2006/05/29

چهاردهم

نه گريه نمی‌كنم. نبايد گريه كنم. ترانه‌هایِ خونينِ بسياری را شنيده‌ام كه آبیِ خونِ خدا را تا هزاره‌هایِ مهربانی و غزل تا دروازه‌هایِ شعر و شعور، تا ملكوت حماسه و لب‌خند برده‌اند. چرا بايد گريه كنم وقتی می‌توانم بگويم حسين، می‌توانم بگويم زينب، می توانم بگويم عباس، می‌توانم صدا كنم پرنده‌گانی كه از خون و خورشيد می‌رويند. لااقل امشب را گريه نمی‌كنم. بگذرا آوازهایِ خدا را خدا در آرامیِ شبانه به آوازِ روياهایِ آزادی و صلح، به رويایِ سبز و سپيده بشنود. شايد فردا كاروان مرا هم با خود برد.

2006/05/28

توصيه‌هایی برایِ توسعه‌دهنده‌گانِ ته‌آتر-۱

در اين پنج شش‌ماهه‌یِ اخير من بازبين و بيننده‌یِ نمايش‌هایِ متععددِ دانش‌جویی و غيرِ دانش‌جویی بوده‌ام. تلاش كرده‌ام مجموعه‌یِ نواقصی كه در اين نمايش‌ها به شكل عام ديده‌ام، در چند توصيه ارايه كنم. پيدااست كه خودِ من اولين مخاطبِ اين توصيه‌ها هستم. تلاش می‌كنم هر هفته يك يا چند توصيه را در همين صفحه به صورتِ مستمر بنويسم.1- محيط، خود توليدِ ماجرا می‌كند. به عبارتِ ديگر روايتِ آدم‌ها در هر محيط با محيطِ ديگر متفاوت است. پس بدانيد اين‌جا كجااست؟ و چه مناسبات و روابطی بر آن حاكم است؟ بی شك شخصيت‌هایِ واحد، روايت‌هایِ متفاوت در محيط‌هایِ مختلف پديد می‌آورند.2- صحنه و صحنه‌آرایی هر چه باشد، حتا اگر درست متناسب با خواستِ كارگردان مبنی بر نمايشِ آشفته‌گی‌ها و ناهنجاری‌هایِ محيطی چيده شود، نبايد مانع از تجلیِ حضورِ بازی‌گر در صحنه باشد.3- تنها شخصيت‌ها نيستند كه نسبت به محيط، صحنه، وسايل و اطرافيان واكنش نشان می‌دهند. بازی‌گرها هم به نسبتِ ميزانِ استقبال، نوعِ كنشِ مخاطب، حال و هوایِ محيط و شرايطِ اجرا و مجموعه‌یِ اتفاقات واكنش نشان می‌دهند و اين واكنش و به عبارتِ به‌تر توليدِ پيام متناسب با دريافت‌ها، نوعِ تحليلِ شخصيت‌ها را برایِ مخاطب متحول می‌كند.4- نمايش‌نامه روايتِ كليات نيست. برایِ نشان‌دادنِ تربيتِ نادرستِ يك كودك كافی نيست صحنه‌یی را نشان بدهيد كه در آن پدری با كمربند پشتِ بچه‌اش را سياه می‌كند. همين‌طور برایِ نمايشِ عشق كافی نيست پسری را در حالِ گل‌دادن به معشوقه تصوير كنيد. نمايش محلِ ظهورِ جزييات است؛ جزيياتی تنيده در حوادث و ماجراهایِ عينی.
5- از بدنِ خود خجالت نكشيد. يكی از ضعف‌هایِ عمده‌یِ بازی‌كنانِ مبتدی، عدمِ اعتماد به نفس در اجرایِ كاملِ يك رفتار و يا يك حركت است. يعنی هنرپيشه حركتی را كه آغاز كرده در اثرِ عدمِ تمركز بر خود وبدن‌اش و به دنبالِ آن عدمِ اعتماد به نفس نسبت به بدن و زيباییِ حركتی كه در حالِ انجام است، ناگهان بر اثرِ ترسی غريب نصف و نيمه رهای‌اش می‌كند. يك چيز را هيچ‌وقت فراموش نكنيد؛ اگر نازيباترين حركاتِ بيرون از صحنه و در محيطِ اجتماعی با ايمان و ارده و اعتماد به نفس در درست‌ترين و كامل‌ترين شكلِ خود درونِ كادرِ صحنه ارايه شود، مخاطب نيز به همان زيبایی كه ايمانِ هنرپيشه از آن نشات گرفته، دريافت می‌كند. تماشاكن هميشه آن‌چيزی را دريافت می‌كند كه شما به آن می‌انديشيد. اگر بترسيد، ترس را و اگر ايمان و اطمينان داشته باشيد به همان اندازه زيبایی را دريافت خواهد كرد. پس از حركتی كه به نظرتان زشت جلوه می كند نترسيد. البته اين زشتی جنبه‌یِ زيبایی‌شناسی دارد وگرنه زيبایی و زشتیِ اخلاقی در هر ساحتی كاركردِ خودش را بروز می‌دهد و مبتنی بر صحنه يا غيرِ صحنه نيست.

سيزدهم

خواب ديده‌ام پر از شكوفه و لب‌خنداَم و باغ‌هایِ جهان در ابتلايِ دست‌های‌ام به آب و آينه پيوند می‌خورند. بيدار می‌شوم. بویِ تو از كنارِ عبوراَم گذشته است.

2006/05/27

دوازدهم

از خوابِ كلمات انبوه می‌شوم، وقتی تو در انحنایِ روياها از نسيم ترانه می‌سازی. حالا بيا خيلی وقت است اين خانه رنگِ شكوفه به چشم‌هایِ خاطره نديده است.

2006/05/26

اشتراكِ تا ابد خالی

چه باراني گرفته بود. خوش به حال‌اِشان. آدم تويِ باران اسباب‌كشي كند؛ ماه!.. به نظراَم از آبادان آمده‌اند يا بوشهر.. براي همين هم اين‌قدر خوش‌شانس‌اَند.
دختراَم هر چيز را كه به نظراَش خوب بي‌آيد , جنو بي‌ مي‌داند . حالا هم فكر مي‌كند هم‌سايه‌هايِ تازه جنوبي‌اَند.
مادراَم اگر از خانه بيرون مي آمد مي‌گفت ؛چه دخترِخوش‌گلي..حتماً مي‌گفت.اما او هرجا كه من مي‌خواهم باشدنيست.
پسراَم نه پيشِ من است, نه مي‌تواند دور از من باشد.بچه‌اَم يك چيزي‌ش شده است انگار.
حالا فهميدم ؛ پس چشم‌هايِ برادرِ خود‌خواهِ من پيش آن دختر جا مانده . چه سليقه‌يي!! برادرش معصوم‌ترين پسرِدنيااست. مثل اين كه بد محله‌يي نيامده‌ايم. فقط خواهراَم مي داند.. يعني خوداَم به‌اِش گفته‌اَم,حالا هم مي‌خواهد يك كاري بكند كه من و دخترِ هم‌سايه يك جوري هم‌ديگر را ببينيم.
نمي‌دانم چرا از عينك‌اَش خوش‌اَم آمده. بدونِ عينك خيلي مغرور به نظر مي‌آيد. اين جوري شبيهِ قديس‌ها شده.جنوبي‌ها همه‌شان اين‌طوري‌اَند. دختراَم رفته برايِ خوداَش عينك خريده. يك نفر نيست بگويد تا همين ديروز از اسمِ عينك هم بداَت مي‌آمد, حالا چه‌طور شده كه يك‌دفعه...
محله‌ي خوبي است . آدم تويِ كوچه‌هاش احساسِ دل‌تنگي نمي‌كند. فقط نمي‌دانم چرااين دختراز وقتي آمده‌ايم به اين خانه؛ بي‌اشتها شده. دخترِ من برايِ هرسوآلي جوابي ديگر دارد ولي هنوز برايِ پرسش‌هايِ مادراَش پاسخي پيدا نكرده,فقط من مي‌دانم او هروقت يك چيزِ بزرگ مي‌خواهد,از اشتها مي‌افتد.
برادراَم داشت گريه مي‌كرد . آخراَش همه چيز را خراب مي‌كند. خوداَم بايد با آن دخترِ جنوبي حرف بزنم. فايده ندارد. ديگر صبركردن بي‌فايده است. بايد هرطور شده باخواهراَش صحبت كنم.خوداَم كه نمي‌توانم بروم زل بزنم تويِ چشم‌هاي‌اَش و بگويم دوست‌اَت دارم. نمي‌گويند هنوز نيامده قاپِ پسرِ هم‌سايه را دزديد؟
دارد با خواهراَم حرف مي‌زند. خدايا پس چرا عينك‌اَش را برنمي‌دارد. آن روز كه عينك نداشت. پس... از شهر زده ايم بيرون؛ من و پسراَم. او مثلِ هميشه چيزي نمي‌گويد. من نمي‌دانم اين جوان‌ها چه‌شان شده است.
مادركه همه‌اَش فكرِ بيرون‌رفتن است. حتا يك روز هم درست تويِ خانه نمانده. فقط نمي‌دانم چرا از وقتي به اين محله آمده ايم نمي‌گويد سري به خانه‌ي هم‌سايه بزنيم . آخر همه چيز را كه نمي‌شود گفت. هم‌سايه‌هاي تازه كه دختراَم مي‌گويد از جنوب آمده‌اند بايد آدم‌هايِ خوبي باشند. بچه‌ها كه ازشان تعريف مي‌كنند.كاش كه خوداَم فرصت مي‌كردم سري به‌اِشان مي‌زدم...واي ! غذا سوخت.
نمي‌شود دست رويِ دست گذاشت. ناسلامتي پدري گفتند، مادري گفتند. چرا امشب خانه‌ي هم‌سايه شلوغ است.. نكند اتفاقي افتاده باشد..مادر كه مي‌گويداين فضولي‌ها به تو نيامده, ولي...
نه صدايِ خوداَش مي آيد, نه صدايِ خواهراَش.پس چرا برادراَم هيچ كاري نمي‌كند.درست است كه تازه آمده‌اند ، ولي اين همه شور و شادي مرا مي‌ترساند. چه هلهله‌يي پشتِ خانه‌هايِ رو به رو مي‌درخشد. آدم يادِ عروسي مي‌افتد.
بويِ خنده در كوچه پيچيده.
بويِ خنده در كوچه پيچيده بود. تازه آمده بودند اين‌ها، و هنوز هم سايه‌هاي جديد را نديده بودند كه چيزي ميان‌اِشان جاري شده بود كه نه پيدا بود, نه پيدا نبود.
پسر و دخترِ هم‌سايه آمده بودند تماشايِ خالي‌كردنِ اسباب و اثاثيه و.... امشب خانه‌ها غرقِ خنده شده بود. انگار مهمانيِ رقص گرفته باشند هم‌سايه‌ها. هنوز كوچه ازحجمِ اسباب‌كشي خالي نشده بود كه دو جفت چشمِ آشنا، دوجفت چشمِ آشنا را ربوده بود.
وحالا چهار جفت چشمِ آشنا نمي‌دانستند, خانه‌ي هم‌سايه‌شان چه خبر است. پدر در گوشِ دختر گفت: مبارك است, هرچه باشد پسرعموي‌اَت است...و دخترها گيج بودند.
مادر در گوشِ پسر خواند: مبارك است ،هرچه باشد دخترخاله ات است...وپسرها گيج بودند. فرداشب؛ دو دختر، دو پسر، در كوچه‌يي كه به تاريكي مي‌ريخت ،از حسِ چيزي كه نزديك‌اشان بود و دست‌اشان به آن نمي‌رسيد گريه كردند.
فرداشب؛ دو دخترخاله، دو پسرعمو، خنديدند؛ بلند. فرداشب؛ چشمِ هيچ هم‌سايه‌يي به سايه‌هاي كوچه خيره نماند.
فردا شب ؛كسي براي كسي نگران نشد. فرداشب ؛ كسي منتظرِ كسي نبود.

28/4/76