2009/06/16

توفان

ديگر تمام شد. ملت با تمامِ وجود رشد، شخصيت، بزرگ‌واری، هشياري و اقتدارِ خود را نمايش داد. حالا اين اتفاقي كه دي‌روز در دوشنبهِ حماسي افتاد، حاصلِ تجمعِ خس و خاشاك بود يا حاصلِ تجمعِ مشتي بچه سوسول؟ نه خانم‌ها آقايان! نه رييسِ دولت! اين اسم‌اش حضورِ آزادانه و مقتدرانه و متعاليِ مردمي بود كه احساس كردند به شعورشان اهانت شده. ملتي كه ديدند تا روزِ جمعه حماسه‌ساز بودند و روزِ بعد شدند عاملِ صهيونيسم و خس و خاشاك.
برايِ من البته ماجرا جورِ ديگري است. من فكر مي كنم اين حركت شايد حتا نتيجه‌یی كه مي خواهيم در بر نداشته باشد، اما اين آغازِ راه است. آغاز نه برايِ براندازي كه ازقضا ما اين نظام را دوست داريم حتا مي توانم بگويم از رييسانِ دروغ‌گو بيش‌تر دوست داريم. من مي‌گويم كسي كه دروغ مي‌گويد و توهين مي‌كند و ديكتاتور است و دين را آلوده مي‌كند عاملِ صهيونيست و انگليس است نه جواناني كه برايِ نمايشِ ظرفيتِ بالايِ نظامِ جمهوري اسلامي پا به ميدانِ انتخابات گذاشتند. (روي جمهوري اسلامي تاكيد مي‌كنم. چرا كه رييسِ دولتِ نهم هرگز اين دوكلمه را به كار نمي‌برد. او مي‌گويد حكومت يا دولتِ اسلامي) اما اينان فرزندانِ حضرتِ روح‌ا...‌اند. فريب نمي‌خورند. آقايان فرزندانِ روح‌ا... از گهواره‌ها سر برآورده‌اند. آنان نيم‌خواهند براندازي كنند. آنان مي‌خواهند در دنيا به اعتلا و ترقي شهره باشند نه دروغ و تزوير و ريا.
در ادامه امروز آقايان مي‌خواهند مانورِ اقتدار بدهند و طرف‌داران‌اشان را بكشند تويِ ميدان. البته وقتي يك حركتِ بزرگ اتفاق مي‌افتد آن هم با حضور ميليونيِ يك ملت ممكن است عده‌یی از بدخواهان كه من مي توانم حتا طرفِ مقابل را هم بدين امر متهم كنم كه عده‌یی‌شان آشوب‌طلب‌اند، سوءاستفاده كنند. اما چرا صدا و سيمايِ احمدي‌نژاد به كويِ دانش‌گاه اشاره نمي‌كند و زد و خوردهايِ شهرهايِ ديگر از جمله شيراز؟ آيا اين بچه‌ها هم بچه‌سوسول‌اند؟ خدايا بايد به كه پناه ببريم جز تو؟
امتِ سبز بايد هشيار باشد و از هر درگيريِ خشونت‌آميز پرهيز كند. بايد با سكوت، با ا... اكبر و با متانت به خواسته‌ها رسيد و باور كنيد كه مي‌شود رسيد.
و ديگر آن‌كه به مهندس پيش‌نهاد مي‌كنم هم‌چنان بر اصولِ خويش استوار باشد و از راهِ حل‌هايِ آرام و منطقي سود بجويد و البته روزه‌هايِ سكوت، بست‌نشستن‌هايي كه در سنتِ شيعه و مرجعيت سابقه دارد و همين‌طور دست از كار كشيدن‌هايِ هدف‌مند. تاكيد مي‌كنم، هيچ‌كس مخالفِ نظام نيست و قصدِ آشوب و براندازي ندارد. لطفا كاري نكنيد كه بچه‌هامان نااميد بشوند.
مراقبِ حنجره‌هايِ سبزِ كبوترها باشيم. يا حسين! يا علي!

2009/06/14

و ما تنها شديم و من عذر مي‌خواهم

من مي‌خواهم از همه عذرخواهي كنم. مي‌خواهم از تك‌تكِ كساني كه ترغيب‌اشان كردم پايِ صندوق‌ها بروند عذرخواهي كنم. نه بدان دليل كه چرا راي دادند، از آن جهت كه با راي‌اشان چه‌ها كه نكردند. آنان كه بايد راي‌ها چون ناموس‌اشان بود، بر ناموسِ خويش تاختند و حتا از هميتِ ساده‌یِ جنوبِ شهريِ باصفا كه ناموس هم‌سايه چون ناموسِ خودِ آدم است، خجالت نكشيدند. و حالا من معذرت مي‌خواهم.
من در آغاز از شاگردان‌اَم عذر مي‌خواهم كه به هر ترفند و نكته‌یی كه مي‌دانستم ترغيب‌اشان كردم بروند راي بدهند. وقتي فرياد مي‌زدند كه از ابتدا معلوم است چه كسي از صندوق‌ها بيرون مي‌آيد، گفتم نه، گفتم اين بار فرق مي‌كند، گفتم بدبين نباشيد و حرف زدم و اطلاعات نشان دادم و جوِ كلاس‌ةا را و راهروها را تبديل كرديم به نشانه‌هايِ حضور در انتخابات. و حالا آن‌ها تويِ چشم‌ام زل مي‌زنند كه اين همان ظرفيتِ جمهوريِ اسلامي بود كه از آن حرف مي‌زدي؟ من عذر مي‌خواهم.
من از دوستان و هم‌كاران‌ام عذر مي‌خواهم كه همه‌یِ تلاش امان را كرديم تا هركس را كه مي توانيم پايِ صندوق ها ببريم.
من از احدِ محمدكرمي عذر مي‌خواهم كه سهميه‌یِ عدالت‌اش را گرفت و در حركت‌هايِ آرامش‌خواهِ دوست‌دارانِ‌سبزِ ميرحسين، هوادارانِ كورِ سياهي و ظلمت با سنگ چشم‌اش را تا آستانه‌یِ نابينايي آسيب رساندند و البته كم‌شدنِ بينايي‌اش و هزينه‌هايِ درمان‌اش از سهامِ‌عدالتِ دروغ‌گويان به او رسيد و مي دانم كه او هميشه سبز خواهد ماند
من از خانواده‌ام عذر مي‌خواهم، از مادراَم كه هزاران صلوات نذر كرد تا كاخِ رياست جمهوري از رنگِ ريا و دروغ، به در آيد و طعمِ سبز بگيرد. و مادراَم حالا نگرانِ‌من است.
من از آنا عذر مي‌خواهم كه با تمامِ‌وجود حرص خورد وقتي آن‌همه دروغ از بنگاهِ دروغ پراكنيِ ايران كه نامِ رسانه‌یِ ملي را دارد شنيد و من آرام‌اش كردم كه به زودي اتفاقاتِ بزرگ مي‌افتد.
من از ياسين‌ام از پسراَم عذر مي‌خواهم كه ياد گرفته بود با شيرين زبانيِ كودكانه‌اش بگويد؛ موسبي دوس‌اِت داديم (موسوي دوست‌ات داريم)
من از خداوندِ رحمان عذر مي‌خواهم كه با نامِ‌او دروغ مي‌گويند و با نامِ اركانِ دين‌اش ستم مي‌كنند و جوانانِ پاكِ اين سرزمين، ذره ذره از نام و خاطره‌یِ دينِ او دورتر مي‌شوند، يعني دورترشان مي‌كنند. هرچند روان و روح و بصيرتِ اين جوانانِ پاك هماره با نامِ ناميِ خداوند آرام مي‌گيرد.
من البته از روحِ صاحبِ جواهر، از روحِ ملا احمدِ نراقي، از روحِ استادِ اعظم شيخِ انصاري، از روحِ ناييني و بروجردي و بهجت، از روحِ حضرتِ روح‌ا... هم عذر مي‌خواهم.
من از خوداَم عذر مي‌خواهم كه باز هم احساساتي شدم و فكر كردم اوايلِ انقلاب است و شورِ‌ايران دوستي و اسلام دوستي سراغِ مردم آمده و البته نظام هم اين شور را دوست دارد. من از خوداَم عذر مي‌خواهم كه ساده بودم و فكر كردم جمهوريِ اسلامي از يكي از مهم‌ترين مقاطعِ‌ خود در جلبِ حمايتِ مردمِ حقيقي و همين‌طور ايجادِ مشروعيتِ بالايِ جهاني استفاده خواهد كرد و نكرد.
اين عذرخواهي‌ها برايِ پشيماني نيست. برايِ‌سوءاستفاده از شور و شوقي است كه تلاش كرديم شكل بگيرد وگرنه ما بايد تمامِ تلاش‌امان را مي‌كرديم.
راستي كسي يك غار سراغ ندارد. و البته آنا جان دعايِ كميل‌ام كجااست؟
يا علي!

2009/06/12

در آستانه‌یِ يك اتفاق

در اين مدتِ انتخابات سراغِ اين صفحه نيامده‌ام چرا كه از يك‌سو احساس مي‌كردم به اندازه‌یِ كافي وبلاگستان
سبز و خرم هست و ديگر نيازي به سبز نويسيِ من ندارد. راستي اين سبز نويسي منظورم البته نگارش با قلمِ
سبزِ بلاگر هم هست غير از قضايايِ موجود و معهود. اما بعد. تا همين لحظه كه ساعتي از راي‌گيري گذشته مثلِ اين دو روزِ اخير، پيش‌بيني مي‌كنم كه با 23 ميليون راي كاخِ رياست جمهوری سبز بشود. البته حتمن وقتي قضايا قطعي شد يادداشت‌هايي براي آن‌چه فكر مي‌كنم و البته در اين مدت كه در دنياي مجازي نبوده‌ام به صورت چهره به چهره سعي مي‌كردم انتقال‌اش بدهم، خواهم نوشت. چه جملاتِ هشل‌هفتي شد از لحاظِ نگارش. بگذريم. فعلن سخت منتظرم و البته فيس بوك و تويتر را فراموش نمي‌كنم و از ساعتِ يكِ شنبه لحظه به لحظه هر خبري را تويت خواهم كرد تا جايي كه از اين سو و آن سو بشنوم.
و ديگر آن‌كه پس از اين اتخابات مسووليتِ سبزِ همه‌یِ ما چندبرابر خواهد بود. برايِ براندازي ريشه‌یِ جهل، دروغ و سطحي نگري . و اين‌كه هركس به خوداَش اجازه ندهد به راحتي نامِ‌هركسي را با يك پوزخند و تهمت و تمسخري به لجن بكشد. به ويژه در حوزه‌یِ معرفت‌شناسي و انديشه كه به شدتِ فرقه‌هايِ متعدد دارند كار مي‌كنند كه يك بارِ ديگر اخباري‌گري را در اين مملكت باب كنند. آن‌هم در عصري كه عقلانيت از شاخص‌هايِ انديشه است. تا ببينيم خدا چه مي‌خواهد. يا علي!

2009/04/04

باز هم آغازِ سالي ديگر

خب، اين هم از سالِ نو؛ مبارك است انشاءا... لابد مي‌گوييد چرا اين‌قدر دير. چون براي‌ِ من سال از اولِ فروردين شروع نمي‌شود. تعطيلات كه جزء سال به حساب نمي‌آيد. سال يعني بعد از چهاردهم. مبارك‌اتان باشد. اميدوارم سالِ بي‌نظيري باشد برايِ صلح و آرامش و لب‌خند. اما بعد. قرار است اين حقير يا به قولِ علما الاحقر در اين سال چه كند؟ حالا انگار چه‌قدر مهم است كه چه بكند يا نكند. آقا اين يادداشت در بخشِ يادداشت‌هايِ شخصي آمده و فقط نقشِ يك سررسيرِ الكترونيكي را بازي مي‌كند ديگر، پس بگذار بنويسد اين الاحقر برايِ‌ خوداَش گه قرار است چه شاخِ غول‌هايي بشكند. اول اين‌كه مي‌خواهم بالاخره سرِ پيري معركه‌گيري كنم و گواهي نامه بگيرم. خنده‌تان نگيرد. تا همين لحظه هيچ انگيزه و يا دليلي برايِ گرفتنِ گواهي‌نامه‌یِ راننده‌گي نداشته‌اَم. حالا هم نه اين كه خوش‌اَم بي‌آيد اما مجبوراَم، به چه دليل را ول كنيد. مهم اين است كه اين اولين كاراَم است.
كارِ دوم فراگرفتنِ گيتار است. نمي‌دانم چرا باز هم سرِ پيري هوسِ آموختنِ ساز كرده‌اَم. البته نمي‌دانم عملي‌اَش كنم يا نه چون سراَم سخت شلوغ است. دليلِ اين كار را هم جزءِ سورپرايزهااست. بعدن خوداِتان متوجه خواهيد شد كه چرا ساز؟ و چرا گيتار؟
اما كارِ سوم؛ مي‌خواهم به نمايشِ "با همين لب‌هايِ خونين مي‌بوسم‌اَت" سر و ساماني بدهم و براي اجرايِ عمومي آماده‌اَش كنم. فقط دعا كنيد برايِ اين اجرايِ عمومي چوب لايِ چرخ‌اَم ننشيند كه امسال را بدجور از كوره در رفته هستم.
اما مهم‌ترين كاری كه اين روزها و اصولن به احتمالِ زياد تمامِ امسال‌اَم را پر خواهد كرد، اجرايِ نمايشي از شكسپير است؛ تيتوس آندرونيكوس. در شكل و اجرايي كه هرگز پيش از آن نديده‌ايد. (اين تبليغي بود به شيوه‌یِ مربيانِ فوتبال كه هميشه مي‌گويند هرگز اين نحوه‌یِ تمرين را نديده‌ايد و البته بعد مي‌فهميم همان يه‌قل دو قلِ هميشه‌گي بوده است و خلاص.) اما از شوخي گذشته دارم تلاش مي :نم اجرايي خوب در بي‌آيد. دوستي مي‌گفت مي‌شود شبيهِ همانِ سه‌گانه‌یِ شكسپيرهايِ قبلي؟ و گفتم نه! اين واقعن متنِ شكسپير است كه من فقط دارم ترجمه‌یی به سبكِ ميلادِ اكبرنژاد از آن در مي‌آورم؛ همين.
چند كارِ ديگر هم دارم؛ مهم‌ترينِ آن‌ها اين است كه حسابي پول در بي‌آورم؟ چه‌طوری؟ اگر قرار بود بگويم كه ديگر الان وزيرِ اقتصاد بودم و مملكت هم قطبِ اقتصاديِ جهان. البته اميدوارم كسي از دولتِ نهم اين صفحه را نخواند چون بر مي‌گردد و مي‌گويد اي براندازِ نرم! مگر الان نيستيم كه تشويشِ افكارِ عمومي مي‌نمايي؟ آقا ما اصلن از كره‌گي.. نه خوداِمون نه كره‌مون نه بروبچه‌هايِ محله یِ كره مون كلهم از دُم تعطيل بوديم.
و آخر اين‌كه؛ دارم تلاش مي‌كنم از اين ته‌آترِ خراب شده دل بكنم و به دنيايِ تصوير و نما اسباب‌كشي كنم. وقتي قطعي شد خبر مي‌كنم. همه دعوت‌اَند. يا علي!

2009/02/12

مهندسِ فرهنگ، ميرحسينِ هنر

واقعيت اين است كه در هيچ‌يك از دولت‌هايِ پيشين با همه‌یِ محاسن و تلاش‌هاشان در جهتِ ‌توسعه‌یِ كشور، به امرِ فرهنگ و هنر توجهِ كافي و درست نشده است. و البته اين خود دلايلِ متعددي دارد كه جايِ بحثِ آن لااقل در اين يادداشت وجود ندارد. از دولتِ انقلابي كه وقتي برايِ توجه به فرهنگ ندارد تا دولتِ جنگ كه اساسا راهي برايِ توسعه‌یِ جديِ فرهنگ و هنر پيشِ رويِ خود نمي‌بينيد. از دولتِ سازنده‌گي كه بايد برايِ عامه یِ مردم و آينده‌یِ اقتصادي‌شان فكر كند تا دولتِ‌اصلاحات كه به‌رغمِ حضورِ يك رييسِ دولتِ فيلسوف در راسِ آن اما توجه به توسعه‌یِ سياسي و لزومِ آشناييِ مردمان و شهروندان با حقوقِ اوليه‌یِ مدني‌شان كه در اين مدتِ عمرِ جمهوريِ اسلامي و با عنايت به مسايل و مشكلاتِ پيش آمده و توطيه‌ها و مناسباتِ جهانيِ رودر رويِ آن، كم‌تر موردِ بررسي و شناخت قرار گرفته،‌اجازه‌یِ پرداختِ‌بنيادين به فرهنگ و هنر را نمي‌داده است. دولتِ‌ نهم هم كه تكليف‌اش روشن است و اصولا نه ادعايِ فرهنگي بودن را دارد و نه تواناييِ چنين ادعايي را در شاكله‌یِ خود مي‌بيند. كارِ ‌دولتِ‌نهم اصولا چيزِ ديگری است و من بالطبع انتظاري در زمينه‌هايِ‌ فرهنگي هنري هم از آن ندارم.
و همه‌یِ اين‌ها در شرايطي صورت مي‌گيرد كه به گمانِ من اگر قرار باشد هر اتفاقي، هر تغييري، هر توسعه‌یی در يك جامعه صورت بگيرد، بايد در شاكله‌هايِ‌ زيربناييِ فرهنگيِ ‌آن اتفاقات پديد آيد. يعني بدونِ‌ توسعه‌یِ‌ فرهنگي هرگز توسعه‌یِ سياسي، اقتصادي محلي از اعراب ندارد. بگذاريد در موردِ گفتمان دولتِ اصلاحات سخني اشاره‌یی داشته باشم. گفتمانِ‌ اصلي و مسلطِ دولتِ اصلاحات، حقِ مدني و آزادي‌هايِ سياسي است. اين بسيار دل‌نشين و البته قابلِ تقدير است. اما مشكلات و بحران‌هايِ هشت‌ساله یِ اصلاحات نشان داد، تا زماني كه مردم خود نياز و لزوم و طبعاتِ آزادي‌هايِ سياسي و توسعه یِ مدني را درك نكنند، هرگز نمي‌توان برايِ توسعه‌یِ سياسي كاري كرد. تا زماني كه من ايمان نداشته باشم كه با هيچ‌يك از اقشارِ‌ مردم، هيچ تفاوتي ندارم، هرگز تن به تساويِ شغلي يا حقوقي يا مدني نخواهم داد. وقتي من خود را در منصبي مي‌يابم كه فراتر از ديگرِ مردم نمايانده شده و اين به لحاظِ فرهنگي نهادينه شده است، هرگز ميلِ به گفتمان‌هايِ‌ قدرت، اجازه‌ نمي‌دهد خود را در برابر و رو در رو و پاسخ‌گويِ ديگران قرار دهم. تا زماني كه من ايمان نياورم، انسانِ‌ ديگر هم آفريده‌یِ خدااست و او هم حقِ حيات دارد هرگز به تيوري‌هايِ آزاديِ بيان اهميتي نمي‌دهم. تا زماني كه ايمان نياورم كه همه‌یِ حقيقت در نزدِ‌من نيست، خود را بيرون از مركزِ كاينات نمي‌يابم. و همه‌یِ اين مسايل اصولا با بنيادهايِ‌فرهنگي، فكري و اعتقاديِ‌يك جامعه در ارتباط است.
درست است همه‌یِ رييسانِ‌دولت‌هايِ پيشين تلاش كرده‌اند بعدي فرهنگي به كار بدهند اما هرگز فرهنگ و مطالعاتِ فرهنگي و به ويژه، معجزه‌یِ هنر را به عنوانِ بنيادهايِ‌تغيير و توسعه‌یِ كشور موردِ عنايت قرار نداده‌اند و اين حتا در موردِ خاتميِ‌فيلسوف هم صدق مي‌كند.
فراموش نكنيم محمدِ خاتمي، فيلسوف است و اهلِ فلسفه اما هنرمند نيست. اديبانه سخن مي‌گويد اما اديب نيست. و البته اضافه كنم كه هيچ‌يك باعث نمي‌شود لحظه‌یِ حضورش را با عالمي عوض كنم اما اكنون وقتِ معاشقه نيست و بحث، متاسفانه بحثِ فرهنگي سياسي است. بنابراين در اين شرايطِ جديد كه بيش از هر دوره‌یِ ديگر احساس كم‌بودِ فضايِ فرهنگي و توجه به بنيادهايِ‌فرهنگي و هنري اوج گرفته و ما در جهانِ معاصر به شدت به ابزار و سلاحِ‌هنر و برايِ ماندگاری در صفِ‌ تمدنِ جهاني نياز داريم، به گمانِ من با همه‌یِ احترام برايِ كانديداهايِ ديگر، ايران به فردي نياز دارد كه شخصا اهلِ‌ فرهنگ و هنر باشد، اصلا هنرمند باشد و مهندسيِ فرهنگ را تخصصِ خود بداند. معلوم است كه دورانِ‌ اكنون با دورانِ‌جنگ متفاوت است و معلوم است كه هنرمند فرزندِ زمانه‌یِ خود است و معلوم است كه ميرحسينِ موسوي قبل از هرچيز يك هنرمندِ انديشه‌ور است و امروز ايرانِ من بيش از هرزماني به هنرمنداني نياز دارد كه در ذاتِ تفكريِ خود و در بنيادهايِ انديشه‌گي هنر و فرهنگ را حلالِ‌مشكلات بدانند و اساسا برنامه‌ريزي‌هايِ اقتصادي، بهداشتي، سياسي و عموميِ كشور را با زيرمجموعه‌یِ از توسعه‌یِ فرهنگي بدانند، نه اين كه فرهنگ و هنر را زينت و زرورقي برايِ كادوپيچيِ بسته‌هايِ خشك و غيرِ قابلِ تحملِ سياسي اقتصادي.
آرمانِ من در رياست جمهورِ دهم اين است؛ ميرحسينِ موسوي رييسِ جمهور، معاونِ‌اول؛ مهديِ كروبي (دليل‌اش ساده است، هيچ‌كس مثلِ كروبي نمي‌تواند از پسِ گروه‌هايِ‌ بحران‌زا بر بي‌آيد. او رگِ خوابِ هم‌رزمان و نسل‌هايِ بعديِ قدرت را مي‌داند و از تنها بازمانده‌گانِ دورانِ حضرتِ‌ روح‌ا... است و كسي از عهده‌یِ ‌زبان و كردارِ او بر نيم‌آيد و زبانِ سرخي دارد و از چيزي هم ابايي ندارد و نه بخشِ ورشكسته‌یِ اصول‌گراها حريف‌اش مي‌شود و نه ته‌مانده‌هايِ اصلاحات. از سويي حضور او مي‌تواند شانِ‌ معاونِ ‌اولي را از سخن‌گويي و مديرِ‌دفتري به شرايطِ ايده‌آلِ خود برگرداند) در نظام و تيمِ مديريتِ‌ خارجيِ كشور هم من شخص سيدمحمدِ‌خاتمي را مي‌بينيم و البته گزينة‌یی كه مي‌دانم با حضورش در عرصه‌یِ سياستِ‌ خارجي ده‌‌ها كفن بر اندامِ‌ده‌ها نفر فرو خواهد رفت و آن عطاءا... مهاجراني است.
به بخش‌هايِ ديگر هم كاري ندارم مگر در حوزه‌یِ تيمِ ‌فرهنگي و ارشاد و اين‌ها كه گمان‌ام با توجه به سابقه‌یِ محمدِ بهشتي مي‌تواند گزينه‌یِ مناسبي باشد.
تا زماني كه مهندس قدم در عرصه بگذارد دعا مي‌كنيم.
يا علي!