2006/05/20

هم‌چنان نامه

معلوم است؛ وقتي سال‌هایِ سال تويِ بوق و كرناي مي‌كنيم كه آمريكا اخ است و پيف است و فلان است و بهمان و حتا نظرسنجي درباره‌یِ رابطه با آمريكا جرم است و بايد آب خنك كنارِ دزدان و قاچاق‌چيان نوش كني بابت‌اش، حالا يك‌دفعه كه نامه‌یی نوشته می‌شود، من هم بودم به الهاماتِ الاهی متوسل می‌شدم و عناياتِ غيبي كه اصلا ما نمي‌خواستيم كه با آمريكا طرفِ‌صحبت شويم، اين يك ماموريتِ آسمانی بود. من فقط نمی‌دانم اين ماموريت‌ها چرا فقط در دولتِ‌نهم متجلي مي‌شود. شايد هم برایِ آن است كه خودِ دولتِ نهم هم از معجزات الاهي است. مگر نه اين‌كه دم به ساعت دوستان اين را فرياد مي‌زنند. خدا آخر و عاقبتِ ما را به خير كند كه هر چيز و ناچيزمان را به‌اش نسبت می‌دهيم و قربان‌اش بروم چه صبري دارد كه هم‌چنان دستِ غيب از آستينِ حقيقت برون نمی‌كند. آقايان به اندازه یِ كافي اسلام از يك عده خدانشناس ظاهرالصلاح دارد ضربه می‌خورد؛ به خاطرِ خدا مواظبِ الفاظ باشيد. اين ديگر تابوي آمريكا نيست كه اگر شكسته شد برای‌اش هزار تيوري و پشت‌وانه‌یِ عجيب و غريب بتراشيم و بجسبانيم‌اش به هم. اگر اين كاسه‌یِ چيني شكست تا كسي بی‌آيد و اين بلورِ رنگ‌آگينِ ترانه‌خيز را به ساحتِ آفتاب برق اندازد هزار سال گذشته است.
يا علی!

هفتم

چشم‌های‌ام را مي‌بندم، در آرامشِ گيسوان‌ات می‌خوابم. از بویِ نرگس و خيالِ گونه‌های‌ات غرق می‌شوم. پنج قدم تا ملاقاتِ مرگ، بيدار می‌شوم. تو مرا بوسيده‌ای!

2006/05/17

ششم

صدای‌ات آن ترانه‌یی است كه در احتمالِ باران و بابونه می‌رويد. و خواب بی‌شك شكوفه‌یی است كه در چشم‌هایِ تو آرامش را از پسِ بهارنارنج‌هایِ حافظ و امتدادِ خاطره‌هایِ كودكی‌ام می‌وزاند. با من شبيهِ حرف‌هایِ پيش از دبستان سخن بگو! شايد در ترنمِ گيسوان‌ات به خوابِ آبی و نسيم پيوستم.

2006/05/13

پنجم

در گذرِ نسيم از وسوسه‌یِ علف، در انكارِ مجدانه‌یِ پاييز وقتی عطش رودخانه را زيبا مي‌كند، در هزيمتِ نابه‌هنگامِ آفتاب به ساعتِ تاريكی، چيزی، حجمی، صدایی، خوابی، خميازه‌یی حتا، نگران‌ام می‌كند كه بايد رفت. راستی بدونِ‌ مرگ چه‌گونه می‌شد زنده‌گی را بلعيد؟

2006/05/11

چهارم

دارم صبحانه می‌خورم؛ يك پياله ساده‌گی، يك كاسه شعر، يك برگ طعمِ سبزِ رودخانه‌یی كه از حوالیِ لب‌خند می‌آيد، يك تكه بغضِ بی‌باران از سكوت و بي‌دريغیِ چشم‌های‌ات كه خوابِ پرتقال و بهارنارنج.