2006/06/30
سیوسوم
بگذار هرآنچه میخواهد بشود. بگذار هرچه می خواهد بكنند. بگذار هرچه میتوانند بگويند. تو با چشمهایات تنها بنويس سلام. من به همان سلامِ ساده سجده میكنم.
2006/06/29
شيراز گردی


چند روزِ پيش فرصتی دست داده بود از بركتِ مهمانانی كه داشتيم تا يك بارِ ديگر چندجایِ شيراز را مرور كنيم. اين بار با دوربينِ Canon S3IS كه آنا تازه خريده. گفتم دوستانی كه هنوز شيراز را نديدهاند يا احيانا ميخواهند تجديدِ خاطره كنند برای شان چند تا عكس بگذارم. البته سعي ميكنم در فتوبلاگام هرچی امكان دارد عكس بگذارم. عجالتا از نارنجستان يكيدوتا ببينيد تا بعد. يا علی2006/06/28
سیودوم
شنيدهای آيا كه كسی از باران بد بگويد و باران از آن پس بر آن حوالی نبارد؟ شنيدهای آيا كه كسی باران را ستايش كند و باران از آن پس بسيارتر از پيش ببارد؟ باران میبارد؛ از آنرو كه كسب و كاراَش باريدن است و حتا آنانكه دوستاش ندارند از بركتاش سرشار میشوند. باران باش!
2006/06/27
سي ويكم
اشكالِ كار هرگز در اين نيست كه كسی را برایِ دوست داشتن پيدا نمیكنی. اشكالِ كار از آنجا آغاز میشود كه تو نمیخواهی كسی را دوست بداری. هميشه دوست داشتن از تو ابتدا میگيرد و با اولين جرقه كه يكشب با خود میگویی اين من هستم و او نمیداند، پايان میگيرد.
2006/06/25
در آغاز پنجاهمين فصلِ آتش
برایِ تولدِ پنجاه سالهگیِ دكتر يونسِ شكرخواه؛ خيلی دير، خيلی ناچيز اما اميدوارم استاد از اين شاگردِ نديدهاش بپذيرد با بزرگیِ بالذاتاش.
تو هرگز به دنيا نيامدهای
تو از روزِ ششم با دنيا بودهای
آنهنگام كه خداوند باغ را سبز
دريا را به رنگِ آب
و رويا را به شيوهیِ باران.
آنهنگام كه تلالویِ آفتاب برایِ زيستن
ستايشِ ماه برایِ پرستيدن
و خوابِ پرستوها را برایِ لبخنديدن.
آنهنگام كه شكوفهزاران، خرابِ لحظههایِ بیدريغِ فلق میشد
آنهنگام كه اول بار، كودكی در پناهِ معصوميتِ آفتابگردانِ روبه پنجره
از گريه تا اشتهایِ سيری ناپذيرِ ترانه انبوه میشد،
تو قسمتِ نسيم بودی
و كودكیهایات پيش از تو، پيشتر از سايهات حتا
برایِ هزارهیِ رابطهها میرقصيد.
تو هرگز به دنيا نيامدهای
و كدامين كس است كه به دنيا نيامده و از دنيا رفته باشد
نه! تو هرگز نمیميری!
مرگ چشمهایات را میترسد،
وقتی قاصدكها لابهلایِ پلكهایات پناه بردهاند.
مرگ از خوابِ تو حتا دور است،
وقتی كه هزار ياكريم در آرامشِ لبهایات لانه كردهاند.
بگذار دوباره بگويم؛
پيشانیات ترنمِ سپيدهدمان است، وقتی كه روز را با شيوعِ خورشيد آغاز میكنيم
وشب اشارتی است به دستهایات، وقتی كه شهر، خواب را خميازه میكشد،
و تو پردههایِ جادو را از حجمِ كلمه و شبنم میآگينی!
بنويس مرد! بنويس!
سرشار باش از هميشه
كه هنوز پرنده نبود، خيابان نبود، حتا خيال نبود،
كه پرواز بود، سخن بود، كلمه بود
و تو بودی!
تو هرگز به دنيا نيامدهای
تو از روزِ ششم با دنيا بودهای
آنهنگام كه خداوند باغ را سبز
دريا را به رنگِ آب
و رويا را به شيوهیِ باران.
آنهنگام كه تلالویِ آفتاب برایِ زيستن
ستايشِ ماه برایِ پرستيدن
و خوابِ پرستوها را برایِ لبخنديدن.
آنهنگام كه شكوفهزاران، خرابِ لحظههایِ بیدريغِ فلق میشد
آنهنگام كه اول بار، كودكی در پناهِ معصوميتِ آفتابگردانِ روبه پنجره
از گريه تا اشتهایِ سيری ناپذيرِ ترانه انبوه میشد،
تو قسمتِ نسيم بودی
و كودكیهایات پيش از تو، پيشتر از سايهات حتا
برایِ هزارهیِ رابطهها میرقصيد.
تو هرگز به دنيا نيامدهای
و كدامين كس است كه به دنيا نيامده و از دنيا رفته باشد
نه! تو هرگز نمیميری!
مرگ چشمهایات را میترسد،
وقتی قاصدكها لابهلایِ پلكهایات پناه بردهاند.
مرگ از خوابِ تو حتا دور است،
وقتی كه هزار ياكريم در آرامشِ لبهایات لانه كردهاند.
بگذار دوباره بگويم؛
پيشانیات ترنمِ سپيدهدمان است، وقتی كه روز را با شيوعِ خورشيد آغاز میكنيم
وشب اشارتی است به دستهایات، وقتی كه شهر، خواب را خميازه میكشد،
و تو پردههایِ جادو را از حجمِ كلمه و شبنم میآگينی!
بنويس مرد! بنويس!
سرشار باش از هميشه
كه هنوز پرنده نبود، خيابان نبود، حتا خيال نبود،
كه پرواز بود، سخن بود، كلمه بود
و تو بودی!
Subscribe to:
Posts (Atom)