ميخواستم برایِ حضورِ دوباره در بلاگر چيزی بنويسم. اصلا ميخواستم بعدِ مدتها چيزی بنويسم اما خوب كه فكراَش را ميكنم، هيچ موضوعِ جذابي كه بشود با ديگران به اشتراك گذاشت پيدا نميشود جز همين غرهایِ هرروزهیِ گراني و بيعدالتي و فلاكت و تهديد و دروغ و جهل و ريا و خرافه و هيچ. چهكار ميشود كرد وقتی مجبوری برایِ يك خانهیِ فكستني 45 ميليون بدهي در يالغوزآباد. 45 ميليون. همينجوری آنقدر قيمتها رفته بالا كه برایِ ماها هم ديگر عددي نيست اين 45 و 65 و 85 ميليون تومان. راستی كسي ياداَش هست يك زماني واخدِ پولِ ما ريال بود.
بايد پاياننامهام را بالاخره سروسامان بدهم بعدِ عمری پيری و معركهگيری اما آنقدر سراَم شلوغ است كه سه ترم عقب افتاده و نميدانم بايد چهكار كنم. البته همزمان دارم با مقاديری معتنابه قرض و وام و از اين حرفها تلاش ميكنم يكي از همين خانههايِ فكستني را صاحب شوم اگر خدا ياری كند كه اگر چنين كند شاكر خواهم بود و اگر نكند نيز و اگر غری زده ميشود از بابِ گندماني است كه دوستانِ عدالتمحورِ بيدادگر راه انداختهاند و ببين چه شده كه كاری از دستمان بر نميآيد جز نفرين و آه مثلِ پيرزنها و كاش خدايمان آهمان را بگيرد يكروز بر سرِ اسبابِ بيعدالتيِ اين قوم. تا اضافه نكردم نالههايِ ديگر را به خدا ميسپارمتان.يا علي!
2008/03/08
2008/03/01
هشتادونهم
كنارههايِ زمين انبوهِ وحشت و اندوه، كودكان برايِ همسن و سالهاشان بمب كادو ميكنند و خاطراتِ كهنهيِ عشق در بيدادِ ملكههايِ جنگ و نكبت به سمتِ فراموشي. به خاطرِ خدا بيا!
2007/12/28
يك مردِ ديگر هم
چه روزی است اين پنجمِ ديماه زينپس. كه روزِ تولدِ يك بزرگ است و از همين امسال روزِ مرگِ يك مردِ بينظيرِ ديگر.
امروز صبح كه احمدِ سپاسدار كارگردانِ نامدارِ شيرازی پيام داد كه ما ديگر اكبرِ رادی را نداريم، تا همين لحظه كه ساعتي از نيمهشب گذشته و برنامهيِ صالحعلا را در كنارِ چرمشير و امجد و رحمانيان ديدهام واقعا توانِ درك نداشتم كه ما چه كسي را از دست دادهايم و بيشك اين برایِ كوچكيهايِ من است و مغزِ حقيراَم. اما هرچه بيشتر ميگذرد، بغضام سمت و سویِ تركيدنِ بيشتر ميگيرد خاصه آنكه در مملكتي زندهگي ميكنم كه برایِ لاسيدنِ يك فوتباليستِ دوپيازی، دو هزارنفر اعلامِ بسيجِ عمومي ميكنند و حتا رييسِ دولتاش همچون خدمتگذاری خاضع دستورِ دخالت در امری غيرِ دولتي را ميدهد تا بدان حد كه فوتبالِ كشور تعليق مييابد كه فلاني برو فوتبال را درست كن انگار كه پوپوليسم آخرين راهِ بروزاَش را در چسيدنِ محصولاتِ ماشينِ حماقت و وقاحت در استاديومِ آزادی پيدا ميكند اما برایِ درگذشتنِ بزرگترين نمايشنويسِ كشور ككِ كسي هم نميگزد.
خدايا پناه به تو از شرِ اجانب در اين ديار كه غريب ماندهاند اهلِ عشق در موطناشان. پناه به تو! كه در قلبهايِ شكسته جاي داری و اينك شكستهتر از قلبهايِ جماعتِ صحنه كدام قلب ميبيني؛ البته اگر قلبي اساسا مانده باشد.
چهگونه ميتوانم شاد نباشم از اينكه همچنان بيضايي هست و چهگونه بر سر نكوبم از اينكه ديگر آرزویِ ديدنِ رادی را و خواندنِ نمايشنامهیی ناچيز از اين شاگردِ هرگز نديدهاش، به گور خواهم برد.
فراموش نكنيم اگر در كشوری ديگر بزرگترين نويسنده اش در ميگذشت باور كنيد عزایِ عمومي اعلام ميشد. راستی چه كسي بود گفت مولوي ايراني نبود، سهروردی مالِ جايي ديگر بود، رودكي را چه كساني مصادره كردند، ابوعلي سينا را... بگوييد بيآييد ببريد! لااقل شما رسم نگهبانيِ حماسه و عشق بلديد، رسمِ پاسداشتِ فرهنگ و انديشه بلديد.. راستی واقعا اكبرِ رادی ايراني بود؟ پس چرا كسي از سردمدارانِ اين نظام تسليت نگفت به ملتِ ايران؟ چرا كسي شيون نكرد؟ واقعا اگر يكي از همين مجری هايِ بيسوادِ لوسِ تلهويزيون تويِ بيمارستان بستری ميشد وضع همينطور بود. خدايا به فريادمان برس! به فريادِ فرهنگِ اين سرزمين برس! يا مهدي! الغياث! يا مهدي! ادركني!
يا علي!
امروز صبح كه احمدِ سپاسدار كارگردانِ نامدارِ شيرازی پيام داد كه ما ديگر اكبرِ رادی را نداريم، تا همين لحظه كه ساعتي از نيمهشب گذشته و برنامهيِ صالحعلا را در كنارِ چرمشير و امجد و رحمانيان ديدهام واقعا توانِ درك نداشتم كه ما چه كسي را از دست دادهايم و بيشك اين برایِ كوچكيهايِ من است و مغزِ حقيراَم. اما هرچه بيشتر ميگذرد، بغضام سمت و سویِ تركيدنِ بيشتر ميگيرد خاصه آنكه در مملكتي زندهگي ميكنم كه برایِ لاسيدنِ يك فوتباليستِ دوپيازی، دو هزارنفر اعلامِ بسيجِ عمومي ميكنند و حتا رييسِ دولتاش همچون خدمتگذاری خاضع دستورِ دخالت در امری غيرِ دولتي را ميدهد تا بدان حد كه فوتبالِ كشور تعليق مييابد كه فلاني برو فوتبال را درست كن انگار كه پوپوليسم آخرين راهِ بروزاَش را در چسيدنِ محصولاتِ ماشينِ حماقت و وقاحت در استاديومِ آزادی پيدا ميكند اما برایِ درگذشتنِ بزرگترين نمايشنويسِ كشور ككِ كسي هم نميگزد.
خدايا پناه به تو از شرِ اجانب در اين ديار كه غريب ماندهاند اهلِ عشق در موطناشان. پناه به تو! كه در قلبهايِ شكسته جاي داری و اينك شكستهتر از قلبهايِ جماعتِ صحنه كدام قلب ميبيني؛ البته اگر قلبي اساسا مانده باشد.
چهگونه ميتوانم شاد نباشم از اينكه همچنان بيضايي هست و چهگونه بر سر نكوبم از اينكه ديگر آرزویِ ديدنِ رادی را و خواندنِ نمايشنامهیی ناچيز از اين شاگردِ هرگز نديدهاش، به گور خواهم برد.
فراموش نكنيم اگر در كشوری ديگر بزرگترين نويسنده اش در ميگذشت باور كنيد عزایِ عمومي اعلام ميشد. راستی چه كسي بود گفت مولوي ايراني نبود، سهروردی مالِ جايي ديگر بود، رودكي را چه كساني مصادره كردند، ابوعلي سينا را... بگوييد بيآييد ببريد! لااقل شما رسم نگهبانيِ حماسه و عشق بلديد، رسمِ پاسداشتِ فرهنگ و انديشه بلديد.. راستی واقعا اكبرِ رادی ايراني بود؟ پس چرا كسي از سردمدارانِ اين نظام تسليت نگفت به ملتِ ايران؟ چرا كسي شيون نكرد؟ واقعا اگر يكي از همين مجری هايِ بيسوادِ لوسِ تلهويزيون تويِ بيمارستان بستری ميشد وضع همينطور بود. خدايا به فريادمان برس! به فريادِ فرهنگِ اين سرزمين برس! يا مهدي! الغياث! يا مهدي! ادركني!
يا علي!
2007/11/18
دانلود از youtube
مدتها بود میخواستم بعضی از ویدیوهای گوگل یا یوتیوب را دانلود کنم. با عنایت به سرعت اینترنت دیدنِ مستقیم از روی سایت واقعا کارِ شاقی است. راهی به ذهنام نمیرسید. نگو اصلا برای این کار برنامه درست کردهاند. البته احتمالا خیلیها قبل از من این را فهمیدهاند اما چون برای خودم جالب بود گفتم حداقل یکی دو سایت را برای این کار معرفی کنم
www.videodl.org
www.techcrunch.com/get-youtube-movie
مساله خیلی ساده است. آدرسی که ویدیوی یوتیوب در آن جا قرار گرفته را وارد کنید و منتظر بمانید تا لینک دانلود هویدا شود و سپس دانلود کنید و بعد هم پسوندِ فایل را به .flv که همان پسوند فلش ویدیو است تغییر دهید. به همین سادهگی.یا علی!
www.videodl.org
www.techcrunch.com/get-youtube-movie
مساله خیلی ساده است. آدرسی که ویدیوی یوتیوب در آن جا قرار گرفته را وارد کنید و منتظر بمانید تا لینک دانلود هویدا شود و سپس دانلود کنید و بعد هم پسوندِ فایل را به .flv که همان پسوند فلش ویدیو است تغییر دهید. به همین سادهگی.یا علی!
2007/11/13
نمايشگاهِ كتابِ شيراز
امشب به بهانهیِ نشستِ سرایِ اهلِ قلم رفتم كه هم دوستانام را ببينم هم سری به نمايشگاه زده باشم. خب از نمايشگاه كه چيزي نميگويم؛ يك مشت كتابِ تهماندهیِ بادكرده كه معلوم نيست از كدام انباری در آمده و به زورِ بن و تخفيف و كوفت به خوردِ خلقا... ميدهند و كسي نيست بگويد چرا هيچ ناشری حاضر نيست آخرين عنوانِ كتابهاش را در نمايشگاهي در پايتختِ فرهنگيِ كشور ارايه كند و البته آقايان هم كه فقط به فكرِ آمار و فريباند، بگذريم. ماند سرایِ اهلِ قلم كه قسمتِ بامزهاش اين است كه منظورِ از اهلِ قلم داستان نويسان است و نه شاعران و پژوهشگران و نمايشنويسان و غيره كه اين هم بگذريم كه بايد در جایِ خوداَش گردوخاكي به پا كرد اما دونكته در اين جمع جالب بود؛ نويسندهگانِ اين شهر كه البته بسياری از بزرگانِ داستان نويسيِ كشور را هم شامل ميشوند، هنوز جايي برايِ تجمع و گردهآيي و چاي و بسكويت ندارند چه برسد بحثهايي مثلِتشكلِ صنفي و اين مسايل كه اصولا در عصرِ ICT خندهدار است. اما نكتهیِ ديگر ديدنِ ابوترابِ خسروی بود كه مدتها بود دوست داشتم ببينماش و امشب محقق شد و قول و قراری برایِ ديدارهايِ جديتر. و البته بنِ كتابهايي كه نيما تقوي داد و بگذريم كه شايد به دو كتاب هم نرسد اما برایِ من دوست داشتني بود.
يا علي!
يا علي!
Subscribe to:
Posts (Atom)