2003/08/06

درباره‌یِ من

من ميلادِ اكبرنژاد هستم.
متولدِ اشكنان ؛ شهري در جنوبي‌ترين نقطه‌ي استانِ فارس. آن‌قدر كه نزديك به خليج نه نزديك به شيراز. حالا اما شيراز زنده‌گي مي‌كنم نمي‌دانم از بدِ حادثه است يا مهرِ اقبال و شانس كه در پاي‌تختِ فرهنگيِ كشور!!! راه مي‌روم و نفس مي‌كشم. با اين همه نه تعلقِ خاطري به اين شهر احساس مي‌كنم و نه دوست دارم خوداَم را فرهيخته‌يي بدانم از خيلِ فرهنگ‌به‌دوشانِ اين پاي‌تختِ بر روياها سوار. بگذريم كه گذشتني است.هنوز سه‌سال‌ام نشده بود كه بر كوچه‌ها بانگِ اعتراض و انقلاب جاري بود و من در كودكيِ سيال‌ام ترانه‌هايي كه در آن روزها از مردمي كه خوش‌ذوق‌تر از امروزِ ما بودند، بعيد نبود، بر زبان‌ام مي‌رفت و در حياط و كوچه و بر دست و آغوشِ دوستان و هم‌سايه‌گان و هم‌راهان و گاهي مادري به‌تر از برگِ درخت ترسِ مادرانه‌اش هويدا مي‌شد در فشردن‌ام به آغوش‌اش و گاهي نيش‌گوني كه بچه‌ي نيم‌وجبي را چه به اين حرف‌ها. آخر آن وقت‌ها هنوز مرسوم نبود كه از قنداق ملت سياسي باشند و بخش‌نامه‌ها تشويقيِ شركت در تظاهرات و محافلِ خودي را تبليغ كنند. اين بود كه مادرِ ساده‌ي من كه فكر مي‌كرد مگر مي‌شود حكومتي به آن عظمت را برانداخت مدام نگران بود، حالا نه برايِ من كه كودكي بيش نبودم كه برايِ خواهرزاده‌اَش و بچه‌هايِ خواهرشوهراَش و هزاران نفرِ ديگر كه به او مربوط بودند يا نبودند. البته طفلك مادرِ من چندان تقصيري نداشت با اين شيوه‌ي فكر در آن زمان بي‌هيچ تجربه‌ي پيشين وقتي امروز با عنايت به حوادثِ گذشته هنوز تحليل‌گرانِ انديش‌مند مي‌پندارند كه از اسبِ قدرت به زير نخواهند آمد حتا به ضربتِ هزار انقلابِ ديگر. گويي كه واژه‌ي انقلاب هم مثلِ خيلي چيزهايِ ديگر ملكِ تلقِ ايشان است. بگذريم كه گذشتني است.راستي شما چهارساله‌گي‌تان را يادتان هست. من خوب ياداَم هست و اين هم شايد از بدِ حادثه باشد و عقب‌افتاده‌گيِ ذاتي.مدرسه‌ام را تا سومِ راه‌نمايي در اشكنان گذراندم و در همان ايام نمايشك‌هايي نيز بر صحنه داشتم و آرزوي نمايش‌هايِ بزرگ البته نه تا بدان حد كه بشود شبيهِ آقايان بر آن تذكره نوشت كه آري ما از همان آوانِ طفوليت عشقِ ته‌آتر داشتيم تا به حال. و شما خوب مي‌دانيد كه اين عشق چه كرده با اين جماعتي كه نمي‌دانم چه از جانِ ته‌آتر مي‌خواهند.مادراَم همان وقت‌ها هم كارام را بازيِ بچه‌ها مي‌دانست و هنوز هم خيال مي‌كند نه تنها خوداَم را علاف كرده‌ام كه حتا بچه‌هايِ بي‌چاره‌ي بي‌شماري را هم از راه به در كرده‌ام. و هر بار كه متني از من رد مي‌شود به سببِ زحماتِ آقايان در گوشه‌گوشه‌ي فعاليت‌هايِ ته‌آتريِ اين سرزمين ، اين نگاهِ مادراَم به ته‌آتر جدي و جدي‌تر مي‌َشود. چه مي‌شود كرد عشق است ديگر!!! سه‌پلشك.هنوز به همه ثابت نكرده بودم كه نمي‌توانم پزشك بشوم يا هر كوفت و زهرِ مارِ ديگر كه خبر آوردند ته‌آترِ هنرهايِ زيبايِ تهران قبول شده‌ام و اين خبر را ياداَم هست كه هاديِ محترميِ عزيزاَم به‌ام داد كه عاقل‌تر از من بود و بعد از دبيرستان رفت مديريتِ صنعتي و حالا به حمدا... سروساماني دارد و البته مدت‌ها كه ازش بي‌خبراَم و دورادور مي‌شنوم كه چه مي‌كند و چه نمي‌كند.روزِ اول كه واردِ دانش‌گاه شدم با جماعتي برخوردم كه يك ميليون اصطلاحِ ته‌آتري بلد بودند و من چنان احساسِ كم‌بود مي‌كردم كه مي‌خواستم همان آغازِ كار انصرافي بدهم و برگردم ورِ دلِ مادراَم بنشينم و خلاص. حالا بگذريم كه يك ترم نگذشته بود كه كاشف به عمل آمد همان اصطلاحات را آقايان غلط مي‌گفتند و مي‌گويند و فهكذا... باز هم بگذريم كه گذشتني است.البته همه‌ي ماجرا ته‌آتر نيست چرا كه من پيش از آن و حتا تا اكنون متاسفانه مرتكب چند عملِ شنيعِ ديگر هم مي‌شدم و مي‌شوم؛ از جمله داستان و شعر و اين شعر البته قدمتِ طولاني‌تري دارد. اما از وقتي كه آلوده‌ي نمايش شده‌ام به وفور، تا امروز كم‌تر فرصت يافته‌ام كه دوباره سراغِ شعر وقصه بروم و نمي‌دانيد چه‌قدر هم دل‌تنگي‌شان سراغ‌ام مي‌آيد.اولين داستاني كه نوشتم و جدي بود، منيژه نام داشت. پيش از آن چند كارِ ديگر هم بود كه حتا يكي دو جا چاپ هم شده بود اما برايِ من مشقي بود تا تاتي‌كنان چه‌گونه نوشتن را ياد بگيرم. پس از آن با توجه به آن‌كه اولين سياه‌مشق‌هايِ شعري‌ام را در هزاروسي‌سدوشصت‌وهفت آغازيده بودم اين دو جريان پابه‌پايِ هم پيش مي‌رفت. راست‌اش مدت‌ها بود كه فراموش كرده بودم روزي ته‌آتري هم بوده است اما ورودِ جمشيدِ طاهريان به اشكنان كه از دوستان مدرسه بود و البته سال‌بالاييِ من كه در آن سال‌ها معلمِ منطقه بود، يك بار ديگر شعله‌هايِ خفته را بيدار كرد. او مي‌خواست برايِ دبيرستان كاري بكند و متنِ خوشه‌هايِ خاكستريِ عبدالحيِ شماسي را انتخاب كرده بود و به واسطه‌ي آشناييِ پيشين مرا هم افتخار داد كه دست‌ياراَش باشم و از آن جايي كه جمشيد مثلِ حالا سراَش بيش‌تر بوي قرمه‌سبزي مي‌داد تا هرنوع سبزي يا مغز يا غذايِ ديگر اين شد كه دوباره روز از نو و روزي.... (آخر چه كسي گفته ته‌آتر روزي دارد آن هم از نوعِ نواَش)و بدين ترتيب من اولين كارگردانيِ جديِ عمراَم را سالِ بعد يعني حدودِ هزاروسي‌سدوهفتادوسه با نمايشِ باغِ آرزوهايِ محمدِ چرم‌شير مرتكب شدم و اين بلايِ خانمان‌سوز تا همين حالاش ادامه داشته؛ لعنت‌ا... و گويي سرِ باز ايستادن‌اش هم نيست.اما بلايِ ديگري كه قدمتِ چنداني ندارد امرِ لاينحلِ كامپيوتر و دنيايِ وسوسه‌خيزِ IT است.البته اين را ديگر تقصيرِ سينا است كه آخر وسوسه‌هاش كار دست‌ام داد و بعد از او جعفر محسنيِ خانه‌خراب كه آواره‌ي وب‌كوچه‌هام كرد. اما اين شروع كار بود يعني اول‌اش براي اين كامپيوتر گرفتم كه بتوانم متن‌هام را تايپ كنم و پوسترهام را خوداَم بزنم( اين هم تقصيرِ سينا است.) اما بعد به جايي كشيد كه حالا به اندازه‌ي بي‌خوابي‌هايِ ته‌آتري‌ام براي‌اَش وقت مي‌گذارم و دارم برنامه‌نويسيِ تحتِ وب كار مي‌كنم و چه مي‌دانم هزارتا كارِ نامربوط كه يكي نيست بگويد اين فضولي‌هايِ دخالت در كارِ طراحانِ كامپيوتري چه‌ش به تو؟به هرترتيب بعد از ظهرها به امرِ خطيرِ ته‌آتر مي‌پردازيم و صبح‌ها به يك دفترِ فكسنيِ كامپيوتري و شب‌ها به كامپيوتر و وب.از مجموعه‌ي قصه‌هايي كه نوشته‌ام چندتايي‌ش عبارت‌اند از: منيژه ، ؟ ، من چشم نمي‌خواهم ، اشتراكِ تا ابدخالي ، ساختارشكنيِ يك توله‌سگ ، و .....اما حالا راست‌اَش كمی برای‌اَم نگاهِ به اين مقولات شكل و شمايلِ ديگرگونه‌یی پيدا كرده است.
مدت‌هااست دارم فكر مي‌كنم كه واقعاً شغلِ من چيست؟ آيا بك نويسنده هستم، يك كارگردان‌اَم يا يك طراحِ وب؟ يا شايد هزار كارِ ديگر كه از پس‌اش بر مي‌آيم و يا دوست دارم بر بي‌آيم شغلِ مرا مي‌سازند؟
اما دقيق‌تر كه نگاه مي‌كنم مي‌بينم هريك از اين‌ها مي‌تواند كار من باشد و در عينِ حال جزيي‌تر از حدِ لازم به شمار مي‌ايند. يعني در حالِ حاضر من به همان اندازه برايِ نوشتنِ نمايش‌نامه اهميت قايل‌ام كه به فرض مشاوره در تبليغات و بازاريابي و يا ارايه‌ي طرح‌هايِ تجاريِ كوچك و يا طراحيِ يك پوستر و يك عكسِ آماتوري. به راستي آيا هيچ اشتراكي بينِ اين‌ها نيست؟
خب معلوم است كه اگر عادي به قضيه نگاه كنيم و تعريف‌هايِ حوزه‌ي عمومي را بپذيريم جواب منفي است. اما برايِ شخصِ من چه؟ آيا دچارِ پراكنده‌گي در كسب و كار و همين‌طور در شيوه‌ي زنده‌گي هستم. معلوم است كه نه. پس قضيه چيست؟ اشتراكِ علايقِ من كجااست؟ خوب كه نگاه مي‌كنم مي‌بينم تخصصِ من تنها در يك چيز است؛ روايت‌گري. درست است من عاشقِ روايت‌ام. در انواعِ گستره‌هاي‌اش؛ ته‌آتر، ادبيات، سينما، تله‌وي‌زيون، وب و حتا امورِ تبليغاتي و ارتباطِ عمومي. اما آيا همه‌ي اين‌ها مي‌تواند در زير مجموعه‌ي روايت بگنجد؟ معلوم است كه جواب مثبت است. اما چه‌گونه؟
ببينيد! هريك از نحله‌هايِ ارتباطي از آن‌جايي كه مناسباتِ حداقل دو انسان يا در ساحتِ كلي‌تراش دو سخن يا گفتمانِ متمايز را شامل مي‌شود بنابراين در سايه‌ي شكلي كه اين متاسبت ايجاد مي‌كند، به اشتراك در ساختار و معنايِ ساختاري مي‌رسد. به عبارتِ ديگر قبل از هرچيز برايِ‌ من ارتباط ميانِ دو مجموعه مهم است و برايِ‌ هر ارتباطي اساساً به كانالي برايِ برقراريِ اين رابطه از هر نوعِ آن (مثبت يا منفي) نياز است. در بيش‌ترِ مواقع ما از كانلِ كلام بهره مي‌جوييم. يعني برايِ انتقالِ پيام از مجموعه‌ي اول به مجموعه‌ي ديگر، شرياني از نشانه‌هايِ كلامي كه خوداز جزيياتِ بيش‌تري هم‌چون حروف و واج‌ها تشكيل يافته‌اند، به وجود مي‌آيد تا معانيِ موردِ نظرِ فرستنده‌گانِ پيام به خوبي در گيرنده‌گانِ پيام كارگز افتد و در مقابل آن‌ها نيز از همين شريانِ مشترك برايِ پل‌زدنِ متقابل با مجموعه‌ي اول سود مي‌جويند. معلوم است كه اين شريانِ ارتباطي تنها در صورتي مي‌تواند موثر واقع شود كه از نشانه‌هايِ مشترك ميانِ هر دو طرف بهره جويد. به عبارتِ ساده‌تر در مكالمه‌ي ميانِ دو انسان آن‌چه پاي‌داري و تاثيرِ ارتباط را چند برابر مي‌كند استفاده از يك زبانِ مشترك است كه هر دو سو بتوانند معانيِ خود را از طريقِ استفاده از آن انتقال دهند.
گاهي نيز اين كانلِ ارتباطي نشانه‌هايِ كلامي نيست و به ساحتِ تصوير فراز مي‌رود. يعني به جايِ استفاده از حروف و كلمات از ايما و اشاراتي استفاده مي‌كنيم كه باز برايِ هر دو سو مشترك است.
البته خيلي وقت‌ها هم پيش مي‌آيد كه در دلِ ارتباطاتِ غيرِ محسوس زبان و شرايط و كانالِ جديدي از نشانه‌هايِ تازه پديدار مي شود. كه تا پيش از اين محلي از اعراب نداشته است.
اما چيزي كه در اين ميان اهميتِ به سزايي دارد نه شيوه‌ي استفاده از كانالِ ارتباطي و نه حتا نوعِ نشانه‌هايي است كه كانالِ ارتباطي را مي‌سازد، بل‌كه مهم فرمي است كه هر كانالِ ارتباطي و يا هر نوع نشانه‌شناسي برايِ تبديل شدن به عاملِ ارتباط به خود مي‌گيرد. يعني به هر حال شما نمي‌توانيد با هر صورتي كه اتفاقفي به ذهن خطور كند معانيِ موردِ نظرِ خود را انتقال دهيد. فرض كنيد به طور ساده مي‌خواهيد به يك نفر بگوييد كه تشنه هستيد. معلوم است كه از جمله‌بنديِ خاص و از لحن و شيوه‌ي خاص و حتا از حروفي مشخص استفاده مي‌كنيد و هر جمله و كلمه‌يي كه ناگهان به ذهن‌اتان بخورد نمي‌تواند تشنه‌گيِ شما را توجيه كرده يا توضيح دهد. پس برايِ ابرازِ علايق و ارايه‌ي نظرات‌اتان از ساختاري منظم به منظورِ ارتباطِ هرچه به‌تر استفاده مي‌كنيد.
اين ساختار در شكل‌هايِ مختلفِ ارتباطي اگر چه تفاوت‌هايي به نمايش مي‌گذارد اما مي‌توان همه‌ي اين نگاه‌ها را در شكل‌هايِ متفاوتِ روايت دسته بندي كرد.
در هنرهايِ رسانه‌يي آن‌چه صورت‌بنديِ معنا را برايِ انتقالِ مفاهيم به مخاطب تعيين مي‌كند، روايتي است كه ما از موضوعِ مطروحه داريم. البته شيوه‌ي روايت مي‌تواند در انواعِ مديوم‌ها متحقق شود، برايِ همين هم ما سينما، تله‌وي‌زيون، روزنامه، وب‌لاگ و انواعِ مختلفِ امكاناتِ ارتباطي داريم. اما چيزي كه به همه‌ي اين شيوه‌ها وحدت مي‌بخشد، ساختاري است كه نحوه‌ي روايت‌ها را كنترل مي‌كند. يعني مهم نيست كه شما فيلم‌نامه مي‌نويسيد يا نمايش‌نامه يا داستان و يا حتا يك حائثه و يا جك را تعريف مي‌كنيد. مهم اين است كه در مباديِ ساختاري آن از چه دسته‌‌بنديِ روايتي استفاده مي‌كنيد. مي‌توانم در اين مورد به تقسيم‌بندي‌هايِ فرماليست‌هايِ روسي ارجاع‌اتان بدهم. اما منظورِ من چيزِ گسترده‌تر و انعطاف‌پذيرتري است.
پيدا است كه با توجه به خصايصِ هر مديوم نوعِ روايتِ ما اندكي نسبت به مديومِ ديگر تفاوت مي‌كنداما زيربنايِ هركدام يك‌سان است. به هر حال ما داريم چيزي را روايت مي‌كنيم. خواه به صورتِ يك عكس يا به صورتِ يك فيلم يا به صورتِ نوشته‌يي در يك وب‌لاگ. منظورِ من اصلا قصه‌گويي به مفهومِ عامِ آن نيست برايِ همين هم رويِ عنوانِ روايت تاكيد مي‌كنم. يعني ممكن است شما پژوهشي در بابِ اختلالاتِ عصبي بنويسيد. اما اين نيز نوعي روايت از لحظه‌هايي است كه با مجموعه‌يي زنده يا غيرِ زنده، چنان‌كه شما مي‌بينيد در ارتباط است. يعني نگاهِ شما به روايتي از يك اتفاق هر چند شيوه‌ي گفتن‌اش قصه‌گويانه نباشد. يا مثلا يك پوسترِ تبليغاتي روايتي از محاسن يا معايبِ يك محصول به گمانِ توليد كننده‌گان و در جهتِ انتقال به مصرف‌كننده‌گان است. اين آيا همان كانالِ ارتباطيِ آغازِ كلامِ ما نيست؟
ممكن است حتا خيلي از دوستان اين اشتاك‌گذاري را نپذيرند اما از آن‌جايي كه من به شدت با اين تعريف از روايت موافق‌ام و گونه‌هايِ ديگر را محدود كننده مي‌بينم پس سعي مي‌كنم برايِ كاري كه مي‌كنم تعريفي دوباره ارايه دهم.
كارِ من در واقع توسعه‌ي روايت است؛ در گستره‌هايِ ته‌آتر، سينما، تله‌وي‌زيون، وب و با شاخه‌بندي‌هايِ داستاني، پژوهشي و تبليغاتي.
به عبارتِ ديگر برايِ من چندان تفاوتي بينِ نوشتنِ يك نمايش‌نامه يا طراحيِ يك وب‌سايت وجود ندارد. يا حداقل محصولاتي كه خودام توليد مي كنم شاملِ اين اختلاف نمي‌شوند. به عبارتِ ساده‌تر من همان‌طور بك نمايش‌نامه يا فيلم‌نامه يا شعر مي‌نويسم كه يك وب‌سايت، يك پوستر، يك كارتِ ويزيتِ الكترونيك و يا يك طرحِ تجاريِ كوچك ارايه مي‌كنم.
وقتي چهارچوب‌هايِ طرحِ تجاري اعم از فرصت‌ها، تهديدها، امكانات، هزينه‌ها، بازخوردها و برآوردها را مي‌نويسيم در واقع داريم نوعي روايت از داستاني كه آغازِ آن در دنيايِ كاملاِ واقعي و با موانع و كشمكش‌هايِ واقعي روي مي‌دهد، ارايه مي‌كنيم. معلوم است كه ساختمانِ اين نوعِ روايت‌گري با نوعي كه مثلا در سينما به وقوع مي‌پيوندد متفاوت است اما به هر صورت نوعي از روايت بر پايه‌ي دانسته‌ها، تحليل‌ها و واقعيت‌ها و آرمان‌هايِ متناسب با آن مديوم بنا مي‌شود.
درست است. بدونِ هرگونه تواضع و فروتنيِ رياكارانه مي‌خواهم بگويم من حداقل مشاورِ خوبي در برخي از كسب‌وكارها هستم. از نوشتنِ فيلم‌نامه بگير تا نوشتنِ يك طرحِ تجاريِ خوب يا چه‌گونه‌گيِ تنظيمِ يك داستان در يك وب‌لاگ. پس چرا از اين‌ها استفاده نكنم؟ معلوم است كه همه‌ي اين‌ها برايِ من يك چيز است و البته مميزي هم وجود دارد و گرنه قدم زدن در خيابان هم مي‌شود نوعي روايت.
آن‌چه شاخصه‌ي تقسيم‌بندي روايت از نظرِ من است، گنجيدن در محدوده‌ي قابلِ ديد و پيوستنِ به حدودِ نشانه‌شناسيِ مكتوب است. يعني بايد اين روايت در يك ظرفِ نشانه‌شناسيِ مكتوب اعم از تصوير و يا كلمه و يا تركيبِ هردو بگنجد. يك پوست در ساحتِ تصير و يك داستان در ساحتِ كلمه و گاهي هردو در كنارِ هم.
كارِ من روايت‌گري است. گاهي آن را طراحي مي‌كنم . گاهي توسعه‌اش مي‌دهم.
من يك توسعه‌دهنده‌ي روايت هستم. زماني اين توسعه را در جهتِ تبليغات و بازاريابي تفسير و ارايه مي‌كنم و گاهي در جهتِ ارايه‌ي يك خطِ سيرِ داستاني در رسانه‌هايِ مختلف؛ ته‌آتر، سينما يا وب.
من اين كار را نوعي فن‌آوري مي‌دانم چرا كه گمان مي‌كنم الهام و احساس و شاعرانه‌گي‌هايِ مرسوم در امرِ پديداريِ اين روايت‌ها، حداقل در تعاريفي كه من مي‌دانم نمي‌گنجد. اين دانشي است كه مي‌توان آموخت. از سويي چون با همه‌ي ابزارهايي كه مي‌تواند ياري‌گرِ ارتباطِ موثرتر باشد سروكار دارد در حوزه‌ي فن‌آوري مي‌گنجد:
فن‌آوريِ طراحي و توسعه‌ي روايت.
من يك تكنسينِ روايت‌گري هستم. چرا كه عنوانِ نويسنده، شاعر و يا در حد بالايِ آن هنرمند سخت مقدس و از اندازه‌هايِ من بالاتر است. از سويي عنوان‌هايِ برنامه نويس يا مثلا طراح يا تبليغات‌چي و اين حرف‌ها از آن حيث كه در جامعه مرسوم است بسيار برايِ سرِ من گشاد است. خجالت مي‌كشم اين عنوان‌ها را به كار ببرم چرا كه در حدِ آن‌ها نيستم. من فقط بلدام روايت كنم؛ يك قصه، يك عكس يا يك يادداشتِ ساده در وب و گاهي هم كمي به خودام قوتِ قلب مي‌دهم شيوه‌يي از طرح‌هايِ تجاري را.
وقتي خودام را يك تكنيسينِ ساده بدانم راحت‌تر مي‌توانم كار كنم، مشق كنم، اشتباه كنم و به پيش بروم.
اين كسب‌وكارِ من است. بايد حداقل برايِ خودام جدي باشد.يا علي مدد!

No comments:

Post a Comment

با سلام و سپاس از محبت‌اِتان
لطفن در قسمت پايينِ محلِ نظرات بخشِ مربوط به نام و آدرس
Name / URL
را كليك كنيد تا بتوانيد نام و نشاني تان را هم بنويسيد
ضمنن با توجه به برخي مشكلاتِ پيش‌آمده، يادداشتِ شما پس از خوانش در وب‌لاگ قرار داده خواهد شد