حالا ميدانم چرا از اين شوهايِ لباس و فشن متنفراَم. خوب كه نگاه ميكنم زناني و البته در برخي شوها مرداني كه حاملِ لباسهايِ تازه هستند، آنقدر شبيهِ هم گريم ميشوند كه تقريبن تفكيكاِشان از هم غيرِ ممكن است. همه شان يكشكل و البته زشت. آنا ميگويد كه برايِ اين شبيهِ هم گريم ميشوند و نازيبا كه ديده نشوند و در عوض لباسها ديده شوند و به چشم بيآيند. ميدانم اما درست به همين دليل از اين شوهايِ مسخره و ابلهانه و حيواني متنفراَم. من به تكثر معتقداَم و بنابراين آدمهايِ يكرنگ را محصولِ استعمار ميدانم. اين شوها نگاهي استعماري به زنان و اصولن به انسان دارند. و البته اضافه كنم نگاهي استحماري. خوب ببينيداِشان شبيهِ الاغهايي شدهاَند كه تنها چيزهايي كه حمل ميكنند مهم است نه خوداِشان. و اينها لباس حمل ميكنند. من به كرامتِ انسان ايمان دارم و به فرديت و آزادي و امكانِ تنوعِ شكل و قيافه و انديشه. اين شوها نه تنها استعماري، ضدِ زن كه ضدِ انسان، ضدِ آزادي، ضدِ عقايدِ متكثر و ضدِ هرنوع تنوعِ انساني است. در عوض تا دلاَت بخواهد تنوعِ احمقانهیِ لباس در آن يافت ميشود. وقتي آدمها متنوع و متكثر نباشند لباسها به دردِ چُرمانهگي هم نميخورند. پس پيش به سويِ آزاديِ حقيقي و كرامتِ زنانه در همهیِ ابعاد. و مرده باد هر نوع انديشهیِ استعماريِ دربند كنندهیِ انسانها.
يا علي!
Friday, October 30, 2009
شوهايِ لباس و استعمارِ انساني
Thursday, October 29, 2009
پژوهش در تهآتر
تا مدتها خيال ميكردم؛ يعني كه چه؟ من كاراَم نوشتن و كارگرداني است. به من چه كه بخواهم در اين رشته تحقيق كنم و يا به پژوهشي بيانديشم. اصلن مگر چه پژوهشي ميشود در اين ميان كرد. اما حالا كه مدتي است از سرِ صدقهیِ آقايان تقريبن بيكار ماندهاَم ميبينم كه چهقدر زمينه وجود دارد و دستي از خويش برون نيامده تا مردي كند و اين پرسشها به سرانجام برساند. اما من دغدغهاَم انديشهیِ سياسي است. يعني گماناَم اين است كه انديشهیِ سياسي و مباحثِ فسفيِ مربوط به آن بايد در شكلي درست عرصه را برايِ زنده گيِ بهتر انسانها مهيا كند. چنانكه تلاشهايي هم شده. منتها با عنايت به تخصصام در عرصهیِ نمايش و نگاهاَم به تهآتر به مثابهِ امري سياسي اينروزها درگيرِ انديشيدن به چند مساله در همين حدود هستم. از جمله انديشهیِ سياسي در صحنه كه شاملِ نگاهِ فلسفي سياسي در مباني و مباديِ تهآتر و همينطور شاكلههايِ مرتبطِ هردو مقوله به هم است. و ديگر قرايتِ نمايشنامههايِ برجستهیِ جهان از منظرِ فلاسفهیِ بزرگِ عالم. فكر كن اگر قرار بود ابنِ سينا رويايِ شبِ نيمهیِ تابستان را بخواند چه اتفاقي ميافتاد. دارم به اين پروژهها فكر ميكنم و دعا كنيد كه زود شروع كنم به نوشتن.يا علي!
Saturday, October 10, 2009
اوباما و جايزهیِ صلحِ نوبل
راستاَش را بخواهيد نه اين جايزه آنقدر برايِ من مهم است و نه اصلن رييسِ جمهورِ يك كشورِ ديگر برايِ من آنچنان محلِ اعراب دارد كه يك مسالهیِ شخصياَش را (شما بخوان مثلِ علاقهاَش به لباسهايِ رنگِ فلان) آنقدر جدي بگيرم كه در اين شلوغِ كارهاياَم بنشينم براياَش يادداشت بنويسم. باور كنيد انقدر گرفتاری داريم اينجا كه وقت نداريم به جايزهیِ نوبل بالكل فكر كنيم چه رسد به اين تهتغاريِ لوسِ جايزههاياَش. از همان نوبلِ ادبياتاَش معلوم است كه چه خبر است. فكر كن! يوسايِ كبير هنوز زنده است و نوبلِ ادبيات همينطور دست به دست ميچرخد. خندهدار نيست؟ بگذريم. چيزي كه بيشتر مرا به نگارشِ اين يادداشت كشانده ميزانِ تاثيرگذاريِ اوباما بر كلِ جهان است. مدتي پيش يادداشتي نوشته بودم كه مواظبِ تغييرِ نگاه نسبت به آمريكا باشيد.
خيلي ساده است. در 20 فروردينِ 83 خانمِ كاندوليزا رايس مصاحبهیی ميكند با رويتر كه در آن ميگويد ميخواستيم ايران را منزوي كنيم اما ميبينيم كه خوداِمان منزوي شدهايم. حالا به لطفِ سياستِ خارجيِ خوشگلاِمان و البته هنرنماييهايِ پر از جادو جنبلِ اوباما حرفهايِ من گويا به حقيقت پيوسته كه ديگر آمريكا آن آمريكايِ زمانِ آن گاوچران نيست. و دوباره دارد آبروياَش را باز ميجويد. فراموش نكنيم كه دنيا مثلِ ما مشكلاتِ ايديولوژيكي با امريكا ندارد كه به هرقيمتي بخواهد جلوياَش صف بكشد و البته آنقدرها هم مغز و حوصله ندارند كه بخواهند فكر كنند كه پشتِ لبخندهايِ نوي آمريكا چه چيزي نهفته.
امروز آمريكا مثبت شده است در نظرگاهِ عمومي. من البته كاملن واقفاَم كه نوبل سياسي است حتا در ادبياتاَش، چه برسد به صلح و اين حرفها اما همينكه هنوز نيامده جايزه را برايِ كارهايي كه تصميم دارد بكند به او ميدهند يعني تاثير گذاشته، يعني دارد دوباره به قدرتِ فرهنگي، ايديولوژيكي و البته سياسي تبديل ميشود. و اين نگرانياش برايِمن از جانبِ ديپلماسيِ خارجي است. آنوقتها در دولتِ گذشته، يعني دولتِ خاتمي خيالاَم راحت بود كه نگاهِ دنيا به خاتمي نگاهي آكنده از راستي و درستي و فرهيختهگي و صلح و آرامش است و بنابراين پيشفرض اين بود كه بوش موجودِ خبيثي است. اما حالا پيشفرض اين است كه ما خبيث هستيم. آقايانِ دولت مواظب باشيد. در مذاكراتي كه پيشِ رو داريد، مقهور و مغلوبِ اين نگاهِ مثبت و پيشفرضيِ دنيا نشويد. البته اين به آن مفهوم نيست كه مثلن فرياد بزنيد و سرتان را بالاتر از حدِ خود بگيريد و مرغاتان فقط يك پا داشته باشد. نه! گاهي ميشود سر به زير بود اما محكم ميز را چسبيد و گاف نداد و كشور را به بيگانه نسپرد. فراموش نكينم آنها بازيگراَند لطفن كمي بازيگري بيآموزيد. راستي من معلمِتهآتر هستم. كمك نمي خواهيد؟يا علي!
Friday, October 09, 2009
علومِ انساني و قسعليهذا
بر خلافِ بعض دولتمردانِ فعلي و حامياناِشان من اساسن گمان ندارم كه علومِ انسانيِ نوعِ غربيش جوانانِ ما را به خيابانهايِ سبز كشانده. به عكس گماناَم اين است كه اگر قرار بود آن علومِانساني كاري بكند هماكنون بايد در خيابانهايِ اروپا و آمريكا موجِ سبزهايي پرشورتر و جذابتر چنانكه در مه 1968، بدونِ حتا لحظهیر استراحت ميديديم. اما واقعيت اين است كه آنان تسليم شدهاَند؛ تسليمِ قدرت، تسليمِ سيستم، و چنان انگاشتهاَند كه همين است و لاغير و البته آنقدر سرمايهداري زيرِ پليتاشان زده و آب در شكماشان جمع كرده كه ديگر حوصلهی فكر كردن هم ندارند چه رسد به اعتراض و حضور و خوانش هايِ علومِ انسانيوار از قضايا. همين يك قلمِ بحرانِ اقتصادي را بگيريد. فكر كن ميليونها نفر بيكار شدهاَند، ميليونها نفر بياعتبار، وضعيتِ اقتصادي به ريدماني مثالزدني بدل شده و آب از آب تكان نميخورد. خوب معلوم است. "آنها خوداِشان درستاَش ميكنند، آنةا خوداشان واردتراَند. در تخصصِ من نيست. آنها مي دانند چه بر ما ميگذرد. آنها اينكارهاند. هركاري تخصص ميخواهد، من فقط بايد صبر كنم" و البته نظامِ استعماريِ رسانهها هم كه كولاك ميكند. به ياد بيآوريد كه يكروز اگر در گوشهیی از اين جهان تقي به توقي ميخورد تمامِ دنيا انگار راه ميافتادند در خيابانها. نه! آقايان علومِانسانيِ غربي (اگر به چنين تقسيمبنديهايي معتقد باشيم) فوقاَش ما را به سيستم اميدورا ميكرد و خلاص. مثلِ خيلي جاهيِ ديگر. اما آنچه سبزها را سبز كرده علومِ انسانيِ ويژهیِ ايرانِاسلامي است. اينكه بيتفاوت نباشيم اينكه مراقبِ دولت باشيم اينكه نگذاريم به فساد كشيده شوند. اينكه حواس امان به همهچيز باشد. اين كه نقاد باشيم و بهع وقتاش واردِ عمل شويم. اينكه بدانيم حقامان چيست و حقِ آنها چيست؟ اينكه بخواهيم در جهان به ترين باشيم؛ هم در نظامِ سياسي و هم در نظامِ اجتماعي و فلسفي و ديگر مسايل. و چون الان نيستيم پس خونامان به جوش ميآيد كه چرا كسي نميجنبد و كاري نميكند.
و بدين سان است كه من فكر ميكنم اين نگاهِ سبز از قضا افتخارِ جمهورِ اسلامي است. مالِ خوداِمان است و جالب اينكه حالا آنها بايد بيآيند و از ما چيز ياد بگيرند. به اين چندتا شعارِ ابلهانه كه بعضيها در بعضي رسانهها مطرح ميكنند توجه نكنيد. به اصلِ قضيه فكر كنيد. اين رنگ مالِ خودِ مااست. حالا يك بار آنها دارند از ما تقليد ميكنند. و اين مبارك است. اين از ظرفيتهايِ مااست.يا علي!
Sunday, October 04, 2009
جلالخالق! ميگويند من يكتنه نمايشِ راديويي فارس را...
امروز آرشِ جمالالدينيِ عزيزاَم كه در نيمِ ايران كسي به اندازهیِ او نمايشِ راديويي را نميفهمد، به اتفاقِ علي حسامفر كه اوهم اعجوبهیی است كه در اين ديار خاك ميخورند و بر مسندهايِ اجرايي و فني و هنري نيستند و چه غصهیی از اين بالاتر، آمده بودند منزل تا بعدِ مدتها ديداري تازه كنيم. گپ پيش آمد كه چه خبر و چه حال كه ديدم پرسيد از يادداشتِ جلالخالقِ قبلي كه دربارهیِ حضورِ من در صدا و سيمايِ مركزِ فارس بود. بعد كه پرسيدم چرا و براياش يادداشت را كامل خواندم گفت كه بله آقايان فكر كردهاند و چنين وانمودهاند كه منظورِ من از آن يادداشت آن است كه خوداَم به تنهايي در اين دو سه سال محلِ تاثير بودهام و خوداَم يكتنه نمايشِ راديوييِ فارس را زير و رو كردهام. اول كمي بهاِم برخورد. بعد كه دوستاناَم رفتند كلي خنديدم. ميدانيد اين مساله مثلِ چيست؟ بگذاريد مثالي بزنم.
وقتي استيو جابز در سالهايِ پايانِ قرنِ بيستم يكبارِ ديگر اپلِ در حالِ افول و مرگ را تحويل گرفت و با مديريتِ فوقالعادهاَش در معرفي و طراحي و توليد آيپاد آن شركتِ در حالِ فروپاشي را سر و سامان داد و دوباره با ارايهیِ آيفون كه به گماناَم معجزهیِ هزارهیِ سومِ تكنولوژي است نامِ خود را برايِ هميشه در صنعتِ آيتيِ دنيا با رنگِ طلا ثبت كرد، همهگان فرياد برآوردند كه استيو جابز اپل را نجات داد و دوباره در اوج نشاند. فكر كنيد وقيت جابز دارد به هبات مديره گزارشِ ساليانه تحويل ميدهد چه ميگويد. معلوم است او ميگويد فلان كار را كردم و فلان برنامهها را داشتم و فلان طراحيها را انجام دادم. معلوم است كه كارِ ساختِ آيفون به دستِ دهها مهندسِ طرازِ اول آيتي در دنيا انجام گرفته است. اما چرا جابز اسمِ آنها را در اين موارد نميآورد؟ خيلي ساده است منظورِ جابز اين نيست كه همهیِ آن كارها را به تنهايي انجام داده نه بلكه منظور اسن است كه جابز نمادِ اين تغييرات بوده است. و البته هياتِ مديره هم هرگز خيال نميكنند كه جابز تا نصفِ شب در اتاقِ كاراَش نشسته بوده و خازنها و آيسيهايِ آيفون را لحيم ميكرده (حتمن هم با همين لحيمهايِ معمولي كه در بازار يافت ميشود و گاهي حتا ميشود با آنها تكنولوژيِ هستهيي هم راه انداخت) نه آنها ميدانند كه جابز يعني كلِ اپل و البته همهیِ كاركنان هم اين را ميپذيرند، چرا كه ايدههايِ فوقالعادهیِ جابز است كه از پتانسيلهايِ كمپاني استفادهیِ بهينه كرده.
حالا فكر كن من برايِ اينكه بگويم فلان نمايشِ راديويي در دورهیی كه من در خدمتِ دوستانِ راديو بودم موفق شده چه كاري بكند يا نكند، بايد اساميِ تكتكِ آدمها را ميآوردم حتا آقايِ رضاييِ عزيز كه گاهگاهي با غرزدنهاش و جمع كردنِ فلاسكهايِ چاييش هم به ما كمك كرده كه مثلن سريعتر به كاراِمان بپردازيم. حالا جالب اينجااست كه در آن يادداشت حتا من خيلي از فعلها را جمع گرفتة اَم و حتا همان اولِ كار حضور مديرِ راديو را به مثابهِ يك امرِ غيرِ قابلِ انكار آوردهاَم. اما حضرات! وقتي يكنفر ميخواهد بگويد كه فلان اتفاقها در دورهیِ من افتاد همهیِ اجزايِ مملكت را مثال نميآورد كه اگر چنين بود بايد رييسِ دولت اسمِ خيليها را در برنامههايِ هستهیی ميآورد اما چرا چنين وانمود ميكند كه تنها يدِ باكفايتِ ايشان توانسته چنين آشوب در جهانِ استعماري بياندازد؟ لابد چون رييسِ دولت رفيقِ خوداِشان است انجا مهم نيست اما اينجا كه يك فعالِ سياسي (خدا وكيلي از اين اصطلاح خوش اَم آمده اگر كارِ ديگري پيدا نكردم و از همهجا رانده شدم حتمن همين شغل را بر ميگزينم.) دارد از نقشِ كوچكِ خوداَش حرف ميزند و از ظلمي كه بر او رفته گلايه ميكند ميخواهند سياستِ انگليسيِ تفرقه و حكومت را پيشه كنند و بگويند ببينيد بچهها ميلادِ اكبرنژاد ميخواهد بگويد همه كاري را خوداَش كرده.
اما نه بچهها! من ايدههايِ طرازِ اولي داشتهاَم و دارم. اطلاعاتِ وسيعي هم در زمينهیِ حرفهاَم دارم، بسيار هم برايِ خوداَم پپسي باز ميكنم. اما چون كارگرداناَم با صدايِ بلند ميگويم كه مسوليتِ كارها با من است در اموري كه مديريت يا كارگرداني كردهاَم و تابلو و بديهي و ابتدايي است كه در يك كارِ گروهي يكنفر به تنهايي از پسِ كارها بر نميآيد و اين را در ممالكِ متمدنه حتا بچههايِ دبستاني هم مي فهمند و نيازي نيست قسم و آيه بياوريم كه به پير و پيغمبر حرفِ ما معنايِ خودپسندي نميدهد و البته به همان ترتيب اشتباهاتاَش را نيز پذيرا هستم و از جمله اشتباهاتاَم اين بود كه از دوستاناَم خواهش كردم در بدترين شرايط بهايستند و با انرژي كار كنند. اگر باور نميكنند بروند از همان دوستاناَم بپرسند كه اگر خواهشهايِ من نبود در بسياري اوقات كار نميكردند و نمينوشتند و كارگرداني نميكردند و اين البته منتي نيست. بلكه ميخواستم كاري انجام داده باشم. حالا كه ظاهرن همهچيز خوب است و مشكلي هم نيست، بگذار بگذرد. خدايِ من خدايِ عادل و قهار و مهربان و بخشنده و روزيرسان و منتقمي است. يا علي!
Friday, October 02, 2009
جواد ترقه
ميگويند چندروزي پيش جوادِ لاريجاني حرفهايي زده كه در نوعِ خوداَش با مزه است از فرطِ لوس بودن. ظاهرن گفته كه ميرحسين رفتار و گفتاراَش شبيهِ مسعودِ رجوي است. خب دوستانِ زيادي به اين پترات پاسخ دادهاند اما من ميخواهم از پسِ اين چند روز حرفِ ديگری بزنم.
اصولن جواد جون دلاَش ميخواهد مدام رويِ بورس بماند از اين بابت خيلي شبيهِ صهيونيستهااست. البته زباناَم لال نمي خواهم بگويم كه ايشان گرايشي به صهيونيستها دارند نه! هرگز! به انگليسيها شايد اما به اسراييل هرگز. كه حتا او خود را دشمنِ سختِ اسراييل هم ميداند و ما هم باور ميكنيم. اما ميخواهم شباهت را پيدا كنم. صهيونيستها مدام دوست دارند رويِ بورس باشند. اگر مدتي در بوق و كرناي نبودند ناگهان خوداِشان ميزنند چند يهودي را در رستوراني ترور ميكنند بعد ميگويند كه آه ما را كشتند و فلان و بهمان. يك روز هم ميزنند به اسمِ ديگران دو تا برج پايين ميآورند تا همچنان حضورِ معنويشان باشد. يك روز هم اعلانِ جنگ ميكنند و بچهها و زنان و بيمارستانها و مدارس را با خاك يكسان ميكنند و البته وقتي جامعهیِ جهاني عليهِ آنها گارد ميگيرد و ناگهان ترسِ آن ميرود كه اسراييل به سمتِ انزوا كشيده شود و منفور شود كه واقعن هم هست و بايد باشد و چندين بار هم به ويژه بعد از جنگِ غزه شد و جامعهیِ جهاني بر ضداَش حركت كرد و چفيههايِ فلسطيني ارج و قرب پيدا كرد ناگهان از خدا خواسته رييسِ يك دولت پيدا ميشود و دوباره آنها را به موضعِ مظلوميت ميكشاند، چيزي كه خيلي دوست دارند. بگذريم.
جواد جون هم دلاَش مي خواهد با همين خوردك سوادِ خواندن و نوشتني كه دارد مدام در معرضِ تماشا باشد. فرقي هم نميكند چهگونه. يك روز ميرود با نيك براونِ انگليسي مخفيانه مذاكره ميكند و يكروز هم جوكنويس ميشود و ميرحسين را با رجويِ مطرود مقايسه ميكند. غرض اين كه نگران نشويد و ناراحتي به خوداِتان راه ندهيد. جواد است ديگر. كاريش هم نميشود كرد.
يا علي!
Thursday, August 27, 2009
جلالخالق! ميگويند من يك فعالِ سياسياَم!!!
از وقتي پاياَم را گذاشتهاَم در صدا و سيمايِ فارس به خوداَم گفتهاَم كه ميلادِ اكبرنژاد! به اين فكر نكن كه چه هستي و كه بودهاي و با كهها آبگوشت خوردهاي و كهها دوست دارند با تو در يك نمايِ بسته ديده شوند. به اين فكر كن كه بتواني اندك كمكي باشي برايِ اين مركزِ به فنا رفتهیِ تهي از دانش كه شايد يك قدمِ كوچكِ تو آبرويي باشد براياش كه از اين مصيبتِ بيمخاطبي و خزعبلاتگويي دور شود. پس غلاف كردم و هر چُسعنچُرمكي، هر مزخرفي از دهانِ نجساَش به در آمد، سكوت كردم و به شيوهیِ پيشواياناَم كه صبر آموخته بودند، دُرِ دري را با لبخند آميختم و نثارِ كوران و كراني كردم كه سكهیِ بهارِ آزادي را از 5 تومانيهايِ لجنخورده تشخيصاشان نيست. در اين ميان حتا با چند جبهه در سكوت گلاويز بودم؛ از جملهیِ چاپلوساني كه به بركتِ قحطالرجالِ اين مركز، توليدِ آهنگ و آوايِ عجيب ميكنند و پزِ ضدِ شجرياني ميدهند و در برابرِ مديران از فرطِ خم و راستشدن كانهُ مشقِ يوگا ميكنند و كلامِ فارسي را به چاپلوسي و بادمجانهايِ يكمني ميآلايند و جز حقارت نميكارند و جز بدبختي و ذلالت نميروبند و البته چون به خلوت ميروند آن كارِ ديگر ميكنند و هيهايِ اپوزيسيوناشان گوشِ فلك را ميآزارد. با اينهمه از پيشواياناَم آموختم و با ايشان نيز از درِ دوستي درآمدم شايد كه قدمي به جلو برداريم و با اندك تواني كه خداوندِ عالم منتاَش را بر من گذاشته و عطا كرده، اين مركزِ سستيزده را به جرقههايِ شادماني و تحرك و پيشرفت مزين كنيم. و معلوم است كه در آغاز زمزمهیِ مديران نيز چنين بود و در آن سالِ اولي كه مسووليتِ واحدِ نمايشِ راديو را داشتم با همهیِ حسادتها و حقارتها و ذلالتهايِ آقايان به بركتِ لطفِ خداوند و البته پشتيبانيِ يك مديرِ خوب شد كه اندك آبرويي بخريم براي تلاشِ همهیِ دوستاناَم كه بديهي است بدونِ حضورِ آنان ممكن نبود كارهايِ شگرف. سپس در بحرانيترين زمانِ كاريِ راديو به سيما اسبابكشي كرديم براي تهيه و تنظيم و اجرايِ يك برنامهیِ محرمي كه به شهادتِ دوست و دشمن در اين سالهايِ مركزِ فارس ديده نشده بود و البته چه مخاطباني كه به اين دايره اضافه نشدند و چه دعاهايِ خيري كه نصيباِمان نشد. و البته بعدها دريغ از يك تشكرِ خشك و خالي كه البته پاسخ هم دادند و سالِ بعد علاوه بر اينكه طرحهامان را به سادهگي ناديده گرفتند در همان راديو هم چند متن را كه به بهانههايِ كودكانه همچون تركيبِ خندهدار و پيش دبستانيِ خانوادهیِ شيعيِ سكولار، در بدترين شرايطِ اقتصاديِ من رد كردند و باز سكوت كردم و با اينكه ميتوانستم از اين خراب شده به سمتوسويِ دوستاناَم در پايتخت بگريزم اما باز از پيشواياناَم ياري خواستم و تحمل كردم و چند كارِ ديگر در حوزهیی غير از نمايش تهيه كردم كه خوداِشان اذعان دارند چه افتخاراتي نصيباشان كرده است. و بديهي است كه همهیِ اين موفقيتهايِ كوچك منتي است كه خدايام بر دوشِ ذهن و زبان و روحاَم دارد و ولاغير. تا اينكه سال نو شد به 88 و باز گفتيم كه تداوم دهيم روندِ نمايشِ راديويي را و اينكه طيِ يك برنامهیِ چندساله اينجا بشود محلِ توليدِ نمايش برايِ كلِ كشور؛ يعني اين قابليت را پيدا كند. گذشت و اين بار اما درها بر پاشنهیی ديگر چرخيده بود و آقايان سازي ديگر كوك كرده بودند كه ماجراهايِ انتخابات را ميدانيد و البته خندهدار اينكه در اين مدت من حتا در يك تجمع هم حضورِ فيزيكي نداشتهاَم و البته اين افتخاري نيست و عيبي هم نيست. خصلتِ من عدمِ حضور است و البته ممكن است يك روز هم در يك تجمعي حاضر باشم يا نباشم؛ بسته به تحليلهاياَم در همان روز است. غرض اينكه حتا يكبار گذراَم به ستادي نيفتاده است و با اينكه دوستان چه در تهران و چه در شيراز مصر بودند كه گاهگاهي سري بزنم به ستادها اما موفق نشدم و بازيِ روزگار را ببين كه اكنون به جرم فعاليتِ سياسي مسووليتاَم را در واحدِ نمايشِ راديويي پس گرفتهاَند. به جرمِاينكه فعالِ سياسياَم. و يك نفر نيست بگويد اگر فعاليتِ سياسي جرم است برايِ اعضايِ صدا و سيما اولين كسي كه بايد اخراج شود و حتا محاكمه شود (البته نه در دادگاهِ اغتشاشگرانِ كهريزكي) خودِ معاونِ صدا آقايِ نجابت است كه دستي به جمعيتِ ايثارگران دارد. و جالبتر اينكه درست وقتي اين اتفاق ميافتد كه آخرين نمايشي را كه من و تيماَم برايِ ارزيابي ارسال كردهايم بالاترين نمرهیی را آورده است كه تاريخِ نمايشِ راديوييِ فارس به خود ديده است. و حالا آقايان شدهاند مامور به حفاظت از دروازههايِ نظام. و يكنفر نيست بگويد اگر من قرار بود از اين نظام دل بكنم بايد در همان هجدهِ تيري دل ميكندم كه با توجه به ميزانِ دانش و قدرتِ سخنورياَم (اين را بدونِ هيچگونه فروتنيِ ابلهانه و رياكارانه ميگويم كه تواني است كه خداياَم عطا كرده و منتپذيراَم) ميتوانستم امروز بر مسندِ بعضي از جريانات باشم و چه طعنهها شنيدهاَم در اين ايامِ دشمنشاد كه اين هم از جمهوري اسلامياَت كه اين همه لافِ مهر و حضوراَش را گردنآويزِ نگاشتهها و سخنپراكنيهايات كرده بودي. و مگر نه اينكه در تمامِ اين سالها من بودهاَم جزوِ مرداني اندك كه چوبِ دوسر نجساَند و نه جماعتِ اينسويي تحملاَش دارند و نه جماعتِ آنسويي كه ما به چيزهايي پايبنديم و به چيزهايي نه، كه هردويِ آنها به مذاقِ بسياري خوش نميآيد. حالا بعدِ اينهمه نوشتن و كارگرداني كردن و حرف زدن من شدهاَم فعالِ سياسي و آقاياني كه ميزانِ ارتباطِ با مردماشان از ميزانِ دركِ پسرِ دوسالهیِ من از رآكتورهايِ هستهیی كمتر است شدهاند مدافعانِ نظام.
بله آقايان اگر دوست داشتنِ ميرحسينِ موسوي ميشود فعاليتِ سياسي من ميرحسينِ موسوي را و محمدِ خاتمي را و روحا... خميني را سخت دوست دارم. و هرگز هم خيال نميكنم كه اينها معصوماَند و عاري از خطا و هرگز كسي را جايِ امامِ معصوماَم نميگذارم و هرگز هم فكر نميكنم كه تمامِ حقيقت در نزدِ من است و تمام. نه! تهآتر به من ياد داده است كه در جزيرهیِ آزادي امكانِ روايتهايِ متعدد را چنانكه حافظ گفت قبول داشته باشم و خود را نيز مصون از خطا ندانم و تلاش كنم در برآيندِ نيروهايِ گفتمانيِ متعدد حقيقت را با عقل و استدلال و پيروي از پيشواياناَم درك كنم و البته در اين راه از شرِ نفساَم به خدايِ يگانه پناه ميبرم. باشد كه محفوظاَم بدارد. از شرِ شيطان و نفس و بدكاران و حسودان و حقيران و بندهگانِ دنيا و ميز و رياستِ ظالمانه.
و بدين ترتيب است كه فعلن در تعليق به سر ميبرم و البته راضياَم به رضايتِ پروردگاراَم كه اين روزها كيميااست و آقاياني كه حتا يكروز را هم پياده در ميانِ مردم طي نميكنند نميدانند كه چهقدر مردمِ خوبِ سرزمينام خسته شدهاند و حتا از اين واژهها دلزده كه كاش زودتر مردي از خويش برون آيد و كاري بكند. باور دارم كه اگر او نميخواست هرگز كسي توانِ اين بازيها را نداشت. اين هم آزموني ديگر. هرچند گاهگاهي در خلوتِ صبراَم كه دردِدل ميكنم مولانايام را به ياري ميطلبم كه عزيزِ دل! سجادهنشينِ باوقاري بودم – بازيچهیِ كودكانِ كوياَم كردي. ميبيني كه حاضر شدم با جنابان در عكس هايِ نمايِ نزديك هم بنشينم به اميدِ اينكه تكاني بخورد اين مرداب و نشد. و حالا برايِ تو و به خاطرِ تو ديگر حتا در يك لانگشات هم باهاشن عكس نميگيرم. و البته به صراحت ميگويم كه با وجودِ اينكه تهآتر بالذاته امري سياسي است اما من به قدمزدن و تفرج در دامنههايِ فرهنگ و ادبيات و هنر مفتخراَم و يك نفس در سرزمينِ بهشتيِ فرهنگ را با نشستن بر كرسيهايِ سلطنتيِ سياست معاوضه نميكنم.
يا علي!
Friday, August 07, 2009
شايد همين روزها
يكم؛ بخشِ كامنتها را از حالتِ قبلي خارج كردهام. بنابراين دوستاني كه محبت كردهاند يادداشت گذاشتهاند ديگر نميتوانند آن را ببينند. شرمندهام اما چون همه ميگفتند عوضاش كن چاره یی نبود. حالا ببينم باز هم ميگوييد نميشود كامنت گذاشت؟
دوم؛ اين روزها اتفاقاتِ بامزهیر در حالِ وقوع است. از كمدِ اعترافات تا نامههايِ متعدد و البته تحليف و اين حرفها. راستاش ميخواهم كمي سكوت كنم. ميخواهم كمي بيشتر بنويسم. ميخواهم كمي بيشتر بخوانم. ميخواهم كمي بيشتر باشم.
سوم؛ امروز تولدِ امامِ زمان است كه از قضايِ خوبِ ما روزِ جمعه هم شده. تنها ميتوانم آرزو كنم عزيز! دعايي كن ظالمان مجازات شوند
چهارم؛ خدايا دروج و ستم را از سرزميناِمان دور كن
پنجم؛ دارم نمايشي را تمرين ميكنم اسماش هست؛ آنچه ميخواستم دربارهیِ دانتن بدانم اما ميترسيدم از ژاندارك بپرسم. دعا كنيد در فجر ببينيداَش. اينيكي يك چيزي از اب در ميآيد كه البته زبانحالِ خيليهامان خواهد بود. انشاؤا...
ششم؛ ميخواهم نمايشي را كه پارسال در فجر اجرا كردم اجرا بگذارم البته با تغييراتي جدي
هفتم؛ به شدت علاقهمند شدهام اين مباحثِ فلسفهیِ سياسي را در تهآتر دنبال كنم
هشتم؛ به بازخوانيِ متونِ كهن در زمانهیِ خئيش علاقهیِ دوباره يافتهام
نهم؛ ميخواهم چند كاراَم را بدهم برايِ چاپ
دهم؛ حالِ همهیِ ما خوب است اما تو باور مكن!
يا علي!
Monday, July 27, 2009
فرض كنيم زندانيان دشمنانِ ديناند
ميخواستم نامه بنويسم. ميخواستم به امامِ زمان نامه بنويسم اما فكر ميكنم اينقدر دلخون هستند كه نامهام بي پاسخ بماند. بعد ديدم كه ديگران آنقدر به ايشان نامه نوشتهاند كه...
اصلن بيآييد فرض كنيم زندانيان همه دشمنانِديناند و محكوماند و فاسقاند و بد.
خدايا در كجايِدينِ من اين رفتارها شايسته است.
خدايا در كجايِ دينِ من بيخبريِ يك خانواده پذيرفتني است.
نه در هيچكجا. دينِمن دينِ مهرباني و لبخند و صلح است. اگر عدهیی دينام را پيراهني كردةاند برايِ شرارت، من از امامام عاجزانه ميخواهم دستي به ياري برساند. كه عنايتي كند.
من ميترسم. نه از اينكه طوريم بشود يا كسي چه بشود يا نشود، نه!
ميترسم كه هر آهِاين خانوادهها، هر فريادي، هر نگراني، هر مشتي، هر دروغي، هر تهمتي، به آن بيانجامد كه خون شود آن دل كه بايد به برگِ گل آراسته باشد و نازكايِ نگاهِ نسيم.
يك روز آقايِ جواديِ آملي گفت كه توبه كنيم. خدايا من ميگويم حتا اگر دشمن بودند اينان، بايد خانوادههاشان از نگراني به در آيند.
آخر چرا بايد فرزندِ 25 سالهیِ يك نفر آدمِمومن و متقي كشته شود. يعني اينها به خوداِشان هم رحم نيكنند.
خدايا اشتباهِما كجااست؟ آن لحظهیی كه بايد از آن توبه كنيم كجااست؟
خدايا اين نيمه شب دستِ اين حقير را به سمتِ خويش بپذير و رحمي كن!
مي ترسم اگر حرفي بزنيم، كاري بكنيم آنچه پايمال شود دينِتو باشد. آنچه ناديده گفته شود نامِتو باشد.
خدايا! به خاطرِ عزيزترينات در اين شبهايِ شعبان اين تيرهگيها را از ما بگير.
خدايا آناني كه عليهِ تو گام بر ميدارند رسوا كن!
خدايا دوستدارانات را عزت ببخش!
خدايا به حقِ ابالفضلات به حقِ حسيناَت به حقِ مهديات صبر بده به داغداران و عقل بده به قدرتمداران و انصاف بده به قاضيان و ايمان بده به مبارزان و شجاعت عطا كن به رهپويانِ راهات.
يا علي!
