدكننده‌گانِ اطلاعات پايه‌هایِ عصرِ اطلاعات و ارتباطات را استحكام می‌بخشند و به صورت‌بندیِ دانايیِ جهان چه از لحاظِ كيفی و چه از لحاظِ كمی اضافه می‌كنند. اگر به همان مدلِ مراوداتِ اقتصادی نگاه كنيد كسی كه يك بسته‌یِ اطلاعاتی شاملِ يك داستان را می‌فروشد هم‌چنان صاحبِ آن داستان خواهد ماند و ويرايش‌هایِ تازه توسطِ دريافت‌كننده‌گانِ اوليه‌یِ اين بسته‌ها برایِ عرضه به مخاطبانِ تازه‌تر می‌تواند بر فربهیِ اطلاعات و دوامِ عمرشان بی‌افزايد و اين نوعی از دانایی و ثروت را برایِ جامعه‌یِ مبتنی بر فن‌آوریِ اطلاعات و ارتباطات به ارمغان می‌آورد.
در اين‌جا ذكرِ اين مورد ضروری می‌نمايد، كه ته‌آتر از آن‌جایی كه خود در طولِ تاريخِ پديداری‌اش، زمينه‌سازِ توسعه‌هایِ گوناگون از يك روايت در رسانه‌هایِ متفاوت بوده، برایِ من از اهميت و جذابيتِ استثنایی برخوردار است، چنان‌كه متناظرترين مديوم در عصرِ اطلاعات و ارتباطات به شاخصه‌هایِ فن‌آوریِ اطلاعات، ته‌آتر است كه بعضاً از يك نگارشِ صرف به خلقِ روايت‌هایِ ديگر در عرصه‌یِ طراحیِ صحنه، توليدها و افكت‌هایِ ويديویی، معماری، رقص و اشكالِ روايت‌گریِ بدنی و ديگر گونه‌ها منجر می‌شود. اگرچه اين تنوع، در زيرمجموعه‌یِ يك رسانه يعنی ته‌آتر بروز می‌كند اما خود نيز می‌تواند به رسانه‌یی مستقل برایِ بروزِ روايتِ انحصاریِ خود بدل شود. به عبارتِ ديگر؛ كارگردانی، نگارش، طراحی و بازی‌گری، علاوه بر آن‌كه می‌تواند رسانه‌یی منتقل‌كننده‌یِ پيام باشد، از يك سو نيز ابزار يا رسانه‌یی مشخص به حساب می‌آيد كه توسعه‌دهنده‌یِ اصلیِ ميزان‌سن از آن‌ها برایِ انتقالِ بسته‌هایِ اطلاعاتیِ بزرگِ خود استفاده می‌كند؛ يعنی نور، صدا، رفتار، حركت، خط، تصوير، عكس و همه‌یِ اين‌ها هنری چند رسانه‌یی را خلق می‌كنند كه برایِ من در حالِ حاضر عالی‌ترين نوعِ هنر و مقدس‌ترين شكلِ سرويسِ فرهنگی است.
البته اگر روايت را در اين ساحتِ كلی تعريف می‌كنم چندان ترسی ندارم چرا كه سال‌ها پيش شاعری از حدودِ شيراز و كلمه، قرآن را به چهارده روايت از بر می‌خوانده و انتقال می‌داده است و بنابراين اضطرابی ندارم اگر كسی اين تعبير از روايت را به خوانش نيز برگرداند و منسوب كند كه خوانش نيز كلمه‌یی برایِ توصيفِ روايت است. بدين سان روايت برایِ من به معنایِ داستان گوییِ صرف نيست اگرچه داستان گویی شمه‌یی مهم از اركان روايت به شمار می‌آيد اما امروزه من توسعه‌دهنده‌گان نرم‌افزارها را هم روايت‌گرانِ جامعه‌یِ اطلاعاتی می‌دانم كه با ابزارهایِ صفر و يكی توسعه‌یِ ويژه‌شان را از روايت‌هایِ انسانی عرضه می‌كنند. و به همين ترتيب نقاشان و طراحان كه روايت‌هاشان را با استفاده از منظرهایِ ارتباطی هم‌چون رنگ و نور و حجم و خط انتقال می‌دهند. پس اجازه بدهيد تعبيرام را سامان‌دهی كنم و كارِ روايت‌گری را انتقالِ بسته‌هایِ اطلاعاتی بدانم و چنان‌كه اشاره شد توصيفی از روايت ارايه كنم كه ممكن است چندان به مذاق خيلی از دوستان خوش نيايد.
روايت از نگاهِ من عبارت است از؛ طراحی، توسعه و انتقالِ بسته‌هایِ اطلاعاتی و يا اصولا هر نوع محتوایی با استفاده از ابزارهایِ متفاوتی هم‌چون نور، خط، رنگ، كلام، تصوير، قصه، نشانه، تاثر، احساس، بافت، انگاره، كد و داده‌هایِ الكترونيكی و از منظرِ هر يك از رسانه‌هایی كه محملِ اين انتقال باشند؛ هم‌چون نمايش، رقص، داستان، ويديو، روزنامه، فيلم، گرافيك، نقاشی، معماری، وب، چندرسانه‌یی‌ها و گرافيك‌هایِ پويا.
بر همين مبنا افتخار دارم خودام را توسعه‌دهنده‌یِ ساده‌یِ روايت در حوزه‌هایِ گوناگونِ فرهنگ و اطلاعات بدانم و تمامِ كوشش‌ام را از اين پس در راهِ توليدِ برنامه‌هایِ متناسب با دنيایِ اطلاعات و ارتباطات و جامعه‌یِ اطلاعاتی به كار گيرم و تفاوتِ چندانی هم در نوعِ رسانه‌هایِ تخصصی‌ام از جمله؛ ته‌آتر، سينما، ويديو، داستان، آموزش‌هایِ سنتی و الكترونيك، وب، چندرسانه‌یی‌ها و طراحی‌هایِ پويا قايل نباشم. هرچند ته‌آتر هميشه از برادران و خواهرانِ ديگراَش جذاب‌تر، ديدنی‌تر و متعالی‌تر جلوه كرده است.
ايدون باد، ايدون‌تر باد.
يا علی!

2005/10/24

مولایِ شعر

نامِ تو نامِ باد
نامِ تو نامِ پرنده
نامِ تو نامِ سبز
نامِ تو آفتاب، نامِ تو آفتاب‌گردان، نامِ تو برگ، نامِ تو باران!
نامِ تو نامی شبيهِ آن لحظه كه چشمی كنارِ كوچه‌یِ روبه‌باغ خيس می‌شود
و از فرازِ سايه‌هایِ باغ، بویِ بهارنارنج و بابونه در گوشِ ثانيه‌ها می‌دود.
نامِ تو لحظه‌یی است كه من از رویِ سنگِ اين سوی، رودخانه را به دست‌هایِ پر از طراوت‌ات پل می‌زنم.
نامِ تو خوابِ قشنگی‌است كه پرده‌هایِ حرير و گلِ سرخ در دست‌هات ببوسی و چون از خواب بيدار می‌شوی در خالیِ دست‌ها و دل‌ات هردو بویِ ترانه و زمزم.
نامِ تو لحظه‌یی است كه انبانِ نان و نور در كوچه‌هایِ فقر و يتيمی راه می‌رود.
نامِ تو آن شبی است كه كاسه‌هایِ شير، لب‌ريزِ عاطفه بر لب‌هایِ كودكِ در ويرانه می‌خندد
و يك غروب از دست‌هایِ نااميدی ته‌مانده‌هایِ شير و آرزو در كوچه‌یی كه پر از غوغایِ كودكانه‌یِ تنهایی است كه انتظارِ معجزه را بر خاك می‌ريزد.
نامِ تو شكافتنِ ديواری است كه از لابه‌لایِ خشت‌هاش نور می‌رويد و خوابِ فريشته‌گانی كه آبرویِ تو را تبركِ چشم‌هاشان می‌رقصند.
نامِ تو آبرویِ جهان است
و بر پيشانیِ سپيده‌دمان طلوعِ چشم‌هایِ تو جاری‌است.
نامِ تو نزولِ ظهور، نزولِ باران، نزولِ بركت، نزولِ وحی، نامِ تو نزولِ فريشته است.
نامِ تو نامِ ديگرِ خدااست.
يا علی!

2005/10/17

چه‌گونه صاحبِ يك كامپيوتر شدم

دانش‌گاه كه بودم يعنی همان دروه‌یِ ليسانس، سينا دادرسِ نازنين باعث شد من اولين بار يك سيستم را از نزديك لمس كنم. تا پيش از آن من هم مثلِ خيلی‌هایِ ديگر فكر می‌كردم كامپيوتر همان‌چيزی است كه مثلا عكس‌امان را می‌دهيم از آن طرف سدسال پس از زنده‌گی‌مان را تحويل می دهد. سينا باعث شد بفهمم كه كامپيوتر كارهایِ ديگری هم می‌كند، مثلا می‌شود باهاش تايپ كرد، يا مثلا بروشور و پوسترِ نمايش‌هام را اجرا كرد و البته گيم بازی كرد. اين به معنایِ آن نيست كه خودِ او هم همين خروجی‌ها را از دست‌گاه‌اش می‌خواست.
سينا مدت‌ها بود با اين وسيله كارِ حرفه‌یی می‌كرد و از قضا سخت‌افزار را ول كرده بود آمده بود ته‌آتر بخواند كه می‌گفت چيزهایی كه سخت‌افزار به‌ام می‌دهد را همه‌اش می‌دانم و فقط يك مدرك است كه آن هم بعدها ثابت كرد اهميتی ندارد. حالا او يكی از شاخص‌هایِ گلدن‌سيستمز دبی است. اما من كه تصورام محدود به همان تايپ و بروشور بود كاربرداش را برایِ خودام نه ضروری می‌ئانستم نه مفيد. چرا كه متن‌هام را می‌دادم كسی تايپ می‌كرد و بروشورها و پوسترام را هم كه خود سينا زحمت‌اش را می‌كشيد كه از قضا گرافيستِ خوبی هم بود. پس اين دست‌گاه به چه كارِ من می‌آمد؟ طفلك سينا كه با تمامِ وجود سعي می‌كرد به من حالی كند كه اين فقط يك دست‌گاه مثلِ تله‌وی‌زيون نيست كه مثلا تو بشوی مصرف‌كننده‌یِ صرف و تمام. البته هيچ‌وقت لحظه‌یی كه برایِ اولين بار در خانه‌یِ سينا دست‌ام به موس خورد و اولين كليكِ زنده‌گی‌م را كردم فراموش نمی‌كنم و همين‌طور اولين لذتی كه از كامپيوتر بردم با اولين گيمِ كامپيوتریِ زنده‌گی‌م يعنی نوِرهود كه آن هم به مددِ سينا اتفاق افتاد و بی نظير هم بود و از قضایِ روزگار در كنارِ آنا هم اتفاق افتاد كه اتفاقا هنوز قرار نبود اتفاقی برای‌امان بی‌افتد. بماناد.
با اين همه هم‌چنان برایِ من كامپيوتر امری جدي نبود هرچند سينا می خواست يك كامپيوتر برای‌ام رديف كند كه موافقتِ اوليه‌اش را هم مرتكب شده بودم اما نشد كه نشد. حالا كه می‌خواهم برایِ بچه‌یِ خواهرام يك كامپيوتر جمع‌وجور كنم فكراش را می كنم كه من داشتم ليسانس می‌گرفتم و نمی‌دانستم چه‌جوری می‌شود يك پنجره را باز كرد يا بست. تا اين‌كه ابتدایِ سالِ هشتاد شد و من زن گرفتم سرنوشت و روزگار كشاندم به شهری كه دبيرستان را در آن درس خوانده بودم و يكی دوسال هم در اين اواخر نمايش كار كرده بودم؛ لار. اين بار اما برایِ آغازِ يك زنده‌گیِ مشترك. آنا را برداشتم و رفتم چون قرار بود در ارشادِ آن‌جا مشغول باشم. بماند كه نصف‌ونيمه ماند و بعدِ يك سال اسباب‌امان را باز جمع كرديم و آمديم شيراز كه اين قضايا خود داستانِ هفتادمن كاغذی خواهد شد از تلخي و شيرينی و انديشه و شادی و خسته‌گی و زنده‌گی در تمامتِ معنایِ خود كه بماناد اما منِ ساده كه سرام را زير می‌انداختم نمی دانستم ايميل را چه‌گونه تلفظ كنم ناگهان قضا را اتفاق گرفت كه برایِ اجرایِ نمايشی بروم هند و به گمان‌ام همه‌چيز از همين جا آغاز شد.
تصوراش رابكن! در شهری كه كثافت از سر تا پاش می ريزد و روزِ روشن ديدنِ آدمی نيمه‌لخت كه مشغولِ عرضه‌یِ اضافاتِ بدن به هيكلِ خيابان است، امری عادی به شمار می‌آيد، در ابلهانه‌ترين اجتماعِ كسب‌وكاری‌شان يك لپ‌تاپ كه از قضا سرعتِ اينترنت‌اشان هم چند برابرِ دايال‌آپ‌هایِ مسخره‌یِ مااست امری بديهی به شمار می‌رود و البته وقتی تو سر در نمی‌آری كه دارد چه اتفاقی می‌افتد، يا مثلا يك دوستِ ناشناس كه از رقص‌اش خوش‌ات آمده از تو می خواهد كه ايميل‌ات را به‌اش بدهی تا بتواند تكه تكه ويديویِ اين رقص را برات ميل كند، معلوم است كه وسوسه می‌شوی سر در بی‌آوری كه اين دست‌گاهِ عجيب و غريب واقعا چيست؟
آن وقت بر می‌گردی و دعوت‌ات می‌كنند برایِ يك داوری در شهرِ هم‌سايه‌ و آشنا می‌شوی با جعفرِ محسنی كه صدا و سيما خوانده و متبحر نرم‌افزار هست و يك كاربرِ حرفه‌یی مخصوصا در نرم‌افزارهایِ گرافيكی و ويرايشِ ويديویی و البته برایِ اولين بار می‌نشيني بغل دست‌اش و با تايپِ واژه‌یِ ته‌آتر در باكسِ جست‌وجویِ ياهو (دروغ چرا با ياهو اولين جست‌وجوی‌ام را انجام داده‌ام اما حالا زيرِ گوگل برای‌ام غيرِ قابلِ تصور است) با انبوهی از اطلاعات كه البته حالا می‌فهمم نصف‌اش درِپيت است اما به هرحال ذوق‌زده‌گی می‌آورد، واردِ دنيایی می‌شوی كه ديگر رها كردن‌اش ناممكن و ناگهان به ذهن‌ات می‌رسد كه می‌توانی كامپيوتر داشته باشي اما پول‌اش را نداری و باز جعفرِ محسنی كه می‌تواند برایِ‌ات قسطی جور كند و دفعه‌یِ بعد كه از لامرد بر می‌گردی يك كامپيوتر هم‌راه داری كه می‌گويند پنتيوم‌ثری هشت‌سد است و باقیِ قضايا و از قضایِ روزگار تنها كه می‌شوی می‌بينی به هيچ وجه كارات را راه نمی‌اندازد چرا كه هيچ برنامه‌یی نمی‌پذيرد و هزار گرفتاری و تو از راهِ دور با پرسش از اين و آن و حتا سينایِ نازنين به مددِ همين مشكلِ سخت‌افزاری كه بعدها می‌فهمی و باعث می‌شود كامپيوتر را پس بدهی و اعتراض هم بكنی و فروشنده‌اش هم شرمنده بشود، كلی چيز ياد گرفته‌ای كه اگر سيستم سالم بود ماه‌ها بايد وقت صرفِ يادگيری‌اش می‌كردی و البته بماناد درگيری‌هایِ هرشب‌ات با آنا كه چرا دير می‌خوابی و اين كامپيوترِ لعنتی را دور بنداز.
درست است. هنوز چند روزی نگذشته كه تصميم می‌گيری از همان شهرِ كذایی يعنی لار كامپيوتر تهيه كنی و حالا بهمنِ هشتاد است و تو تيمِ ته‌آتری‌ات را آماده می‌كنی برایِ جشن‌واره‌یِ فجر و آقایِ مشكوری قول می‌دهد كامپيوترات را آماده كند تا تو از تهران بر می‌گردی. بخشی از پول را می‌دهی و بقيه را كه البته زياد هم هست طیِ دو چكِ دوماهه و حتا نمی‌دانی از كجا بايد بی‌آوری ولی توكل می‌كنی كه در خيلی امور همين توكل راه‌گشای‌ات بوده. از تهران بر می‌گردی و آنا برایِ طراحیِ صحنه‌یِ نمايش‌ات شش سكه گرفته و كامپيوتر به خانه می‌آيد. يك ای‌ام‌دیِ هزاروهفت‌سد كه هنوز هم دارم‌اش و فقط هارداش را عوض كرده‌ام كه يك بار سوخت و به عزای‌ام نشاند و يك رايتر كه اضافه كرده‌ام به‌اش. يادام هست كه كارتِ گرافيكِ شانزده مگیِ آن كه تی‌وی تيونر هم داشت و ورودِ ويديو و همين ذوق زده‌ام كرده بود كه می‌توانستم تصاوير را از دوربين فيلم‌بردارِ عاريتی‌ام به راحتی در مونيتور اگرچه نه باكيفيتِ فوق‌العاده اما نصف‌ونيمه ببينم.
و البته وقتی موعدِ چك‌ها رسيد سكه‌هایِ آنا خرج‌اش شد و به همين دليلِ ساده دل‌ام نمی‌آيد هرگز بفروشم‌اش. يا دست‌اش بزنم.
و بدين ترتيب مثلِ تراكتور كار كدن‌هایِ من پشتِ كامپيوتر تا ساعت‌ها بعد از نيمه‌شب شروع شد و يادگرفتنِ كوچك‌ترين چيزها مثلِ هميشه با فرياد به هوا پرت‌ام كرد انگار بچه‌یی كه تازه اسباب‌بازیِ جديداش را گرفته و هنوز هم مثلا وقتی يك كدِ ساده را جابه‌جا می‌كنم به همان ذوق دچارام می‌كند كه مثلا اولين بار موبايل تویِ دست گرفتم و تا نيمه‌شب هرچه امكانات رویِ دست‌گاه بود به خوردِ مغزام دادم.
البته وقتِ زيادی هم از خودام هدر دادم اما ببين چه شده كه تنها اتفاقِ دنيااست كه می‌تواند هم‌پایِ ته‌آتر برای‌ام مقدس باشد. زنده‌ باد پديد آورنده‌گانِ آغزين راهِ حل‌هایِ آی‌تی.
حالا البته كمی وضعيت جدی‌تر شده. مثلا سخت دارم رویِ يك پژوهش برایِ ارتباطِ آی‌تی با ته‌اتر و اصولا هنرهایِ نمايشی و تصويری كار می‌كنم و هم‌چنين مدت‌هااست مطالعات‌ام در زمينه‌ی مديريت و كسب‌وكار در حوزه‌یِ فن‌آوریِ اطلاعات جدی‌شده و به خصوص از وقتی در اصفهان مشغول به كار شده‌ام دارم يك مطالعه را هم در زمينه‌یِ استفاده از راه حل‌هایِ آی‌تی برایِ مشاغلی چون مديريتِ موزه و اصولا ميراثِ فرهنگی و آثارِ بازمانده از پيشينيان و انطباق موضوعيتِ آن با شرايطِ اكنونیِ‌مان آغاز می‌كنم.
يك طرح‌هایی هم برایِ آموزش‌هایِ الكترونيكیِ ته‌آتر دارم كه البته پر خرج است اما تقريبا راهِ حلی بنيادين برایِ حلِ معضلِ آموزش در ته‌آترِ مملكت به شمار می‌آيد و اميدوارم بتوانم از جایی حمايت‌هایِ لازم را برایِ اجرایی شدنِ به دست بی‌آورم.
بگذريم كه مسوولان و دست‌اندركارانِ ته‌آترِ اين مملكت علاوه بر آن‌كه خود در اين زمينه آگاهی‌هایِ بسيار كمی دارند، حاضر هم نيستند به خودی‌ها اعتماد كنند. نمونه‌اش را.. رها كن آقا آمديم يك يادداشتِ شخصیِ غيرِ سياسیِ غيرِ همه‌چيز را بنويسيم. نمی‌توانی خفه‌خون بگيری بچه!
يا علی مدد!

2005/09/20

منتظرِ منجي و شرايطِ اينك

اين‌روزها حضورِ رييسِ جمهورِ ايران در سازمانِ ملل و طرح‌هایی كه به زعمِ اطرافيانِ رياست‌جمهوری تازه و تاثيرگذار نيز هست، نقلِ محافل است و وردِ زبان‌ها. من البته خيلی در اين زمينه نمی‌توانم و نمی‌خواهم اظهارِ نظر كنم اما چند نكته است كه اين روزها برای‌ام جالب جلوه كرده و ازجمله بندی از طرحِ آقایِ احمدی‌نژاد مبنی بر پيش‌نهادِ هم‌كاریِ شركت‌هایِ خصوصی و دولتیِ جهان در پيش‌بردِ فن‌آوریِ صلح‌آميزِ هسته‌ییِ ايران است كه می تواند از يك‌سو تضمينِ به‌تری برایِ صلح‌آميز بودنِ فعاليت‌های ايران فراهم آورد و از سویی توسعه‌یِ اين فن‌آوری را برایِ خودِ جمهوریِ اسلامی سريع‌تر و فربه‌تر كند.
اين بند البته برایِ من خيلی مشكوك نيست و اساسا اگر بتواند در بازكردنِ گره‌ها كمكی بكند اتفاقاً برای‌ام شيرين هم خواهد بود اما نمی‌دانم چرا هرچه می خواهم اين وسوسه را از خودام دور كنم كه اين يك آغاز برایِ مذاكراتِ جدی با آمريكا نيست قادر نيستم و نمی‌توانم به خودام بقبولانم كه رویِ كار آمدنِ دستِ راستی‌ها در اكثرِ كشورهایِ جهان يك امرِ اتفاقی است و ربطی به هيچ ائتلافِ جهانی برایِ برقراریِ نظمی ديگرگونه در جهان ندارد. البته خيلی هم تقصيرِ خودام نيست؛ از يك طرف ريشه در ته‌آتر كرده‌ام و روايت‌نويسیِ دراماتيك و از سویی با فن‌آوریِ اطلاعات نسبت برقرار كرده‌ام كه دنيا را خيلی ديگر بزرگ و دور از هم محصور در مرزهایِ جغرافيایی و منحصر به عمل‌كردهایِ منطقه‌یی نمی بينم. كاری‌ش هم نمی‌شود كرد. ما كه قرار نيست به دنيا تضمين بدهيم، قرار است به آمريكا تضمين داده شود، چرا كه هر كودكی می داند امروز آمريكا قبول كند ايران حق دارد بمبِ اتمی هم بسازد شورای امنيت تبديل به يك شوخیِ لولوخرمنی شده است. پس چه به‌تر كه مستقيما با شركت‌هایِ خود عالی‌جناب سياه اين بنا را استوار كنيم به درك كه متخصصانِ خودامان پيرشان در آمده به اين‌جا رسانده‌اند مسايل را. چه اهميت دارد؛ مهم مصلحتِ نظام است، از همان مصالحی كه اجازه می‌دهد رييس‌جمهور احمدی‌نژاد بتواند با كريستين امان‌پورِ بدونِ روسری بنشيند اما رييس‌جمهور خاتمی (رييسِ جمهورِ هماره‌یِ قلب‌ها) با امان‌پورِ با روسری هم مشكل داشته باشد. از جنسِ همان مصالحی كه باعث می‌شود مردی كه در تبليغاتِ رياست‌جمهوری و آغازِ بر مسندِ به زعمِ خود خدمت نشستن‌اش هرگز از عنوانِ مردم‌سالاری آن هم حتا از نوعِ دينی كلمه‌یی بر زبان نياورده در مقرِ سازمانِ ملل جهان را به دموكراسی دعوت كند و از اصطلاحاتی استفاده كند كه توسعه‌دهنده‌یِ اصلی‌اش حضرتِ خاتمی، در به‌كار بردنِ آن‌ها به كفرِ اعتقادی و سياسی متهم بود.

چه می شود كرد مصلحت اين است كه از مصالح حرفی نزنيم.

پس در آستانه‌یِ تولدِ زيباترين اتفاقِ جهان دعا می‌كنم پيش‌بينی‌هایِ من غلط از آب درآيد و هيچ ريايی در كار نباشد و همه‌چيز دور از پرده‌یِ نفاق باشد و صداقت و حقيقت افضل بر مصلحت‌انديشي‌هایِ كوركورانه‌یِ ويران‌كننده‌یِ دين‌مداری باشد و همه‌چيز چنان شود كه در ظاهرِ كلمات بر زبان‌ها جاری است.
و دعا می كنم آن مرد، آن مردِ بزرگ از راه بی‌آيد كه پايان‌دهنده‌یِ دروغ‌هااست.
بر شما تولداَش سبز و پرشكوه و بركت‌آگين باد.يا علی!

2005/08/29

وضعيتِ جديد و نگرانیِ بزرگان

نه! حالا ديگر من به اين فكر نمی‌كنم كه كدام رييس بر كدام صندلی تكيه زده است. آقايان شمشير از رو بسته‌اند. سخت دعا می كردم كه پيش‌بينی‌های‌اَم غلط از آب در بی‌آيد و بر خلافِ شعارها دوستان بنشينند برایِ مردم كاری بكنند اما انگار، دغدغه‌یِ ريا و خودفروشی‌هایِ شبهِ مذهبی بيش از اين‌هااست كه فكراَش را می كردم. حالا ديگر حتا به آزادیِ بيان و اين مزخرفات هم فكر نمی‌كنم. حالا حتا فكر نمی‌كنم كه نمايش‌نامه‌هام اصلا فرصتِ اجرا خواهند داشت يا نه كه اساسا نه در دولتِ سازنده‌گی و نه در دولتِ اصلاحات هرگز اميدی نبسته بودم به به‌بودِ وضعِ ساختاریِ ته‌آتر كه حالا بخواهم غصه‌یِ دولتِ مهرورزی‌اَش را بخورم كه البته انگار آقايان تاكيد دارند بگويند دولتِ اسلامی.
حالا فقط به يك چيز فكر می‌كنم؛ آن‌چنان كه اينان كمر به قتل و جرح و قلبِ ارزش‌ها بسته‌اند، دل‌نگرنِ آن‌ام كه فردا هنگام كه با پسرام يا دخترام از خدا حرف می زنم به پرخاش –تو بگو محترمانه‌اش- يا به چماق –تو بخوان پرخاش‌جويانه‌اش- با پدر درافتد كه واويلا.
بی‌خود نيست كه به قولِ محمد‌علیِ ابطحی خاتمی و خوينی‌ها هم واردِ گود شده‌اند كه دغدغه ديگر سياسي نيست. مساله سرِ هويت است، سرِ يك كهن انديشه است كه ديگر نمی توان شوخی‌ش گرفت. داشتم همين يكی رو روزِ پيش با جمعِ ياران سخن می‌گفتم كه حضرات چنان از ساده‌زيستی سخن می‌گويند كه زبان‌ام لال فردایی اگر بگويند فلان ولیِ خدا هم ساده‌زيست بوده و مردمی، جماعت رم كنند كه معنایِ ساده‌زيستی اگر اين رياكاری است نمی‌خواهيم.
من البته نمی‌خواهم بگويم كه همه‌یِ دوستان در باطن به كارِ ديگر مشغول‌اند و يا حتا دروغ می‌گويند. می‌خواهم بگويم ادبيات چنان آلوده شده كه سوخته‌دلان هم از اين ميان به سلامت نمی‌گذرند و ترسِ آن می‌رود كه با اين ادبيات به جایِ ترويجِ مردم‌داری و خضوع در برابرِ مردم يك‌بارِ ديگر بساطِ ريا بگسترد و فغان از آن زمان كه اگر چنين پيش برود چندان دور هم نيست.
می‌خواهم بگويم گاهی ما وظايفِ مان را با تعارفات عوضی می‌گيريم. هيچ‌كس منكرِ آن نيست كه رييسِ جمهمور يا هر شخصِ ترازِ اولی بايد هم‌ترازِ مردمانِ ساده زنده‌گی كند اما در بوق و كرنای كردنِ اين وظيفه‌ها بيش‌تر به رماندن می‌انجامد تا جذب كردن. آخر كدام آدمی در اين مملكت پيدا می‌شود كه از عقلِ سليم بهره برده باشد و نپذيرد كه رييس جمهور برایِ تشريفات از پاويون مخصوص نمی گذرد، بل‌كه برایِ سريع‌تر انجام‌گرفتنِ امورِ همين مردم و عدمِ اختلال در صفِ مسافرانِ معمولی كه همين مردم هستند، موظف است و تاكيد می كنم موظف است از يك بخشِ مخصوص بگذرد. يا اين‌كه برایِ سفرهایِ عمومی در جهتِ تسريعِ امورِ همين مردمِ بي‌چاره، موظف است كه با هواپيمایِ ويژه سفر كند.
باور كنيد در هيچ‌جایِ دين سر و وضعِ نامرتب از خصايصِ پرهيزگاران و عادلان شمرده نشده است. كاری نكنيم كه سفارش‌هایِ مسلم و احاديثِ ترازِ اولِ دينی برایِ نسلِ بعدی ما بدعت به حساب بی‌آيد كه دور نيست آن بزرگ ظاهر شود كه دين‌داران بگويند دينِ تازه آورده.
باور كنيد روح‌ا...ِ خمينی را كه همه‌مان دوست‌اش داريم –مگر اين‌كه آقايان داعيه‌یِ دايه‌یِ مهربان‌تر را داشته باشند كه بعيد هم نيست و چه بسيار دايه‌گان كه از فرطِ مهرورزی به قتلِ كودكتن كمر بسته‌اند- اسلامی را صفتی برایِ جمهموری در نظر گرفته بود بدون كم و زياد. مگر نه اين‌كه در بوق و كرنا می‌كنيم از ولايتِ فقيه جلو نيفتيم. بگذاريد برایِ ابد اين دو واژه در كنارِ هم ساختارِ سياسیِ حكومت‌امان را تبيين و تعيين كنند. وقتی در سطحِ كلان مدام از حكومت و دولتِ اسلامی بدونِ عنوانِ جمهوري سخن رانده می‌شود حق داريم ترس برامان دارد، نه برایِ حكومت حتا كه برایِ همان واژه‌یِ اسلامی. قبول كنيم كه اسلامی منهایِ جمهوری همان‌قدر مدِ نظرِ بنيان‌گذارِ بزرگ نبوده كه جمهوریِ منهایِ اسلامی.
نگذاريم دركِ گرسنه‌گیِ مردم، كه دركی والا در اين شرايط است و هم‌چون دركِ بی‌عدالتی ها در سطحِ جامعه كه دركی دوست‌داشتنی است و به واسطه‌یِ آن بر مسندمان نهاده‌اند، محملی برایِ سوءاستفاده برایِ ويرانی ادبيات و انديشه‌یِ اصيلِ انقلاب‌امان پيدا كند.
كاش هميشه يادمان بود كه پروردگاراِمان هماره در كمين است.

يا علی!